انسان ـ پلاک‌ها و موقعیت جدید جنگی ما | شرق


راوی در «این وصله‌ها به من می‌چسبد»، پیوسته از «وصله»هایی می‌گوید که دیگران به او می‌چسبانند. چالش‌برانگیز‌ترین بخش این روایت در آنجاست که احمد غلامی، در این رمان که دربردارنده پاره‌هایی از تجربه‌های خودنوشت اوست، از سنگین‌ترین وصله‌ای که به او چسبانده‌اند سخن می‌گوید: وصله اطلاعاتی‌بودن. این‌جا، درست در همین‌جا، ویژه‌ترین «احتمال ژنریک» در روایت از دست می‌رود. مساله این نیست که به او وصله اینگونه بودن چسبانده‌اند، مساله این است: استراتژی روایی راوی بدل به استراتژی دفاع می‌شود. او از یورش دست برمی‌دارد. پرسش از اینکه این وصله‌ها به احمد غلامی می‌چسبد یا نمی‌چسبد، پرسش اشتباهی است. مساله این است: راوی از طریق تن سپردن به بازگویی خود، بر گونه‌ای از استراتژی استنطاق مهر تایید زده است. او در جایگاه یک فرد استنطاق‌شونده نشسته است. ما برای اینکه از این موقعیت «استنطاقی» پرده برگیریم، بزرگ‌ترین وصله، مهم‌ترین وصله، آن «وصله استعلایی» را به پرسش خواهیم گرفت. اما این «وصله استعلایی» چیست؟ وصله‌ای که به همه می‌چسبد. این «وصله استعلایی»، گونه‌ای از «پلاک» است. کد ملی مانند شماره‌ای که بر پلاکی حک می‌کنند و بر گردن آدمی می‌آویزند. باری، ما در جست‌وجوی گونه‌ای از «انسان – پلاک» هستیم. درست در چه وقتی، در چه هنگامی و با کدام کرد‌وکار نظارتی است که پلاک بر سینه یا برگرده سوژه‌های انسانی الصاق می‌شود؟ به رمان باز می‌گردیم. راوی، «لندرور»ی دارد که او را «کی‌یر که‌گور» می‌نامد. این مهم نیست.

این وصله‌ها به من می‌چسبد  احمد غلامی

راوی در بخشی از دست به دست شدن این لندرور بین آدم‌های گوناگون، خریداران و فروشندگانی که طی سالیان آن را خریده‌اند و فروخته‌اند، سخن می‌گوید. از پلاک نمره سمنان این لندرور. اما این نیز مهم نیست. راوی می‌نویسد: «پلاک لندرور سمنان است، او سمنانی است. البته الان برایش پلاک ملی به نام خودم گرفته‌ام... .» این مهم است. مساله دقیقا در همین‌جاست. مساله دقیقا در همین‌جا باید صورت‌بندی می‌شد. ویژه‌ترین «احتمال ژنریک» درست در همین لحظه از دست رفته است. ناپدیدی «پلاک‌های زمان‌-‌مکان». پیشتر پلاک ماشین بازگوکننده، شهر و سال ساخت ماشین هم بود. ماشین‌ها با «زمان» و «مکان» خاص خود شناخته می‌شدند. اکنون پلاک‌ها بدل به یک پلاک ملی شده‌اند. ناپدیدی پلاک‌های زمان- مکان در سال‌های گذشته با روند کند ناپدیدی «شناسنامه» هم، همراه بوده است.

شناسنامه‌ها نیز مانند پلاک‌های زمان- مکان، دربردارنده زمان- مکان خاص خود بودند. شهر زادگاه، محل صدور و سال تولد. شناسنامه‌ها نیز رفته‌رفته جای خود را به «کارت ملی» و «کد ملی» داده‌اند. کدهایی که از زمان-مکان خاص خود تهی شده‌اند، همان «وصله استعلایی» هستند که بر گردن هر شهروندی آویزان شده‌اند. استراتژی عمومی روایی کتاب هم، بیش از هر چیز گرداگرد جست‌و‌جوی زمان- مکان از دست رفته و بدل شدن آدم‌ها به کد، در چرخش است. الف-راوی از آدم‌ها نام نمی‌برد. دست‌کم خیلی کم نام می‌برد. او بیشتر آدم‌ها را با کدهایی چون «م. ی. خ»، «م. الف»، «الف. ن»، «ح. س»، «ح. ر. ا» و... . روایت می‌کند. ب-راوی سوار بر لندروراش، سرگردانی سختی را از سر می‌گذارند و با آن به گوشه و کنار ایران می‌رود و در این سرگردانی‌ها، در جست‌و‌جوی زمان- مکان‌های خاص است. ج- همان‌طور که پیشتر گفته شد، راوی از جانشینی پلاک ملی به جای پلاک‌های زمان- مکان سخن می‌گوید.

اگر ظرافت نداشته باشیم، ممکن است این رمان را یک «رمان جاده‌ای» بنامیم. اما این رمان، «رمان جاده» نیست. دست‌کم فقط رمان جاده نیست. چیز مهم‌تری هم هست. چیز بیشتری هم هست. این رمان، یک رمان «استنطاق»ی است. احمد غلامی، برای تبرا جستن از وصله اطلاعاتی بودن، استراتژی روایی را در پیش می‌گیرد که تا مغز استخوان ریشه در «بوطیقای اطلاعاتی» دارد. او از یک‌سو پیوسته آدم‌ها را بدل به کد می‌کند و از سوی دیگر در یک روند استنطاقی، پیوسته نطق پس می‌دهد. اما مساله این نیست. این مهم نیست. از دیدگاه لویی آلتوسر، ساز‌ و ‌برگ‌های دولت، ساز و برگ‌هایی مانند مدرسه، کلیسا، قانون، خانواده و... پیوسته فرد را با ایدئولوژی برساخته خود خطاب می‌کنند و آدم‌ها نیز هنگامی که خطاب می‌شوند، پاسخ‌هایی را که پیشاپیش در مغز و زبان آنها حک شده است، از نو حکایت می‌کنند. نطق پس می‌دهند. روند استنطاق را تایید می‌کنند. گرفتاری راوی «این وصله‌ها به من می‌چسبد» این است که گمان می‌کند این شهروندان هستند که به او وصله می‌چسبانند و در برابر گفته‌های آنان یک استراتژی روایی دفاعی در پیش می‌گیرد. او از دیدن وصله استعلایی، موقعیت استنطاقی ناتوان است. آقای غلامی ما به دفاع شما از خودتان نیازی نداریم، همان‌طور که به دفاع هیچ شهروندی از خودش نیاز نداریم، ما خواستار یورش‌های روایی و قصوی و هم چنین نظری به چنین ساختاری هستیم. شهروندان «کد» نیستند، عدد نیستند، آمار نیستند، آدم‌هایی با زمان- مکان خاص خودشان هستند.

اما پرسشی دیگر را نیز باید در پیش نهاد. «انسان-پلاک»ها در چه دقیقه‌ای از تاریخ معاصر ما، خود را آشکار ساختند؟ یا دست‌کم، اینکه کدام یک از این دقیقه‌ها است که ارزش آن را دارد تا از نو آن را مساله‌دار سازیم‌. بی‌گمان: «جنگ». رزمندگانی که دلاورانه جنگیدند، بدن‌هایی بودند که نخستین بار، اینچنین پر‌رنگ، اتصال سوژه‌ها به پلاک‌ها و زایش انسان-پلاک‌ها را در تاریخ معاصر ما نشان‌دار کردند. در سال‌های گذشته «روایت جنگ» رفته‌رفته بدل به «مطالعات جنگ»، «استراتژی جنگ» و «مهندسی جنگ» شده است. اگر به زمان-مکان خاصی هم پرداخته می‌شود، این ره‌آورد همان نگاه کارشناسی به جنگ است و زمان- مکان خاص هم چیزی جزء یک فاکت و داده علمی در مطالعات جنگ نیست. کسانی که در جنگ بوده‌اند و داغدار و دغدغه‌دار مسایل جنگ هستند، در طی دو دهه گذشته از فراموشی جنگ بسیار سخن گفته‌اند. اما مساله این است، برای ایستادگی در برابر این فراموشی، سازوکارهای مطالعاتی شکل گرفته است که «روایت جنگ» را بدل به «مطالعات جنگ» کرده است. رویه‌های آماری، کارشناسی و فنی درباره جنگ گسترش یافته است. دیده شده است پاره‌ای از شهروندان و روشنفکران این را به مثابه «عرفی شدن روایت جنگ» تلقی کرده‌اند و پنداشته‌اند این عرفی شدن، جنگ را آن‌چنان که هست به عرصه می‌آورد و رانه‌های ایدئولوژیک آن را کم‌رنگ می‌سازد. آنها این را خجسته یافته‌اند. در این میان به صدای کسانی که از بچه‌هایی که در برابر چشمانشان سوختند، تکه‌تکه شدند و شهید شدند، وقعی نهاده نمی‌شود و بسیاری «سرخوشان سر اندر خویش مشغول»، می‌گویند: «به ما چه مربوط؟».

اما مساله این نیست. مساله مهم‌تر است. اگر از چشم‌اندازی فوکویی به این رخداد نگاه کنیم، آن‌گونه که میشل فوکو از تغییر کارکرد مکان‌ها و همچنین روش‌های دانش، تغییر روندهای مراقبتی و نظارتی و جابه‌جایی‌های روش‌شناسانه و ظهور شکل‌های جدید نظارت از شکل‌های پیشین دانش سخن می‌گوید، می‌توان گفت همان‌گونه که «جنگ» بدل به مطالعات جنگ شده، همان‌طور که روایت جنگ عرفی شده، جامعه هم بدل به جامعه‌شناسی و مطالعات اجتماعی شده است. یک معتاد به خودی خود مهم نیست، یک زن مطلقه به خودی خود مهم نیست، یک فرد بیکار به خودی خود مهم نیست، اینها همه بدل به «عدد»، «آمار» و «نمودار» شده‌اند و زمان-مکان خاص خود را از دست داده‌اند. طرفه اینجا است که بیشتر این مطالعات عنوان «آسیب‌شناسی» را هم بر خود دارند، پیدا است که چگونه این روندها به تعبیری فوکویی با روندهای نظارتی پیوند می‌خورند. عرفی شدن روایت جنگ، همبسته عرفی شدن روایت سایر بحران‌های اجتماعی است. فراموش کردن زمان- مکان خاص آدم‌های جنگ، مطلع فراموش کردن زمان-مکان خاص خود خود آدم‌هایی بوده است که به این فراموشی تن سپرده‌اند. اول انسان وانهاده در میان ما ایرانیان بچه‌هایی بوده‌اند که از جنگ بازگشته‌اند و حالا نوبت به خود ما رسیده است. اگر ما اکنون بدل به انسان-پلاک، بدل به کد شده‌ایم، پیشتر، خیلی پیشتر «دانش جنگ»، آنها را بدل به انسان- پلاک کرده است.

احمد غلامی، در بدل کردن نام آدم‌ها به کدها، با این روندها همراهی کرده است. اما کارهای دیگری هم کرده است. راوی بر روی ماشین خود، بر روی «لندرور» خود نامی، لقبی، اسمی دیگر گذاشته است. او لندروراش را «کی‌یر که‌گور» خطاب می‌کند. او تاریخ لندرورش را هم روایت می‌کند. کسانی که آن را فروخته‌اند، کسانی که آن را خریده‌اند و لندرور‌اش از خاطرات خود از انقلاب هم می‌گوید. «شخصیت بخشی» به لندرور، لقب دادن به آن، خط گریزی است از روند کدسازی آدم‌ها و چیزها. لقب، نام دوم، کنیه و... از سویی آدم‌ها را از پوسته خودشان در می‌آورد، آنها را بدل به چیزی بیش از خودشان یا حتی کمتر از خودشان می‌کند، آنها را در ساز و کار این‌همانی با خود دچار چالش می‌کند و از سویی دیگر آنها را با زمان- مکان‌های خاص خودشان، گاه نیز پیوند می‌زند. در دوران رضا شاه کار صدور شناسنامه و سجل برای مردم ایران آغاز شد و هم‌زمان با آن بهره‌گیری از «القاب» ممنوع شد. در فرهنگ سیاسی و جامعه‌شناسی ایران بیشتر بر پیوند «لقب»های اعطایی و گاه خریداری شده از سوی دولتمردان و برخورداران با نهادهای قدرت و ساختار چپاول‌گری اجتماعی تاکید شده است و کمتر به نقش لقب در فرهنگ عامه پرداخته شده است.

طرفه اینجا است اگر لقب به برخورداران چیزی می‌افزود، لقب‌هایی که در فرهنگ عامه ساخته و پرداخته می‌شد، بیشتر برای سخره کردن و کاستن از وزن اجتماعی دیگران به کار برده می‌شد و چیزی را از سوژه می‌کاست، به جای اینکه چیزی را بر او بیافزاید. در هر روی لقب‌‌ها فرمول سوژه=سوژه را دچار خشه و ارتعاش می‌کردند و سوژه را به چیزی کمتر یا بیشتر از خود فرا می‌بردند. حذف لقب، ترجمه این فرمان بود: «سوژه سر جای خودات بنشین!». تو همان کسی هستی که هستی، نه بیشتر، نه کمتر. لقب‌‌ها کمتر در نهادهای نظارتی و دولتی ثبت و درج می‌شوند. اتفاقا یکی از دغدغه‌های اصلی پلیس کشف لقب‌ها است. اینجا ما با سه استراتژی رو‌به‌رو می‌شویم: «کد- وصله‌ها»، «لقب- وصله‌های افزاینده» و «لقب وصله‌های کاهنده». وصله‌های نخست، وصله‌هایی نظارتی‌اند، وصله‌های دوم کارکردی تزیینی، تجلیلی و ارعاب‌آور دارند، وصله‌های آخر، کارکردی مردمی، بازیگوشانه و انرژیک دارند و سوژه‌ها را در تقاطع خطوط گریز از «این‌همانی با خود» قرار می‌دهند. «این وصله‌ها به من می‌چسبد» بیشتر بر گرد سیاست کدهاست که استراتژی روایی خود را بر می‌سازد و «سیاست لقب»ها، «احتمال ژنریک» دیگری است که در اینجا واگذاشته شده و چندان، عمیقا، به آن پرداخته نشده است.

سوای این، عنوان فصل‌ها، عنوان تمام فصل‌ها، از نام مکان‌های خاص برگرفته شده است. برای نمونه: «نایین، بنوید و فوداز یا شاه‌سلطان نصیر»، «مرنجاب، دریاچه نمک یا انتخاب یک کابوس»، «بندر ترکمن، آشوراده یا جنگ خاویار»، «کرمان، شهداد و کلوت یا آن جهنم کانت مرصادا» و... . این مکان‌ها، مکان‌هایی هستند که چندان جایی در مطالعات اجتماعی، جامعه‌شناسی شهری، آسیب‌شناسی‌های گوناگون و... ندارند و کمتر در داده‌های آماری، نموداری و کارشناسی اینچنین بازتاب می‌یابند. راوی، در این زمینه، به دو روش از خواست «استنطاق» سرپیچی می‌کند. 1. در زمینه نوشتن خود رمان، درس رمان شهری نوشتن پس نمی‌دهد، نطق پس نمی‌دهد و به استنطاق «رمان شهری» نه می‌گوید. 2. راهی مکان‌هایی می‌شود که فاقد چهره‌ای آماری، اطلاعاتی و کارشناسی شده‌اند. او در جست‌و‌جوی چیزی است که از دست رفته است: زمان-مکان‌های خاص. «این وصله‌ها به من می‌چسبد» از دیدگاهی دیگر، روایت دورشدن و نزدیک شدن به این مکان‌ها است. باز هم می‌گوییم، اگر ظرافت نداشته باشیم، خواهیم گفت نگاه راوی به این مکان‌ها و روایت این مکان‌ها یک نگاه توریستی است.

راوی پیوسته از «جاده» خارج می‌شود، به این مکان‌ها سر می‌کشد و باز به «جاده» باز می‌گردد و راهی یک جای دیگر می‌شود. یکی دیگر از استراتژی‌های روایی این رمان، «خروج از جاده» و «بازگشت به جاده» است. اما این از سر «سر خوشی» و «توریسم» نیست، اینها از سر «سرگردانی» است. راوی از لمس کردن زمان – مکان‌های خاص ناتوان است. انگار آنها ناپدید شده‌اند. اگر راوی به استراتژی روایی که بر گرداگرد «سیاست کدها» می‌چرخید، پای بند می‌ماند و این بخش‌ها را هم با همان نگاه روایت می‌کرد، ما باید پی در پی با کدهای راهنمایی و رانندگی، علايم راهنمایی و رانندگی، تابلوهای راهنما، نام کوچه‌ها و خیابان‌ها روبه‌رو می‌شدیم. اما مطلقا چنین نیست. این جا کدها، تابلوها و علايم راهنما یکسر ناپدید شده‌اند. این مکان‌ها، مکان‌هایی نام ناپذیر‌اند. خبری از تابلوهایی که از فاصله بین شهر‌ها سخن بگوید نیست. در تنها جایی که از چنین تابلویی سخن به میان می‌آید، حس مردم از فاصله در برابر عدد درج شده بر تابلو قرار داده می‌شود تا بر «غیاب عدد» و بر «غیاب اندازه» در معنای معهود خود در نزد این مردم، تاکید شود. از سربازی می‌پرسند تا نایین خیلی راهه؟ سرباز می‌گوید راهی نیست، بعد از اردستان نایین است. «حرف سرباز توی گوشم زنگ می‌زد که بعد از اردستان نایین است. اما در کمال ناباوری روی تابلو نوشته بود نایین صدو... کیلومتر». اما گذشته از همه اینها این رمان بوی جنگ می‌دهد.

در دو جا، دست‌کم از جنگ سخن گفته می‌شود. 1. هنگامی که راوی از جبهه‌های جنگ به مرخصی می‌آید و در سر راه تهران، در قم از اتوبوس پیاده می‌شود و به زیارت حرم حضرت معصومه (ع) می‌رود. 2. هنگامی که راوی از هم رزم و هم سنگرش مهدی جندقی می‌نویسد. با اینکه خط اصلی روایت در این رمان، گرداگرد جنگ دور نمی‌زند و تنها در آناتی از آن، جنگ می‌درخشد، شعله می‌کشد و ریه‌های آدم را سرشار می‌کند، با همه اینها، این رمان حس ویژه‌ای از جنگ را در عصب‌های خواننده می‌دواند، می‌رساند. پرسشی دیگر را در پیش می‌گذاریم: چگونه می‌توان رمانی در ستایش جنگ نوشت؟ اگر «دانش جنگ» پیش‌تر، اینان را بدل به «انسان – پلاک» کرده است و اکنون این ما، این از جنگ را از یاد بردگان، این خود خود ما هستیم که بدل به «انسان – پلاک» شده‌ایم. این چه چیزی را باز می‌گوید؟ ما نیز در یک موقعیت جنگی به سر می‌بریم. باید از «اجتماع» در برابر «مطالعات اجتماعی» دفاع کرد. آدمیان، چیزی بیش‌تر، چیزی کمتر از خودشان هستند. آنها مساوی چیزی نیستند. به‌خصوص، آدمیان مساوی یک «کد» اجتماعی نیستند. مردم نام‌ناپذیرند. سر انجام این‌که: آدمیان به قلمروزدایی از قلمروهایی که آنان را حصر می‌کند، زنده‌اند. به تعبیری دولوزی اگر مساله قلمروزدایی پیوسته از قلمروها باشد، جنگ پدیده‌ای همواره است. اینگونه است که ما دست‌کم دو گونه رمان درباب جنگ خواهیم داشت: الف. رمان جنگ ب. رمان جنگی. «رمان جنگ» به روایت رخدادهای یک جنگ در یک زمان- مکان خاص خواهد پرداخت، اما «رمان جنگی» خود بدل به یک استراتژی جنگی خواهد شد. از نظر نگارنده، یگانه راه نوشتن رمانی در ستایش جنگ، نوشتن «رمان جنگی» است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

این سی و دو دفتر را در زندانی نوشت که در رژیم موسولینی از سال 1929 تا مرگ خود، به مدت یازده سال، در آن به سر برد... به رغم عدم دسترسی به کتاب‌ها و مراجع لازم، درباره‌ی متنوع‌ترین و مشکل‌ترین مسائل سیاست، فلسفه، تاریخ فکری و اجتماعی، هنر و ادبیات به بحث می‌پردازد... یادداشت‌هایی درباره‌ی ماکیاولی، سیاست و دولت جدید، درباره‌ی بسط بورژوازی ایتالیایی؛ ادبیات و حیات ملی، تأملاتی درباره‌ی دانته و درباره‌ی رمان پاورقی ...
حقیقت این است که شهرت «دو قرن سکوت» بیش از آنکه مرهون ارزش و اعتبار علمی‌اش باشد، حاصل محتوای ایدئولوژیک آن است... موضوعات علمی را به سبک ادبی برای هر دو گروه متخصص و متوسط می‌نوشت... سبک او که آمیزه‌ای بود از اطلاعات وسیع و مقبول علمی در بیانی سرشار از جذابیت ادبی و روایتگری... غزالی قهرمان کتاب فرار از مدرسه است و حافظ قهرمان از کوچه‌ی رندان است و نظامی قهرمان پیر گنجه در جستجوی ناکجا آباد ...
زمان وقوع حوادث داستان دهه‌ی 1930 میلادی و مقارن با دوره‌ی رکود بزرگ اقتصادی آمریکاست... تنها دارایی ارزشمند خانواده‌شان، بشقابی است که روی آن یک رودخانه، سه آدم، یک پل و درخت بیدی آبی‌رنگ نقش بسته است... مدام مجبور به کوچ از جایی به جای دیگر برای کسب درآمدی ناچیز بوده‌اند... آسیب‌های روانی و عاطفی که در این دوره بر کودکان وارد شد، در دهه‌های بعد آثار خود را در زندگی بزرگسالی‌شان نشان داد ...
هواپیما هربار حدود 2000 کیلومتر از بالای صحرا طی می‌کند... اگر اجباراً به سطح زمین پایین بیاید در خطر این هست که با گلوله‌ی تفنگ قبایل متعصب سوراخ سوراخ شود... زندگی‌کردن عبارت است از گفتگوی دو به دو با مرگ، همواره رفتن و باز هم رفتن و فضای تازه را پیوسته دورتر یا بالاتر جستجوکردن... مرگ پیش از او به سراغ محبوبه‌اش، رفته بود؛ همان زنی که با همه‌ی لطافت و ظرافت آسمانی‌اش از گوشت و پوست و خواهشِ نفس ساخته شده بود ...
یادآوری دونوازی چندباره‌ این دو همکلاسی زمینه‌ساز ورود مخاطب به دنیای بی‌کلام و شگفت‌انگیز موسیقی است... عصا همواره نماد نیروی برتر یا سحر و جادو بوده... قلمروزدایی درست همان کاری‌ است که موسیقی انجام می‌دهد... پرنده با ساکسیفون آلتوی توی دستش و همراه با عطر ملایم قهوه بالاخره نواختن «کورکووادو» را آغاز می‌کند... شاید بتوان به مدد موسیقی چهره واقعی «گ» را شناخت و در بدبینانه‌ترین حالت آن را بازسازی کرد ...