یادداشت کارگردان فیلم «خورشید» 


دو برادر بودند، احمد و کاظم، ده ساله و دوازده ساله. برادر بزرگتر احمد تمام قد به داخل سطل زباله رفته بود و تکه‌هایی از آشغال را به بیرون پرتاب می‌کرد و برادر کوچکتر بیرون از سطل زباله، تکه‌های کاغذپاره و مشمای پلاستیکی را به داخل گونی بزرگی می‌ریخت. نزدیک آن‌ها آمدم، ابتدا فکر کردند رهگذر هستم و عبور می‌کنم اما وقتی دیدند مقابلشان ایستادم، دست از کار کشیدند و به من زل زدند.

خورشید مجید مجیدی

با چشمان نافذشان به من خیره شده بودند و من مانده بودم چه بگویم. به کسی که داخل سطل زباله بود گفتم بیا بیرون. نگاهی به دور و برش کرد و با اکراه از سطل زباله آمد بیرون. گفتم: «آخه پسر جون مریض می‌شید.» بدون توجه به حرف من شروع کرد با برادر کوچکتر خود زباله‌ها را در کیسه ریختن. سعی کردم فضا را عوض کنم و با آن‌ها رفیق شوم.

گفتم: «الان که مریضی اومده خیلی خطرناکه»، از گفتن این حرف لبخندی بر لبان برادر کوچکتر نشست و نگاهی به برادر بزرگتر کرد و هر دو خندیدند، گویی که با هم شوخی داشته باشند. از خنده آن‌ها من هم خندیدم و گفتم برای چه می‌خندید؟ حرف خنده‌داری زدم؟

برادر کوچکتر با شیطنت گفت: «داداشم میگه ما خود کرونا هستیم.» این را گفت و از خنده ریسه رفت، حالا فضای گفت‌وگوی من با آن‌ها آماده شده بود و شوخی و جدی با هم همکلام شدیم. ابتدا همه چیز به شوخی گذشت ولی بعد فضا که کمی صمیمی شد، لب به شکایت بازکردند و گفتند: «ما نان‌آور خانواده هستیم و توی مترو و سر چهارراه دست‌فروشی و شیشه‌های ماشین‌ها رو پاک می‌کردیم. از وقتی که کرونا اومده کاسبی ما هم خراب شده. مردم از ما در مترو و سر چهارراه نه خرید می‌کنند و نه می‌گذارند ماشین‌ پاک کنیم از ترس کرونا؛ ما هم مجبور شدیم بیایم سراغ سطل زباله.»

آن‌ها می‌گفتند: «تنها ما نیستیم، خیلی از بچه‌ها که کار و کاسبی‌شون رو از دست دادن اومدن تو کار زباله.» نمی‌دانستم چه باید به آنها بگویم، کمی با هم گپ زدیم و از محل زندگی و درس از آنها سوال‌هایی کردم ولی مدام در این فکر بودم که چه کار باید برای این بچه‌ها کرد.

گفتم لااقل از مسئولین و مردم بخواهیم گروه‌های امدادی درست شود که اولاً به این بچه‌ها کمک شود، شناسایی شوند و برای مدتی که این مریضی ریشه‌کن شود آن‌ها در امان باشند. از طرفی این بچه‌های معصوم ناقل این بیماری نشوند.

به امید روزی که کلاً بتوانیم کاری کنیم که شاهد کار کودکان نباشیم و آن‌ها را در پشت میز مدرسه ببینیم و از طرفی سوء استفاده از این کودکان را بتوانیم ریشه‌کن کنیم.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...