کتاب «دور از چشم صلیب»، یادگار ارزشمند یک رزمنده‌ از دفاع مقدس و دوران اسارت است که آن را برای آیندگان، بخصوص آنهایی كه جنگ را ندیده‌اند به جا گذاشته است.

دور از چشم صلیب خاطرات خودنگاشت مسعود قربانی

به گزارش کتاب نیوز به نقل از ایبنا، مسعود قربانی رزمنده‌ای است که در دوران دفاع مقدس دشواری‌های بسیاری را به جان خریده و یادگاری ارزشمند برای آیندگان، بخصوص آنهایی كه جنگ را ندیده‌اند به جا گذاشته است. مسعود قربانی در روستای اکبرآباد از توابع شهرستان فسا به دنیا آمد. فقط شش سال داشت که پدرش از دنیا رفت. کودکی این آزاده خطه فارس به انقلاب شکوهمند اسلامی و نوجوانی‌اش به جنگ گره خورده بود.

وی در فروردین 1367 که سال سوم دبیرستان بود برای سومین بار به جبهه اعزام شد و سرانجام در چهارم خرداد سال 1367 در منطقه شلمچه با دو نفر دیگر از همرزمانش محاصره شد و در نابرابری اوضاع جنگی منطقه به اسارت درآمد. دوران اسارت این آزاده شجاع، صبور و مقاوم در اردوگاه اسرای مفقودالاثر تکریت 12 سپری شد.

کتاب «دور از چشم صلیب»، خاطرات بدون اغراق و صادقانه مسعود قربانی، آزاده‌ای از استان فارس است. خواننده این کتاب در ادامه همراهی با راوی از کودکی و نوجوانی به جبهه‌های جنگ سفر می‌کند، با او به اردوگاه دشمن بعثی می‌رود و با حدود 40 هزار آزاده سربلند به میهن اسلامی باز می‌گردد.

این کتاب در هشت فصل به نگارش درآمده است: دوران کودکی و نوجوانی، دوران انقلاب، دوران جنگ، حضور در جبهه، دوران اسارت، اردوگاه، اردوگاه شماره 12 تکریت و آزادی آورده شده است.

نویسنده در کتاب دور از چشم صلیب از دوران سخت کودکی و نوجوانی می‌گوید. از اوضاع نابسامان و بسیار دشوار آن زمان: مرگ پدر، برادر و داستان پر از رنج مادری ایثارگر و شجاع که همچون کوهی استوار در برابر حوادث و ناملایمات روزگار به رسالت زینبی خود پرداخت. همچنین از جبهه و حضور در جبهه‌های مقاومت یاد می‌کند. خاطرات ثبت‌نام در پایگاه بسیج برای اعزام به جبهه در نوجوانی، آموزش نظامی و اعزام به مناطق جنگی جزیره مجنون و کردستان در مرحله اول و بار دوم نیز اعزام به منطقه جنگی شلمچه و در ادامه به دوران اسارت می‌پردازد.

در خاطرات دوران اسارت از چگونگی به اسارت درآمدن می‌گوید و از وقایع و اتفاقات در شهرهای بصره، بغداد و اردوگاه مخوف 12 تکریت که حدود 27 ماه از اسارت این آزاده در این اردوگاه سپری شده است.

همانطور که می‌دانیم مردم عراق مسلمانند و اکثریت شیعه‌اند. در آن زمان حزب ظالم و بی‌دین بعث حاکم بود و دیکتاتوری ظالم همچون صدام حکومت می‌کرد. خود مردم عراق نیز تحت ظلم، ستم و فشار این ستمگر بودند. حکومت به اختیار و رأی مردم نبود و از این ظالم ناراضی بودند. افسران بعثی و نیز نیروهای عراقی، آزاده‌ها را به شدت شکنجه می‌کردند؛ چون مأموران تحت امر این بعثی‌ها بودند و به لحاظ امنیت شغلی و جانی، می‌ترسیدند.

دوران اسارت این آزاده در سال 1369 به پایان رسید. اکنون معلم منطقه 6 شهر تهران و در خدمت نظام آموزش و پرورش مردم کشور است. دو فرزند به نام‌های امیرمهدی و فاطمه زهرا دارد که خاطراتش را برایشان به یادگار می‌گذارد.

وی در یکی از خاطراتش نوشته است: «اسرایی که در دو سه سال آخر جنگ به اسارت دشمن درآمده بودند همه مفقودالاثر بودند؛ یعنی صدام اسامی و اطلاعات هیچ یک از این اسرا را به نهاد بین‌المللی صلیب سرخ جهانی یا به کشور خودمان یا جایی دیگر ارائه نداده بود. بنابراین وضعیت ما برای آن نهاد بین‌المللی و مسئولان کشور و بخصوص برای خانواده‌هایمان نامعلوم بود. آنها نمی‌دانستند که در چه وضعیتی هستیم. لذا تحمل چنین وضعیتی برای خانواده‌ها خیلی سخت و دردناک بود.

اسرایی را که سال های قبل از ما به اسارت دشمن درآمده بودند ثبت کرده بودند. خانواده‌هایشان اطاع داشتند که فرزندانشان اسیر شده‌اند. نامه هم بینشان رد و بدل می‌شد و از این لحاظ وضعیت بهتری نسبت به ما داشتند. اگرچه وضعیت سخت و شکنجه‌های روحی و جسمی در همه اردوگاه‌های عراق وجود داشت و همه رنج می‌بردند. ولی اسرای مفقودالاثر با توجه به موقعیتشان محرومیت و محدودیت‌های بیشتری داشتند. رژیم بعث عراق در قبال گروهی که اطلاعاتشان در نهادهای بین‌المللی ثبت شده بود به لحاظ قوانین بین‌الملل متعهد و مسئول بود که جانشان را حفظ کند وگرنه باید پاسخگو بود. وضعیت ما فرق می‌کرد. بعثی‌ها احساس مسئولیت نمی‌کردند. بچه‌های ما را شکنجه‌های انفرادی می‌دادند.

یک روز یکی از افسران بعثی علنی بیان می‌کرد شما مفقودید. اگر همه شما را بکشیم هیچ مشکلی برای ما نیست. به مجروحان و بیماران رسیدگی نمی‌شد. گرسنگی، تشنگی، محدودیت و محرومیت باعث شد که عده‌ای جان خود را از دست بدهند و به شهادت برسند. اراده خداوند متعال بر این بود که ما زنده بمانیم.»

کتاب «دور از چشم صلیب»، خاطرات خودنگاشت مسعود قربانی، اسیر آزاده شده جنگ تحمیلی است که به همت فرزانه قلعه قوند و افسانه گودرزی ویراستاری شده و در 142 صفحه، شمارگان 1000 نسخه از سوی انتشارات پیام آزادگان روانه بازار نشر شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

ایران را با شیلی مقایسه کرده‌اند و از اینکه چرا محمدرضا شاه همچون پینوشه با حمایت آمریکا انقلابیون را در ایران سرکوب نکرده و حمام خون راه نینداخته ناراضی هستند... یک نظامی خودساخته و گستاخ با تغییراتی برق آسا برای ایجاد ترقیاتی که بیشتر از سطح فرهنگ و سواد او بود یا جوانی ضعیف که اگر چه تربیت و آموزشی عالی داشت اما عملا در پانزده سال نخست سلطنتش قدرتی نداشت ...
سیمین جان، عزیز دلم، دختر سیاه‌سوخته شیرازی، چه بگویم؟ عمرم! جان من به لب آمد تا کاغذت رسید... سیمین جان، یک خریت کرده‌ام که ناچارم برایت بنویسم... هوای تو را بو کردم و در جست‌وجوی تو زیر همه درخت‌ها را گشتم ... همین‌طور گریه می‌کردم و هق‌هق‌کنان می‌رفتم... همین یک دسته کوچک مو کافی است... دانه دانه مرتب کرده‌ام و وسط آن را با یک نوار کوچک چسب روی یکی از عکس‌هایت چسبانده‌ام و بو می‌کنم. و راستی چه خوب بوی تو را دارد ...
گروهی از دانش‌آموزان انگلیسی هشت تا سیزده ساله... نخست می‌کوشند تا سازمان اجتماعی و سیاسی ثابتی برقرار کنند... بعد از آنکه ماده خوکی را به نحو وحشتناکی می‌کشند توتمی تأسیس می‌کنند... جزیره به صورت جهنمی درمی‌آید. شکارچیانِ ژولیده‌مو، با بدن نقاشی‌شده، مانند جنگجویان، مسلح به نیزه و تشنه‌ی خون... قصه قابل تفسیرهای مختلف (فرویدی، جامعه‌شناختی و مابعدالطبیعی) است ...
در آغاز دهه‌ی 60 انتشار یافت که خود شاهد جنبش فرهنگی نیرومندی بود: در امریکای شمالی، نخستین نسلی که با تلویزیون بزرگ شده بود، به سن رشد می‌رسید... گسترش فرهنگ کتاب اندیشه‌ی فردیت و ساختار اجتماعی دولت ملی را پدید آورد... با کشف الکتریسیته در مرحله‌ی چهارم تحول، جریان جایگزینی یک «کهکشان» تازه، با «کهکشان گوتنبرگ» آغاز می‌شود... نسل‌هایی که با تلویزیون و دیگر رسانه‌های نوین بزرگ شده‌اند، این توانایی را می‌یابند که آن یکپارچگی روانی جامعه‌ی قبیله‌ای را در «دهکده‌ی جهانی» برقرار سازند ...
مرد جوانی که همیشه در میان بومیان امریکایی زندگی کرده است... آنچه را می‌اندیشد ساده‌دلانه می‌گوید و آنچه را می‌خواهد انجام می‌دهد... داوری‌هایی به‌اصطلاح «ساده‌لوحانه» ولی آکنده از خردمندی بر زبانش جاری می‌شود... او را غسل تعمید می‌دهند... به مادر تعمیدی خود دل می‌بندد... یک کشیش یسوعی به او چنین تفهیم می‌کند که به هربهایی شده است، ولو به بهای شرافتش، باید او را از زندان رها سازد... پزشکان بر بالین او می‌شتابند و در نتیجه، او زودتر می‌میرد! ...