داستان ایرانی «عشقِ یک لبخند نیم‌سانتی» اثری از مهین سمواتی که برای گروه سنی نوجوان نوشته شده است از سوی نشر صاد منتشر شد.

عشقِ یک لبخند نیم‌سانتی مهین سمواتی

به گزارش کتاب نیوز به نقل از مهر، داستان ایرانی «عشقِ یک لبخند نیم‌سانتی» اثری از مهین سمواتی که برای گروه سنی نوجوان نوشته شده است در ۱۰۴ صفحه از سوی نشر صاد منتشر شد.

این داستان از زبان فرشته روایت می‌شود. دختر ده‌ساله‌ای که در یک خانواده پر جمعیت به دنیا آمده است. خانه آنها حیاط بزرگی دارد و آدم‌های بسیاری در اتاق‌های دور حیاط زندگی می‌کنند. عمو، زن عمو و عمه‌اش هم با آنها همسایه هستند.

فرشته اتفاق‌هایی را تعریف می‌کند که در این خانه بزرگ برایشان رخ می‌دهد مثل وقتی‌که به‌دنبال حوادثی، به دام اِبی، پسر لاتِ محله می‌افتد و وارد ماجرایی پرترس و هیجان می‌شود.

مهین سمواتی متولد ۱۳۳۹ در همدان و مربی ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان است.

در بخشی از این کتاب آمده است:

مدت‌ها بود که نمرهٔ بیست نگرفته بودم. تا خانه یک‌نفس دویدم، حتّی وقتی به قهوه‌خانه رسیدم یک لحظه هم نایستادم که تلویزیون تماشا کنم. کیف توی یک دستم بود و دفتر نقاشی در دست دیگرم. غیر از نمرهٔ بیستِ خوش‌تیپی که روی یک خطّ منحنی لم داده بود، چیزی نمی‌دیدم.

................ هر روز با کتاب ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...