سیر و سلوک نویسندگی در این ولایت | الف



«درخت ابریشم بی‌حاصل» شامل پانزده یادداشت از محمدرضا بایرامی نویسنده معاصر ایرانی است که پیش از این با اثر «کوه مرا صدا زد» از قصه‌های سبلان توانسته جایزه‌های خرس طلایی، کبرای آبی و نیز جایزه کتاب سال سوییس را از آن خود کند. او که بابت نگارش رمانِ «لم‌یزرع» و کتاب «گرگ‌ها از برف نمی‌ترسند» نیز جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران را کسب کرده، حالا با توضیحی در یادداشت چهاردهم همین کتاب که عنوان اصلی کتاب را نیز به خود اختصاص داده و بخشی از آن در پشت جلد کتاب نیز آمده، اعلام کرده که دیگر نمی‌خواهد رمان بنویسد و بنابراین مثل معتادی که اگر اعتیاد را کنار بگذارد مجبور است مدتی متادون مصرف کند، سعی دارد در وادی نزدیک‌تری گام بردارد.

درخت ابریشم بی‌حاصل محمدرضا بایرامی

بر اساس همین توضیح است که نویسنده در این کتاب موضوعات مختلف مقاطع گوناگون زندگی خودش را برای خواننده توصیف و تعریف کرده است. در واقع بایرامی در این یادداشت‌ها هم راوی رویدادهای مختلف دوران کودکی تا حال حاضر زندگی خودش است و هم مطالب پراکنده‌ای را که گاه و بیگاه به دلایل یا مناسبت‌های مختلف به رشته‌ی تحریر درآورده در این کتاب یکجا جمع کرده تا به نوعی سال‌شماری از زندگی و در عین حال، چگونگی تحول نظام فکری خودش را به مخاطبان عرضه کند. پراکندگی این نوشته‌ها می‌تواند از خاطره‌ای دور در دوران کودکی و نامه‌ای به معاون فرهنگی وزارت ارشاد باشد تا متن یک سخنرانی یا مطالبی که پیش از این در رسانه‌های مختلف منتشر شده بوده‌اند. به رغم اینکه نویسنده در ابتدای کتاب قید کرده که «برای در کنار هم قرار گرفتن مطالب این کتاب، دلایل مختلفی وجود دارد که خوانش متن، آن را نشان می‌دهد و بنابراین بی‌نیاز از توضیح می‌یابم خود را.»، بدون تردید «کتاب» و «نوشتن» را می‌توان نقطه‌ی اشتراک تمام یادداشت‌های این اثر بایرامی ذکر کرد و آن را بخشی از تاریخ ادبیات کودک و نوجوان، ادبیات جنگ، جوایز ادبی و دیگر حوزه‌های مهم ادبیات کشورمان دانست. از آن دست کتاب‌ها که بعدها ارجاعات به آن بیشتر و ضروری‌تر خواهد شد و از این رو هر چه بر تاریخ انتشار آن اضافه شود، ارزشش نیز افزایش خواهد یافت.

می‌توان گفت بعضی فصول یا همان یادداشت‌های «درخت ابریشم بی‌حاصل» دایرةالمعارف جمع و جور و شسته‌رفته‌ای از سیر و سلوک نویسندگی در کشورمان محسوب می‌شود و نویسنده گاهی هم توانسته با زبان تلخ طنز در حد و اندازه‌ی یک کتاب از طریق مقایسه‌ی وضعیت مورد توصیفش با وضعیت مشابه در یک کشور دیگر به عمق دردمندی خود اشاره کند.

شاید مهم‌ترین نمونه‌ی روند مورد اشاره، یادداشت دوم کتاب تحت عنوان «روزی نویسنده‌ای!» باشد. در این نوشتار، خواننده ضمن اینکه از چگونگی مطلع‌شدن یک نویسنده‌ی ایرانی (محمدرضا بایرامی) از دریافت جایزه‌ی ادبی خود در کشوری دیگر (سوییس) آگاه می‌شود، با شرح تلاش متعهدانه‌ی برخی فعالان و دلسوزان ادبیات کشورمان و البته گروه مقابل آنان نیز آشنا می‌شود. نوش‌آفرین انصاری، مهدی محقق، محمود دولت‌آبادی، محمدعلی زم، احمد مسجدجامعی، ابراهیم حاتمی‌کیا و ... از جمله افرادی هستند که در این یادداشت از آنها نام برده می‌شود. یادآوری برخی افراد و بعضی مراکز است که می‌تواند برای آن گروه از خوانندگان که به هر دلیلی دستی به قلم داشته و به نوعی با افراد یا مراکز مورد اشاره آشنایی داشته باشند، خالی از لطف نباشد.

اما گروه دوم خوانندگان کتاب، حتماً دسته‌ای از افراد مشتاق نوشتن و پاگذاردن در وادی نویسندگی هستند. این کتاب به رغم زبان گاهی تلخ و ذکر پستی و بلندی‌های فراوان و مصائب نویسنده‌شدن در ایران، می‌تواند نمونه‌ای بارز از پشتکار به واسطه‌ی علاقه برای افرادی باشد که به خواندن و نوشتن علاقه‌مندند، اما به هر دلیلی نمی‌توانند یا نمی‌دانند از کجا باید آغاز کرد. نویسنده در یکی از یادداشت‌ها هنگام توصیف لحظه‌ای که در کودکی داستان منتشرشده‌ی خود را در مجله‌ای دیده، می‌نویسد: «اتفاقی روی داده بود که از پای گذاشتن انسان به کره ماه عجیب‌تر بود!»و در ادامه توضیح می‌دهد که چگونه از فرط علاقه و در اوج بی‌پولی نتوانسته در کلاس‌های آموزشی شرکت کند، اما حین کارکردن در شرایطی که ناچار بوده بیش از 15 ساعت سر پا بایستد، در همین وضع داستان‌های دیگری نوشته و دست کم چند صد رمان و مجموعه داستان خوانده؛ آثاری که بهترین استادانش بوده‌اند.

از نکات دیگر کتاب چکونگی روی‌آوردن محمدرضا بایرامی از نویسندگی برای کودکان و نوجوانان به ادبیات جنگ است. او دلایل این تغییر رویه در نوشتن را طی یادداشت ششم کتاب تحت عنوان «میراث شرقی!» ذکر کرده است. یادداشتی که متن سخنرانی او در دانشگاه بلگراد به مناسبت چاپ قصه‌های صربی «قصه‌های سبلان» است و در جای خودش خواندنی است. توضیح اینکه همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد نام کتاب نیز از عنوان یادداشت چهاردهم آن گرفته شده است. این یادداشت شامل دو خلاصه طرح است که نویسنده آنها را بر اساس رمان‌های خودش نوشته و به همراه متن انگلیسی در این کتاب منتشر کرده است. یادداشت پانزدهم کتاب نیز خلاصه طرح یک سریال است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...