مروری بر «شاگرد قصاب» اثر پاتریک مک‌کیب | شرق


رمان از جایی شروع می‌شود که ما راوی را همراه «جو»، پنهان در سوراخی، زیر علف‌ها می‌بینیم. آن‌طور که راوی شرح می‌دهد، تمام شهر به‌دلیل کاری که کرده بود دنبالش می‌گشتند، کاری که باید در ادامه‌ رمان انتظار شرحش را داشته باشیم. «وقتی جوان بودم، بیست یا سی یا چهل سال پیش، توی شهر کوچکی زندگی می‌کردم که همه به‌خاطر کاری که با خانم نوجنت کرده بودم دنبالم می‌گشتند. کنار رودخانه توی سوراخی زیر علف‌های درهم‌پیچیده قایم شده بودم. مخفیگاهی که من و جو باهم ساخته بودیم. گفتیم مرگ بر تمام سگ‌هایی که وارد اینجا شوند. البته به‌جز خودمان.» شخصیت‌های اصلی رمان که همگام با یکدیگر در رسیدن به فاجعه‌ نهایی حرکت می‌کنند عبارتند از فرنسیس، جو پرسل، فیلیپ، خانم نوجنت، مادر و پدر راوی و شخصیت فرعیِ الو، عموی راوی که همراه برادرش سال‌ها در نوانخانه منتظر پدرشان بوده. خانم نوجنت، مادر فیلیپ که نمی‌خواهد فرنسیس را با پسرش ببیند، به خانه‌شان می‌رود و می‌گوید دیگر نباید نزدیک فیلیپ شود و هنگام رفتن هم خطاب به مادر فرنسیس می‌گوید آنها یک مشت خوک هستند. فرنسیس از این حرف رنجیده می‌شود و سعی می‌کند چه با کلام و چه به‌طور فیزیکی آنها را مورد آزار قرار دهد و به‌تدریج این کار را پیشه‌ خود می‌سازد.

شاگرد قصاب [The butcher boy] پاتریک مک‌کیب  [Patrick McCabe]

الو، عموی فرانسیس و افتخارِ خانواده به شهر می‌آید. با آمدن او، مهمانی‌ای در خانه برادی‌ها برگزار می‌شود و تمام شهر می‌آیند و الو برای آنها آواز می‌خواند و فرنسیس او را با دیده‌ تحسین نگاه می‌کند. بعد از رفتن مهمانان، بنی، پدر راوی، الو را دروغگو خطاب می‌کند و راوی خشمگین از این موضوع خانه را ترک می‌کند و به دوبلین می‌رود. وقتش را در آنجا به دزدی و ولگردی می‌گذراند و وقتی به شهر برمی‌گردد، درمی‌یابد مادرش خودکشی کرده و پدرش او را به‌دلیل این کار سرزنش می‌کند و می‌گوید اگر نرفته بود، مادرش اکنون زنده بود. بازهم فرنسیس به خانواده‌ نوجنت‌ها فکر می‌کند و یک‌بار که خانه نیستند، وارد آنجا می‌شود که در میان خرابکاری‌اش خانواده آنها از راه می‌رسند و او را تحویل پلیس می‌دهند و بعد از آن فرنسیس را به مدرسه ویژه‌ نوجوانان تبهکار که توسط کشیش‌ها اداره می‌شود، می‌فرستند و آنجا توسط یکی از مسئولان مورد آزار قرار می‌گیرد. بعد از برگشت از آنجا در پی دوستش جو است و وقتی پیدایش می‌کند جو چنان تمایلی به ارتباط با او ندارد. وقتی فرنسیس کاری در کشتارگاه پیدا و خودش را به صاحب آنجا اثبات می‌کند و اوضاع در نظر او به‌تدریج در حال بهتر‌شدن است، پلیس وارد خانه‌ آنها می‌شود و می‌بیند که زمان بسیاری از مرگ پدر او گذشته و به همین دلیل به بیمارستان روانی منتقلش می‌کنند. بعد از آزاد‌شدن از آنجا، می‌فهمد که جو به مدرسه‌ شبانه‌روزی باندوران رفته و تصمیم می‌گیرد به آنجا برود. در راهِ رفتن به آنجا، به مهمانخانه‌ای می‌رود که پدرش ادعا کرده بود با مادرش آنجا وقت گذرانده و متوجه می‌شود پدرش رفتار بسیار بدی با مادرش داشته. بعد از آن سفرش را ادامه می‌دهد و به‌زور وارد مدرسه‌ شبانه‌روزی می‌شود و با جو رودررو می‌شود و درمی‌یابد که او با فیلیپ نوجنت صمیمی شده و دیگر به او علاقه‌ای ندارد. بعد از بازگشت به شهر خود دوباره کار قبلی را از سر می‌گیرد و روزی دوباره به خانه‌ نوجنت‌ها می‌رود و وقتی خانم نوجنت در را باز می‌کند، با تهدید وارد می‌شود و با تفنگ ساچمه‌ای می‌کشدش. بعد از پنهان‌کردن جسد و دستگیری توسط پلیس، کمی بعد محل اختفای جسد را به آنها می‌گوید.

این رمان روایتگر داستان پسری به‌نام فرنسیس است که به‌دلیل داشتن پدری الکلی و مادری از نظر شخصیتی نامتعادل خود را از اجتماع جداافتاده می‌بیند و قادر نیست خود را بخشی از جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند، در نظر بگیرد. همین عدم تعادل روانی شخصیت و نوسان دائمی او میان واقعیت و غیرواقعیت، خواننده‌ داستان را با جریان سیال ذهنِ راوی روبه‌رو می‌سازد. چنان‌که در تمام رمان، گاه قادر به درک خیالی یا حقیقی‌ بودن تصورات و اندیشه‌های پدیدآمده در فرنسیس نیستیم. اختلال شخصیت مداومش به‌نوعی از او فردی چندتکه ساخته که قادر به بازیابی خود از میان هجوم انبوه واقعیات نیست و سعی می‌کند از هر فرصتی بهره ببرد تا ضعف‌هایش را نادیده بگیرد و دیگران را برای سرنوشتی که نصیبش شده سرزنش کند. بنابراین تمام رمان با فوران و کلاف پیچ‌درپیچ جزئیات به‌ظاهر بی‌اهمیتی انباشته شده که گاهی‌اوقات هنگام خواندن رمان، بعضی توصیفات از نظر ما قابل چشم‌پوشی هستند و در ادامه می‌بینیم که تمام این مسائل کم‌اهمیت، جزئی از سیر وقایع هستند که به اتفاق نهایی ختم می‌شوند.

[رمان «شاگرد قصاب» [The butcher boy] نوشته پاتریک مک‌کیب [Patrick McCabe] با ترجمه پیمان خاکسار و توسط انتشارات چشمه منتشر شده است.]

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

لودویک یان، که به دلیل شوخی ساده‌­ای از حزب و دانشگاه اخراج شده و مجبور شده است که شش سال تمام در معادن زغال‌­سنگ کار کند، پانزده سال بعد وقتی با هلنا زمانووا، همسر رئیس سازمان حزبی دانشکده، روبرو می‌­شود، گمان می‌­کند فرصت انتقام را به چنگ آورده است ... لودویک آن زن را فریب می­‌دهد و در اختیار می‌­گیرد، اما به زودی خبردار می­‌شود که شوهر او دیگر با زنش زندگی نمی­‌کند. ...
از اوان‌ جوانی‌، سوسیالیستی‌ مبارز بود... بازمانده‌ای از شاهزاده‌های منقرض شده (شوالیه‌ای) که از‌ حصارش‌ بیرون‌ می‌آید و در صدد آن است که حماسه‌ای بیافریند... فرانسوای‌ باده گسار زنباره به دنیا پشت پا می‌زند. برای این کار از وسایل و راههای کاملا درستی استفاده نمی‌کند‌ ولی‌ سعی در بهتر شدن دارد... اعتقادات ما با دین مسیح(ع) تفاوتهایی دارد. و حتی نگرش مسیحیان‌ نیز‌ با‌ نگرش فرانسوا یا نویسنده اثر، تفاوتهایی دارد ...
فرهنگ و سلطه... صنعت آگاهی این اعتقاد کاذب را برای مردم پدید می‌آورد که آنها آزادانه سرنوشت خود و جامعه‌شان را تعیین می‌کنند... اگر روشنفکران از کارکردن برای صنعت فرهنگ سر باز زنند، این صنعت از حرکت می‌ایستد... دلش را خوش می‌کرد سلیقه‌اش بهتر از نازی‌هاست و ذهنیت دموکراتیک خویش را با خریدن آنچه نازی‌ها رو به انحطاط می‌خواندند، نشان دهد... در اینجا هم عده‌ای با یکی‌کردن ادبیات متعهد با ادبیات حزبی به هر نوعی از تعهد اجتماعی در ادبیات تاخته‌اند ...
دختر بارها تصمیم به تمام‌کردن رابطه‌شان می‌گیرد اما هر بار به بهانه‌های مختلف منصرف می‌شود. او بین شریک و همراه داشتن در زندگی و تنهابودن مردد است. از لحظاتی می‌گوید که در تنهایی گاهی به غم شدیدی دچار می‌شود و در لحظه‌ای دیگر با خود تصور می‌کند که شریک‌شدن خانه و زندگی از تنها بودن هم دشوارتر است و از اینکه تا آخر عمر کنار یک نفر زندگی کند، پیر شود، گرفتار هم شوند و به نیازها و خُلق و خوی او توجه کند می‌نالد ...
دکتر مجد در کتاب «قحطی بزرگ و نسل کشی در ایران» برای اولین بار اسناد مربوط به قتل عام بیش از 10 میلیون ایرانی در قحطی «عمدی» جنگ جهانی اول را با تکیه بر اسناد و مدارک و گزارش‌های آرشیو وزارت امور خارجه‌ی آمریکا و آرشیو روزنامه‌ها منتشر کرده است... در ایرلند مردم برای یادآوری جنایت بریتانیا در قحطی سیب‌زمینی؛ هر سال هفته‌ی بزرگداشت کشته‌شدگان قحطی دارند... ملت ایران به ققنوس تشبیه شده و به فاجعه عادت کرده است ...