هنر در محاصره | اعتماد


«پروانه‌های سیاه» [Black butterflies] نخستین رمان پریسیلا موریس [Priscilla Morris] که به تازگی با ترجمه‌ مزدک بلوری از سوی نشر بیدگل منتشر شده، رمانی است که در فهرست نهایی جایزه زنان برای داستان (Women's Prize for Fiction) قرار گرفت و به یکی از تجربه‌های ادبی قابل‌توجه درباره‌ جنگ بوسنی و محاصره‌ سارایوو بدل شد. موریس در این رمان به جای آنکه جنگ را از چشم سیاستمداران، فرماندهان نظامی یا تاریخ‌نگاران روایت کند، منظر خود را در ارتفاع چشم یک زن هنرمند تعبیه می‌کند؛ زورا، نقاش و استاد دانشگاه که در بهار ۱۹۹۲ ناگهان درمی‌یابد شهری که تمام عمرش را در آن زیسته، دیگر همان شهر سابق نیست.

خلاصه رمان پروانه‌های سیاه» [black butterflies] اثر پریسیلا موریس [Priscilla Morris]

سارایوو پیش از جنگ، برای زورا و دوستان و همسایگانش شهری چندفرهنگی و چنددینی است؛ شهری که مسلمان، کروات و صرب در آن کنار هم زندگی می‌کنند، قهوه‌ بوسنیایی می‌نوشند، باقلوا می‌خورند و در خیابان‌های قدیمی یکدیگر را می‌بینند. اما رمان از همان ابتدا نشان می‌دهد که چگونه مرزهایی که زمانی برای مردم بی‌معنا بوده‌اند، می‌توانند در مدت کوتاهی به مرزهای مرگ و زندگی تبدیل شوند. شب‌ها گروه‌های ملی‌گرا در خیابان‌ها سنگر می‌سازند و شهر را به محله‌های قومی تقسیم می‌کنند؛ صبح‌ها مردم عادی موانع را کنار می‌زنند و سعی می‌کنند زندگی روزمره‌شان را ادامه دهند. همین فاصله‌ میان «هنوز عادی‌بودن» و «دیگر عادی‌نبودن» یکی از مهم‌ترین دستمایه‌های رمان است.

زورا در آغاز داستان زنی است که احساس می‌کند در میانه‌ زندگی‌اش گرفتار شده است. زمانی قرار بوده روزهای طولانی و آرامی را در آتلیه‌اش بگذراند و نقاشی کند، اما مسوولیت‌های خانوادگی و دانشگاهی مجال چندانی برای هنر باقی نگذاشته‌اند. او روی تابلویی بزرگ از یک پل عثمانی کار می‌کند؛ پلی که برای او چیزی بیش از یک سازه‌ معماری است. پل، تصویر ارتباط و پیوند است: میان آدم‌ها، فرهنگ‌ها و جهان‌هایی که در دو سوی آن قرار گرفته‌اند. از این منظر، نقاشی زورا به تدریج به استعاره‌ خود سارایوو تبدیل می‌شود؛ شهری که قرن‌ها محل تلاقی شرق و غرب بوده و حالا نیروهایی می‌خواهند که تمام پل‌هایش را خراب کنند.

یکی از نقاط قوت «پروانه‌های سیاه» همین توجه دقیق موریس به مکان است. سارایوو در این رمان صرفا پس‌زمینه‌ اتفاقات نیست؛ خودش یکی از شخصیت‌های اصلی داستان است. خیابان‌های سنگفرش‌شده، کلیساهای ارتدوکس، مناره‌های عثمانی، ساختمان‌های دوره هابسبورگ و برج‌های مدرن، کوه‌هایی که شهر را در آغوش گرفته‌اند و کافه‌ها و خانه‌هایی که زمانی محل معاشرت مردم بوده‌اند، همه با جزییاتی زنده ساخته می‌شوند. شهر پیش از آنکه ویران شود، به خواننده شناسانده می‌شود و همین شناخت باعث می‌شود ویرانی آن دردناک‌تر باشد. جنگ در «پروانه‌های سیاه» بیش از آنکه با توضیح‌های سیاسی و تاریخی روایت شود، از خلال چیزهای کوچک و ملموس وارد زندگی شخصیت‌ها می‌شود: آب، برق، تلفن، نان، صف‌های طولانی، پنجره‌هایی که دیگر امنیت ندارند و خیابان‌هایی که عبور از آنها می‌تواند مرگبار باشد. هرچه محاصره شدیدتر می‌شود، دنیای زورا کوچک‌تر می‌شود. راه‌های ارتباطی یکی‌یکی قطع می‌شوند و شهر به محفظه‌ای بسته تبدیل می‌شود.

این روند تدریجی، یکی از موفقیت‌های اصلی رمان است؛ موریس به جای آنکه یک‌باره خواننده را در مرکز فاجعه پرتاب کند، اجازه می‌دهد وحشت قدم‌به‌قدم ساخته شود. در یکی از تکان‌دهنده‌ترین تصاویر رمان، زورا هنگام انتظار برای آب متوجه گروهی مگس درخشان می‌شود و تنها بعدتر درمی‌یابد که آنها بر فراز دست قطع‌شده‌ انسانی می‌چرخند. این تصویر به‌خوبی روش موریس را نشان می‌دهد: زیبایی و وحشت در فاصله‌ای بسیار کوتاه از یکدیگر قرار می‌گیرند. سارایوو همچنان شهری زیباست، اما زیبایی‌اش دیگر نمی‌تواند خشونت را پنهان کند. بااین‌همه، «پروانه‌های سیاه» رمانی صرفا درباره ویرانی نیست. شاید مهم‌ترین پرسش آن، این باشد که انسان در شرایطی که همه‌چیز به سمت نابودی می‌رود، برای چه چیزی تلاش می‌کند تا زنده بماند؟ پاسخ زورا، بیش از هر چیز، هنر است. هنر در این رمان تجمل نیست؛ نوعی مقاومت است.

وقتی کاغذ تمام می‌شود، زورا روی دیوارها نقاشی می‌کند. وقتی رنگ باقی نمی‌ماند، از تیوب‌های خالی برای ساختن مجسمه‌های فلزی استفاده می‌کند. کلاس‌های او نیز به شکلی پارادوکسیکال بزرگ‌تر می‌شوند؛ دانشجویان می‌آیند تا در دل جنگ وانمود کنند زندگی هنوز ادامه دارد. این نکته، قلب رمان است: ادامه‌دادن زندگی خود می‌تواند به یک عمل مقاومت تبدیل شود. مردم در صف آب درباره‌ شایعات بحث می‌کنند، همسایه‌ها منابع اندکشان را با یکدیگر تقسیم می‌کنند، غریبه‌ها در پناهگاه برای چند دقیقه به هم نزدیک می‌شوند و زورا همچنان درس می‌دهد و نقاشی می‌کند. در جهانی که جنگ می‌کوشد انسان‌ها را به گروه‌های قومی و مذهبی تقسیم کند، همین روابط کوچک انسانی معنایی سیاسی و اخلاقی پیدا می‌کنند؛ نه به معنای شعار، بلکه به معنای حفظ چیزی که جنگ می‌خواهد از بین ببرد: امکان همزیستی. رابطه‌ زورا با هنر نیز در طول رمان تغییر می‌کند. نقاشی در ابتدای داستان بخشی از زندگی شخصی و حرفه‌ای او است، اما در جریان محاصره به شیوه‌ای برای ثبت جهان تبدیل می‌شود؛ راهی برای گفتن اینکه این شهر، این آدم‌ها و این زیبایی وجود داشته‌اند و نمی‌توان آنها را صرفا به آمار قربانیان یک جنگ تقلیل داد.

از همین‌جاست که هنر در رمان به همان چیزی تبدیل می‌شود که در یکی از تعبیرهای مهم درباره‌ ادبیات جنگ می‌توان «نیروی زندگی» نامید: تبدیل رنج به چیزی که به انسان اجازه می‌دهد همچنان سرپا بماند. موریس در عین حال از ساده‌سازی جنگ پرهیز می‌کند. بسیاری از آدم‌هایی که در محاصره گرفتار شده‌اند، حتی همیشه نمی‌دانند جنگ دقیقا بر سر چیست. برای شهروند معمولی، تاریخ و سیاست کلان جای خود را به مساله‌ای ساده‌تر داده است: امروز آب پیدا می‌شود؟ از خیابان می‌توان سالم عبور کرد؟ آیا خانه تا فردا باقی می‌ماند؟ این تغییر مقیاس، جنگ را از یک رخداد تاریخی به تجربه‌ای انسانی تبدیل می‌کند. عنوان رمان نیز به تدریج معنای خود را پیدا می‌کند.

«پروانه‌های سیاه» تصویری از زیبایی‌ای است که از دل تاریکی بیرون می‌آید؛ از هنری که در میان خاکستر، مرگ و ویرانی همچنان امکان تولد دارد. رمان موریس به ما یادآوری می‌کند که تمدن‌ها بسیار شکننده‌تر از آن چیزی هستند که تصور می‌کنیم و فاصله‌ میان یک شهر معمولی و یک شهر جنگ‌زده ممکن است به اندازه چند سنگر، چند گلوله و چند تصمیم سیاسی باشد. با وجود تاریکی عمیق داستان، «پروانه‌های سیاه» رمانی ناامیدکننده نیست. امید در آن نه به شکل خوشبینی ساده‌لوحانه، بلکه در شکل کنش‌های کوچک ظاهر می‌شود: نقاشی‌کردن، تدریس، تقسیم‌کردن غذا، مراقبت از دیگری، عاشق‌شدن، خندیدن و حتی تلاش برای ساختن چیزی زیبا در شرایطی که زیبایی ظاهرا دیگر هیچ ضرورتی ندارد. شاید به همین دلیل است که رمان بیش از آنکه درباره‌ جنگ باشد، درباره‌ مقاومت انسان در برابر تبدیل‌شدن به موجودی بی‌تفاوت است؛ از این منظر، رمان را می‌توان در پیوند با زیست انسان معاصر ایرانی دانست. انسانی که در میانه جنگ و گرانی و تورم و تحریم و سرکوب، تلاش می‌کند جهانش را صرفا با زبان مرگ تعریف نکند؛ چرا تا وقتی کسی هنوز چیزی برای خلق‌کردن دارد، جنگ و سرکوب نتوانسته همه‌چیز را از او بگیرد؟

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

پرسش اصلی رمان صرفاً این نیست که آیا آرمان‌ها شکست خورده‌اند یا نه.پرسش عمیق‌تر این است: انسان پس از شکست آرمان‌ها چگونه می‌تواند همچنان معنا و هویت خود را حفظ کند؟... پاسخی که ابراهیم برمی‌گزیند، نه پیروزی است و نه تسلیم. او راهی دیگر را انتخاب می‌کند: پذیرفتن شکست تاریخی، بدون آنکه به خیانت، گریز از واقعیت یا انکار زندگی پناه ببرد ...
گویی انسان‌ها ترمزِ خود را از دست داده‌اند و آن کُدِ اخلاقی که نگهبان عقل سلیم بود، فروریخته است. در دنیای امروز، همه می‌خواهند فاشیست باشند؛ یعنی می‌خواهند نفرت، محورِ زندگی‌شان باشد... ما با گوشت و پوست خود احساس کردیم «دیگری» بودن چه معنایی دارد... نوشتن پاسخی است به بی‌عدالتی‌هایی که ما را احاطه کرده‌اند، و در عین حال، ستایشی است از زیبایی زندگی و شادی‌هایش ...
انسان‌ها با ترس، طمع، امید، حسرت و مقایسه زندگی می‌کنند و همین احساسات، حتی در آگاه‌ترین افراد، تصمیم‌های مالی را شکل می‌دهد. از این منظر، «روان‌شناسی پول» بیش از آنکه درباره پول باشد، کتابی درباره انسان معاصر و رابطه پرتنش او با مفهوم ثروت و دارایی است... اوزل به‌جای ارائه نسخه‌های مستقیم یا توصیه‌های دستوری، تجربه زندگی سرمایه‌گذاران، کارآفرینان، میلیاردرها و حتی افراد عادی را روایت می‌کند و از دل این داستان‌ها روایت خود را برمی‌سازد و بحث را به پیش می‌راند ...
جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...