چشم باز زلیخا و چشم بسته تاریخ | اعتماد
«زلیخا چشمهایش را باز میکند» [Zuleikha Opens Her Eyes (Зулейха открывает глаза)] رمان ادیسه و درد است. رمان عبور از دورهای و رهاشدن در دورهای دیگر. رمانی که بذر امید و عشق را در زمین نفرت و انتقام میکارد و زندگی و مرگ را همچون گذر روز و شب از بر میگذراند.
گوزل یاخینا [Guzel Yakhina] در روایتی پرکشش، دورهای سیاه از تاریخ شوروی را از نگاهی زنانه مینگرد. نگاهی که در طول روایت آبستن میشود و میزاید و رها میکند و باز آبستن میشود. «زلیخا چشمهایش را باز میکند»، در زهدان تاریک تاریخ روسیه، جنین امیدی را رشد میدهد که هنوز هم در حال رشد است. خارج از رحم و فروغلتیده در مسیری دیگر.
![زلیخا چشمهایش را باز میكند» [Zuleikha Opens Her Eyes (Зулейха открывает глаза)] گوزل یاخینا [Guzel Yakhina]](/files/160907729536906418.jpg)
راز روایت
از آغاز نوشتار، روایت رازی پیش چشم خوانندهای که هنوز چشمهایش به تاریکی روایت خو نگرفته میگذارد. از همان اولین سطور، زبان و روایت زلیخا مثل طفلی بر سینه مادر در زبان و کلام راوی سوم شخص مینشیند. روایت اینگونه همچون سایهای که به سر و پوست زلیخا افتاده باشد همراه او پیش میرود و بسوده و ملموس میشود. دیگر خواننده میتواند به تاریکی ناشناختهای که کمکم دارد در سیاهی خودش فرو میرود خو کند و با شخصیت زلیخا یکدل و همصدا شود. در طول رمان روایت لزج و مرطوب و چسبنده است و نمیگذارد ذهنی که در باتلاق کلمات افتاده جایی برای برونرفت پیدا کند و گرفتارش میکند. زلیخا وقتی چشمهایش را باز میکند که چشم حیوانات هنوز بسته است. میتوان این بیداری را اینگونه معنا کرد روایتی را که دنبال میکنیم تلاش دارد آگاهی و دیدهوری را به خواننده واگذارد. درواقع آگاهی از دیگر شخصیتهای رمان پنهان مانده و برای خواننده کتاب نفس خواندن ورود کردن به حریم نهان روایت است. از این منظر میتوان گفت رمان با راز آغاز میشود و خواننده همچون دیگران و اغیار کور نیست. از همان ابتدا داستان این نوید و درعین حال بیم و وحشت را بشارت میدهد که آن که چشم باز کرده، باید مشقت آنان که چشم را بستهاند، گردن بگیرد.
عفریته نماد سنتی قدرتمند
بیداری زلیخا آغاز مشقت است؛ گویی که رمان با اولین کلمات، وقت سفر را اعلام میکند. چشمگشودگی زلیخا و بینایی او همچون آهنگ سفر کردن است. پیش درآمد تغییری که باید بدان تن دهد. در توصیف فضای اولیه آنچه درشت جلوه میکند، میل به پنهانکاری زلیخا در مقابل میل به آشکارسازیای است که خواندن کتاب در ذهن خواننده ایجاد میکند. تضادی که بسان دو بال پرنده، روایت را پرواز میدهد و همچون هجوم نوری در تاریکی، نمادها خود را به رمان میریزانند. عفریته، صد ساله و کور و کر و آغازگر روز است. زلیخا را مرغ خیس مینامد و ظرف چینی ادرار و مدفوعش را به او میسپارد. عفریته نماد سنتی قدرتمند است که از عقبه و کارکردش افتاده و حالا جز زبانی تیز و ناتوان، چیز دیگری ندارد. روند زندگی زلیخا در دست این مادر عفریته شده است و صبح با صدای او آغاز میشود.
مرتضا شوهر پرقدرت و تنومند زلیخا که هنوز بیدار نشده، در تصویری اولیه، بخشی از قدرتش را از نگاه و زبان زلیخا به خواننده نشان میدهد؛ قدرتی که به توانایی او در قابلیت شمارش و حسابگری بازمیگردد. همین قدرت و توانایی در پایان فصل، پاشنه آشیلش میگردد و بر سرش هوار میشود. در واقع وسعت دید زلیخا به میزان قدرت شمارش و گفتار مرتضا است. مثلا سن عفریته یا تعداد خانههای روستا. بعدتر این توانایی از کار میافتد و این وسعت و مقدار فرو میریزد. این نگاهی قرینهوار در داستان است که ابتدا و انتهای فصل را به هم نزدیک میکند و دایرهای فرو ریخته را در تاریک روشن دید زلیخا قرار میدهد. در این رمان و خصوصا در فصل اول سمبلها در تمامیت خود، قدرتی مهارکننده را به زلیخا نشان میدهند. با ورود بیصدا و خزنده زلیخا به انباری که محل نگهداری آذوقه و غاز نمکسود و لواشک سیب است، پی میبریم که انباری حریمی امن و نهان برای اوست. انبار در اینجا و در شکلی نمادین جایگاهی میان ذهن هوشیار و ناهوشیار دارد. حالا زلیخا میتواند چراغ خانههای روستا را ببیند. انگاری ذهن او تنها میتواند در اینجا و در گرگ ومیش صبحگاه رها شود و به تخیل بپردازد. هرچند که این تخیل و تغزلی کوتاه باشد.
رو به جهان مردگان
با شروع روز زلیخا با مرتضا به جنگل میرود. برف زمستانی، همهچیز را چنان پوشانده و در سکوت نگاه داشته که سکوت هم حکم بهمن را مییابد. یاخینا در توصیفش از جنگل، به انتهای بخش روشن جنگل اشاره میکند. جنگل روشن به جنگلی سیاه میرسد که بخشندگی را از دست داده و از درختان کاج پیر و درهم پیچیدهای پر شده که حتی اسب هم راه در آن گم میکند. این مرزی است که مردمان روستا را پس خود نگه میدارد. آنچنانکه حتی در زمان قحطی کسی میل به عبور از آن ندارد. تا اینجا گوزل یاخینا دو مانع سنت و جغرافیا را به میان میآورد؛ دو مانعی که همهچیز در آن درونریز میشود و نمیگذارد چیزی از دایره پررنگی که ترسیم کرده بیرون بیفتد.
مرتضا درختی را قطع میکند. درختی که قطع میشود میتواند نماد و شکلی از پیشبینی جدایی زلیخا از ریشههای فرهنگ و جامعهاش باشد. مرتضا پیش از اینکه درخت دلخواهش را بیابد، در جنگل نفوذ میکند. عملی که زلیخا را میترساند و از مرتضا میخواهد که پیشتر نرود؛ گویی که الهامی وهمآلود، به او نهیب واقعهای شوم را میزند. درواقع روند آغازین رمان، جریانی پیشگویانهنگر است. همهچیز در همان آغاز به گونهای چیده میشود که ذهن خواننده علایم هشدار را دریافت کند و ابر توفانزا را در آسمان کتاب ببیند و تیرگی فضا را دریابد. در ادامه هم وقایع در روایتی پر شده از سمبل قرار میگیرد. زلیخا حمام را برای عفریته آماده میکند. عفریته، پیر و فرتوت، نمادی از سنتی است که توانسته قدرتش را همیشه اعمال کند. حالا در این هوای سرد و برفی، به حمامی داغ و بخار گرفته میرود و چرک میکند. سنت، نیرویی دوباره میگیرد. پوست تازه میکند و حیله در کار میاندازد. از کلام عفریته مشخص است که از انفعال زلیخا به خشم آمده: عفریته زلیخا را مرده خطاب میکند. روایت پیش از این همچنین شمهای نشان خواننده داده: زلیخا پیشکشی به خدای دروازه میدهد تا از بچههای مردهاش محافظت کند. تا برف گرمشان کند و خوراک درندگان نشوند. در این فصل روی زلیخا به جهان مردگان است؛ چنانکه تن زنده خود را به فراموشی سپرده. همین سبب و علتی است که سنتی پوسیده و فرتوت را علیه خود بخروشاند. زلیخا بساط طغیان را با دستهای خودش فراهم میکند: اوست که حمام را آماده میکند و عفریته را میشوید و با دست خودش نقشههایش را برآورده میسازد.
نگاه و زبان روایت تمایلش به نماد و سمبل را پنهان نمیکند. عفریته خواب میبیند و سمبل و نشانه میآورد. نشانههایی در خوابهایش که بیش از این بارها تعبیر شده است؛ گویی در اینجا تنها حقیقت اثرگذار و حاکم، نشانهها و سمبلها هستند. او خواب میبیند که زلیخا میمیرد و مرتضا و پیرزن باهم زندگی خوبی را پیش میبرند. زلیخا از تعبیر شدن خواب عفریته وحشتزده میشود. زندگی زلیخا و اهل منزل و روستا، در میان این نشانههاست که خط میگیرد و جریان دارد. در فرم هم زبان روایت درهمآمیختگی زاویه دید دانای کل و نگاه اول شخص است؛ انگار که سرنوشت چیرگیاش را مثل دستی پیر و چروکیده، در پوست زلیخا کرده باشد و در آنجا بجوید. اما هنوز آنچه میخواهد، نیافته باشد.
پنجه سرخ کمونیست
مرتضا و مردم روستا از ترس قانون مصادره مازاد محصول، دست به پنهان کردن غله و گوشت و آذوقه میزنند. تا اینجا دو جور پنهانکاری مشخص شده است. یکی پنهانکاری که زلیخا در اول فصل در مقابل مرتضا و عفریته دارد و دیگری پنهانکاری که مردم از حکومت کمونیستی دارند. هرکسی چیزی را از نیرویی بالاتر کتمان میکند. نیرویی که مثل فشاری از بالا به پایین عمل میکند و تا عمق وجود افراد میخزد و رشد میکند، همچون چکمههای مرتضا بر انگشتان دست زلیخا. قامت کوچک زلیخا در برابر جثه بزرگ مرتضا، این ناتوانی و فرمانبرداری را بزرگتر جلوه میدهد. اما مرتضا و مردم روستا هم در برابر نیروهای ارتش سرخ، ناتوان و کوچک دیده میشوند.
مرزی که رمان در ابتدای کار تعریف کرده گرچه مرزی پررنگ است که کسی را یارای خروج از آن نیست، اما از سوی دیگر به راحتی به درون این مرز نفوذ میشود. حکومت مرکزی بار تحولاتش را به روستای یولباش تحمیل میکند. کمونیست پنجه سرخش را درون شکم روستا فرو میکند و میجوید و میخواهد محتویات معده و روده را درآورد. تمام توان سنت و جغرافیا، معطوف به درون مرز است. انگاری کمر خم شده مادری که نوزادش را به خود بفشارد. وزن چکمههای حزب حاکم بیشتر فشار میآورد و نوزاد در آغوش مانده که دیگر توان فشار را ندارد، له میشود.
چهره بیرونی دو زخم پنهان
در ادامه، رمان یکی دیگر از رازهایش را پیش چشم خواننده میگذارد و مشتش را به آرامی باز میکند. از پس سختی و درشتی رفتار مرتضا و مادرش میتوانیم رابطهای عاطفی و در کودکی مانده را ببینیم. مرتضای ناتوان زانو زده و همچون طفلی در دوران شیرخوارگی، نیروی حیاتش را از مادر میگیرد. مادر هم روایت بیاعتنایی و رامنشدگیاش را برای پسر باز میگوید. دو زخم پنهان که چهره و جلوه بیرونی آن، خشم و غیظی است که بر سر زلیخا فرود میآید. سوای آن تصویر درشتشده و بزرگنما شدهای که در اینجا نویسنده از مفاهیم روانکاوانه ارایه میدهد و ارجاعی که به عقده ادیپ و نشانهای در کودکی مانده، میان مادر و فرزند مطرح میکند، زاویه دیدی که نویسنده به این موقعیت دارد دیدنی و نمادین است: «گونه را به سفال گرم میچسباند و با انگشت اشاره پرده را کمی کنار میزند. از لای پرده و به خوبی آنها را میبیند؛ مادر و پسر را.» این توصیف از شکل نگاه کردن به آن میماند که گونه را روی شکم زنی آبستن بگذاری. گرمی سفال، مثال گرمی شکم است. پیش از این توصیف، تخممرغی از دست زلیخا میافتد و میشکند. تخممرغ اشارتی به نطفه و جنین دارد و شکستنش نمادی از ورود به دنیای تخم و زهدان است. راز در اینجا، از ورای پوستی نازک، قابل دیدن و مشاهده است. زلیخا راز را از ورای مخفیگاهش و در نظم و شکل طبیعی خودش مشاهده میکند.
نشانههایی که ماغ میکشند
پس از آرامش زهدانگونه اتاق مادر، فوران خشم، مثل زایمانی خود را بیرون میاندازد. میلی خودویرانگر که میخواهد هر خودساختهای را بدرد و نابود کند. همانطورکه از مرزها چیزی بیرون نمیرود و فقط به داخل میآید، غیظ و خشم و نفرت مرتضا هم رو به متجاوزان اعمال نمیشود؛ بلکه به درون خودش وارد میشود و خودویرانگری به بار میآورد. او گاوی را که نمادی از خود اوست - به هیکل و توان و خشم مرتضا دقت کنید- با تبر از پا در میآورد و تکهتکه میکند. این خودویرانگری، برای زلیخا به گونهای دیگر عمل میکند. به شوهرش حمله میکند و شانهاش را گاز میگیرد؛ انگاری که طغیانی از جنس ناامیدی و ترس در وجودش سرریز کرده است. در روایتی نفسگیر و ناگهانی، نشانههای روانشناسانه، خود را بروز میدهند. نشانهها زبان باز میکنند و ماغ میکشند و چشم سفید میکنند. چنان گاوی تبر بر پیشانی خورده.
خواب عفریته وارونه تعبیر میشود. آن حجم کر و کور سنت، کمر خم میکند و وارونهگویی میکند و به اشتباه میافتد. دیدار زلیخا و مرتضا با قبور چهار دخترشان، در واقع دیدار مرتضا با دختران است. مرتضا جداکننده است. سنگ قبر دخترش را میشکافد و پرندهای را که زلیخا شمسیه (نام دختر ارشدش) صدا میزند میتاراند و میخواهد اسب مادر را ببرد و کره اسب را بکشد. تبری که مرتضا بر پیشانی گاو میکوبد و با آن گاو را از پا در میآورد، قرینهای میشود از تیری که بر خودش شلیک میشود. درواقع مرتضا با کشتن گاو خودش را کشت.
دیدار مرتضا با مادر آخرین دیدار اوست. برای او جداشدن از رحم مادر و مرگ، همزمان میشود. مثل فاصله کوتاه تولد تا مرگ دخترانش. اگر گاو را همانندی برای مرتضا بدانیم، در مقابل، زلیخا اسب است؛ اسبی که در زمان نزدیک شدن مغول سرخ، وحشت میکند اما آنچنان تند نمیرود که کرهاش به او نرسد. رفتار آغوشگشوده زلیخا محاذی رفتار جداییطلب مرتضا میشود که حالا آسوده تمام مرگ را تصاحب کرده.
توصیفی که گوزل یاخینا از مرگ مرتضا میآورد، توصیفی وحشتزده یا غمبار نیست. نویسنده او را خوابیده فرض میگیرد. آزاد و رها. آنچنانکه برای زلیخا دیگر جایی در درشکه باقی نمیماند. مرگ مرتضا و همه فضا را با حجم مرگ او پر کردن، نشانی از زنده ماندن زلیخاست. در واقع، پس از مرگ مرتضا ست که کره اسب از پستان مادر شیر میخورد. اسب مادر مطیع و مهربان است. آرامش حالا بازگشته؛ آرامشی که با پرتاب تکهای برف از طرف مرتضا به پرندهای سینه آبی، گریخته بود.
دست بزرگ و دست میانه
یکی از سربازها زلیخا را دختر چشمسبز میخواند؛ نامی که پدرش در کودکی صدایش میکرده. نامگذاری دوباره زلیخا به دختر چشمسبز، میتواند اشارهای به مرگ مرتضا که به زودی اتفاق میافتد، باشد. سرباز بعد از مرگ مرتضا دوباره او را به همین نام میخواند و زلیخا ناگهان به کودکیاش پرتاب میشود. همچون کره اسبی گرسنه که از پستان مادر شیر بنوشد. انگار تمام زندگی زناشویی زلیخا، تنها میان آن دو باری که سرباز او را دختر چشم سبز خطاب میکند قرار میگیرد؛ گویی تیغی بردارند و زندگی با مرتضا را مثل غدهای از بدن زلیخا جدا کنند. فصل اول با جدایی پایان مییابد. زلیخا را از دیارش جدا میکنند. پیشتر مرتضا میخواست با نابود ساختن هر چیزی، این جدایی را رقم بزند، اما ناکام ماند. حالا این حکومت است که جدا میکند. دستی بزرگتر میآید و دست میانه را قطع میکند. زلیخا از یولباش کنده میشود. از عفریته و هر آنچه در جوار آن بوده. جدایی برای مرتضا مرگ است و برای زلیخا ترک دیار. پایان فصل اول، آغاز سفری است که پایانش معلوم نیست. قافلهای به راه افتاده که معلوم نیست کی اتراق کند.