رمان «اسپلینترسل» نوشته دیوید مایکلز با ترجمه هادی امینی توسط انتشارات کتابسرای تندیس منتشر و راهی بازار نشر شد

به گزارش مهر، داستان این رمان درباره مردی به نام سام فیشر، یک اسپلینترسل است که می‌داند هیچ عملیاتی ساده نیست و همه هم مشکلات خودشان را دارند. سام فیشر نمی‌تواند همه‌چیز را طبق برنامه انجام دهد اما باید مطمئن شود که کارش را نامرئی انجام داده است؛ اسپلینترسل یعنی همین؛ یعنی هیچ ردپایی به جا نگذاری؛ وارد شوی، کار را انجام دهی و خارجی شوی!

اسپلینترسل‌ تنها کار می‌کند. گروهی از راه دور وضعیت سام فیشر را زیر نظر گرفته و از او حمایت می‌کنند؛ حرفه‌ای‌هایی که کارشان را خوب بلدند. اما فیشر در خط آتش قرار دارد. او باید به هر حرکتش آن‌قدر فکر کند که انگار محل عملیات، یک صفحه شطرنج بزرگ است. طوری‌که یک اشتباه کوچک می‌تواند برایش مرگبار باشد...

رمان «اسپلینترسل» برپایه یک مجموعه بازی‌های ویدئویی اثر ریموند بنسون نوشته شده است. شخصیت محوری این داستان مردی به نام سام فیشر است که درباره یک گروه تروریستی به نام «سایه‌ها» و سازمانی که مشغول تجارت اسلحه است، تحقیق می‌کند.

ترجمه فارسی این‌کتاب با ۳۵۲ صفحه و قیمت ۴۸ هزار تومان منتشر شده است.

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...