مقدمه
جلال آریان، راوی «ثریا در اغما»، به دعوت خواهرش فرنگیس راهی پاریس میشود؛ زیرا دختر جوان خواهرش، ثریا، پس از یک حادثه در بیمارستانی در پاریس در حالت اغما بستری است. جلال برای پیگیری وضعیت او و کمک به خانوادهاش به فرانسه میرود، اما این سفر به تدریج از یک مأموریت خانوادگی فراتر میرود.
او در پاریس با جهان مهاجران ایرانی، روشنفکران دور از وطن، زندگی غربی و فاصله میان ایران جنگزده و اروپا روبهرو میشود. در خلال این سفر، خاطرات جنگ، آبادان، گذشته شخصی و روابط انسانی او با اکنون درهم میآمیزد. شیوه روایت، شخصیتها، زبان راوی، فضای گاه طنزآمیز و گاه رنج آورو دردناک و دیگر ابداعات اسماعیل فصیح کتاب را به رمانی بسیار جذاب و خواندنی تبدیل کرده است. رمانی که ضرباهنگ آن تا به آخر خواننده را با خود همراه میکند.

سفر جلال در ظاهر برای نجات ثریاست، اما در لایه های عمیقتر، سفری است برای مواجهه با تأملاتی درباره وطن، مهاجرت، مسئولیت روشنفکر و سرنوشت نسلی که میان امید و فروپاشی گرفتار شده است.
۱. جلال آریان؛ راوی رند و شاهد یک عصر پریشان
یکی از مهمترین عوامل جذابیت «ثریا در اغما» شخصیت جلال آریان است؛ جلال از طبقه روشنفکران است، اما برخلاف بسیاری از روشنفکرانی که در رمان به تصویر کشیده میشوند، مهاجرت را انتخاب نکرده و در ایران مانده است. او منتقد وضع موجود است، اما پیوند عاطفی و اخلاقی خود را با وطن قطع نکرده است.این تفاوت در گفتوگوی او با نادر پارسی آشکار میشود. وقتی پارسی از بازگشت او به ایران تعجب میکند و میپرسد:
“تو اون ناخرآباد؟ بیمی و معشوق، بهترین سالهای زندگیت را هدر کنی؟” جلال پاسخ میدهد:
“چیزهای دیگه هم هست.” و وقتی پارسی میپرسد “مثلاً؟”، میگوید: “مثلاً یکی. خواهرم، تمام فامیل و دنیای من فعلاً اونه.”
و بعد جملهای که نگاه اخلاقی او را نشان میدهد:
“من در دنیا کسان زیادی رو ندارم که منو دوست داشته باشند و وقتی یکیشون به من رو میکنه، نمیتونم پشت کنم.”
جلال خود را قهرمان معرفی نمیکند، اما در مقایسه با بسیاری از مهاجران رمان، نوعی وفاداری و مسئولیتپذیری دارد.
ویژگی برجسته دیگر جلال، نگاه دقیق و طنزآمیز او به انسانهاست. طنز او فقط برای خنداندن نیست؛ وسیلهای است برای آشکار کردن تناقضها و فاصله میان ظاهر و باطن افراد. او با چند جمله کوتاه میتواند شخصیت یک انسان یا یک طبقه اجتماعی را آشکار کند.برای مثال درباره نادر پارسی میگوید:
"با نادر پارسی سینه به سینه میشوم همان شاعر و نویسنده و مترجم و نمایشنامه نویس و هنرپیشه تئاتر و سینمای ایران که حالا دارد با زنی چاق و چله وارد سالن ترمینال میشود."
نادر پارسی پیش از آنکه به عنوان یک انسان معرفی شود، با فهرستی از عناوین فرهنگی معرفی میشود: شاعر، نویسنده، مترجم، نمایشنامهنویس، هنرپیشه... این انباشت عناوین، از همان ابتدا نوعی طنز پنهان ایجاد میکند؛ گویی راوی دارد «اعتبار اجتماعی» او را به نمایش میگذارد. اما بلافاصله این شکوه با توصیف کاملاً روزمره و حتی تحقیرآمیز («زنی چاق و چله») شکسته میشود. و درواقع نویسنده از نخستین ورود نادر، زمینه فروپاشی تدریجی پرستیژ او را فراهم میکند.
همین طنز یکی از عوامل مهم کشش رمان است. خواننده در بخشهای زیادی از روایت، نه فقط به دلیل حادثهها، بلکه به دلیل نگاه خاص جلال به آدمها همراه داستان میشود. او درباره روشنفکران مهاجر، با طنز و کنایه سخن میگوید.در مورد نادر می گوید:
“در این سالها او خیلی لاغر و خیلی دراز شده و کلهاش هم مثل تخممرغی است که بچهای با ماژیک در قسمت پایین آن عکس دوتا چشم و یک عینک و دماغ و دهان و ریش بزی کشیده باشد.”
وقتی در خانه پدر لیلا، پس از سخنان طولانی او در ستایش تاریخی مهاجرت به جای بیان مستقیم واکنش خود میگوید: “من بلند میشوم و به دستشویی "مهاجرت" میکنم.”
طنز جلال آریان فقط در کنایهها و بازیهای زبانی او نیست؛ گاهی خودِ صحنهها و رفتار آدمها طنزآمیز میشوند. او با دقتی شبیه یک ناظر اجتماعی، جزئیات رفتار انسانها را ثبت میکند و از کنار هم قرار دادن آنها تصویری طنزآمیز میسازد:
دو نفر دهاتی هم می آیند کنار ما مینشینند و خورش قیمه میزنند آنها چلوخورش را همینطوری نمیخورند با چلوخورش معاشقه میکنند سرشان به فاصله بوسه گرفتن از بشقاب چلوخورش است و آن را با نان لقمه گرد میکنند میبرند طرف دهان مقداری در دهان میماند و مقداری دوباره به آغوش بشقاب بازمیگردد بین دهان و چلوخورش ارتباط و یگانگی برقرار است. انگشتها را هم میلیسند با قاشق میانه ندارند سهیلی چلو سفید را هم با چنگال میخورد.
در اینجا جلال صرفاً به آدمها نمیخندد؛ بلکه با نگاه دقیق خود، ویژگیهای فرهنگی و رفتاری جامعه را ثبت میکند. همین توانایی در دیدن جزئیات کوچک زندگی روزمره است که شخصیت جلال را به یک راوی رند و صاحب نگاه تبدیل میکند.
اما طنز جلال در برابر برخی موضوعات، خاموش میشود. وقتی ذهن او به جنگ، آبادان، مجروحان و قربانیان بازمیگردد، دیگر خبری از ریشخند و کنایه نیست. بلکه از جهان طنز فاصله میگیرند و به تصویر مستقیم رنج انسان تبدیل میشوند.
همچنین جلال درباره ثریا هرگز همان نگاه طنزآمیز را ندارد. او ثریا را نه به عنوان سوژهای برای قضاوت، بلکه به عنوان انسانی رنجدیده میبیند. این تفاوت مهم است: جلال بسیاری از آدمها را نقد میکند، اما در برابر رنج و بیپناهی انسان، طنز را کنار میگذارد.
2. نماد ایران، وطن و انسان آسیبدیده
ثریا در رمان فقط یک دختر جوان و معصوم نیست که در اثر حادثهای به اغما رفته باشد. او در سطح نخست، شخصیتی واقعی و انسانی است؛ دختری بیستوسه ساله، آسیبپذیر و گرفتار میان مرگ و زندگی. اما در طول روایت، نشانههایی آشکار میشود که وضعیت او از یک سرنوشت فردی فراتر میرود و به تصویری نمادین از ایران، وطن زخمی و جامعه آسیبدیده تبدیل میشود.
مهمترین کلید فهم این وجه نمادین، خود مفهوم “اغما” است. اغما حالتی میان مرگ و زندگی است؛ نه امید کاملاً از بین رفته و نه نشانهای قطعی از بازگشت وجود دارد. جلال این وضعیت را فقط درباره ثریا نمیبیند، بلکه آن را به سرنوشت جمعی تعمیم میدهد:
“ثریا بیصدا در خواب کابوسناک و نامعلومش خوابیده و معلوم نیست که در این سکوت و سختی امید حیات نهفته است یا به قول اریک برن خشکی مرگ فرو مینشیند؟ آیا برای ما همه چیز مرده و حالت برزخ شروع شده یا این یک خواب موقتی است؟”
عبارت “برای ما همه چیز مرده” نشان میدهد که پرسش جلال دیگر فقط درباره یک بیمار نیست. ثریا به ضمیری جمعی تبدیل میشود؛ وضعیتی که “ما” را در بر میگیرد. او نماینده مردمانی است که در برزخ امید و نابودی گرفتار شده اند.
این پیوند میان ثریا و مردم ایران در بخشهای دیگر رمان نیز تقویت میشود. جلال در برابر تخت او، تنها یک دختر بیمار را نمیبیند؛ او سرنوشت مردمش را در چهره او مشاهده میکند:
“صورتش در خواب شباهت به عکسی دارد که در چهار پنج ماهگی فرنگیس از او برایم فرستاد؛ مینیاتور یک انسان کوچک در خواب، در فاصله بین تولد و مرگ یا بالعکس. تنهایی انسان است.”
این جمله، ثریا را از یک شخصیت فردی فراتر میبرد. جلال او را در فاصلهای میان تولد و مرگ، میان امید و نابودی می بیند. اما آنچه بیش از همه اهمیت دارد، تعبیر نهایی اوست: “تنهایی انسان است.” او روی تخت بیمارستان تنهاست، اما این تنهایی به تنهایی یک فرد محدود نمیشود. انسانی است که در لحظههای سرنوشتساز، در برابر درد و مرگ، سرانجام با تنهایی بنیادی خود روبهرو میشود.
یکی از مهمترین شواهد نمادین بودن ثریا، همزمانی وضعیت او با تصویر ایران در ذهن جلال است. هنگامی که حال ثریا وخیمتر میشود، جلال ایران را نیز مانند موجودی بیمار و در حال احتضار میبیند:
“امشب در دنیایی منفجر شده و تکه پاره شدهام که به اغما رفته و در آن خزینهای از لجن لزج از افق خونین آسمان آویزان است.”
در اینجا “اغما” از تخت بیمارستان فراتر میرود. دنیایی که جلال در آن زندگی میکند، خود به بیماری گرفتار شده است. «ثریا در اغما»ست، اما جهان اطراف او نیز وضعیتی مشابه دارد.
در یکی از تکاندهندهترین فرازهای رمان، جلال پس از توصیف ویرانی جنگ میگوید:
“... دنیایی که میگردد و میگردد و شبها و روزها و ماههایی که سپری میشود و بادها و خاشاکی که در وسط شهرهای جنگزده میپیچد و موشکهایی که بر سر مردم میبارد، و دنیایی که اهمیت نمیدهد، و چرخ و فلکی که میچرخد و ایرانی که در احتضار است... C'est la vie؛ زندگی این است.”
تعبیر “ایرانی که در احتضار است” در کنار عنوان رمان، قرینهای مهم میسازد. اگر «ثریا در اغما»ست، ایران نیز در احتضار است؛ هر دو در وضعیتی میان مرگ و زندگی، امید و نومیدی قرار گرفتهاند. فصیح هرگز به صراحت نمیگوید “ثریا نماد ایران است”، اما با تکرار واژگانی چون اغما، احتضار، برزخ، مرگ و امید حیات، خواننده را به چنین برداشتی هدایت میکند.
یکی دیگر از نشانههای نمادین بودن ثریا در گفتوگوی جلال با قاسم یزدانی آشکار میشود. نگاه او به ثریا تنها نگاهی پزشکی و مادی نیست؛ او وضعیت ثریا را در چارچوبی معنوی تفسیر میکند:
“شما فرمودید انصاف نیست که ثریا در بیست و سه سالگی چنین با مرگ دست و پنجه نرم کند. نه البته که نیست، اما اصل این حقیقت ایمان است که بزرگترین و آخرین حقیقت هم هست و فقط چشم جهان آن را میبیند، آنهایی که این حقیقت را نمیبینند در یک اغماء ابدی از هستی و همه چیزش هستند”.
این سخنان، ناخواسته یکی از کلیدهای فهم عنوان رمان را در اختیار خواننده میگذارد. در نگاه یزدانی، “اغما” فقط یک حالت جسمانی نیست؛ میتواند وضعیت انسان در برابر حقیقت هستی باشد. «ثریا در اغما»ست، اما در پس این وضعیت، پرسشی بزرگتر مطرح میشود: آیا فقط جسم یک انسان گرفتار شده یا خود انسان و جهان نیز در نوعی غفلت و بیخبری فرو رفتهاند؟

به این ترتیب، ثریا در رمان سه سطح معنایی پیدا میکند:
• نخست، دختری جوان و معصوم که قربانی رنج شده است
• دوم، نماد وطن و مردمی زخمی که در وضعیت اغما و احتضار قرار گرفته اند
• و سوم، تصویری از انسان در برابر پرسشهای بنیادی زندگی، مرگ و معنا.
لازم به ذکر است که حتی اگر خواننده ثریا را صرفاً یک شخصیت داستانی بداند و به جنبههای نمادین او توجه نکند، باز هم از روایت، شخصیتپردازی، زبان و فضای رمان لذت خواهد برد. نمادپردازی، ارزش افزوده رمان است، نه شرط لازم برای فهم یا لذت بردن از آن.
3. از رئالیسم اجتماعی تا فضای کابوسوار
تحول زبان رمان
یکی از ویژگیهای مهم «ثریا در اغما» حرکت تدریجی رمان از یک روایت واقعگرایانه و اجتماعی به فضایی شاعرانه، نمادین و هذیانی است. فصیح در آغاز رمان جهانی میسازد که برای خواننده کاملاً ملموس و قابل باور است؛ اما هرچه جلال بیشتر با رنج ثریا و مهاجران پریشان و منحط روبهرو میشود، زبان روایت نیز دگرگون میشود به روایتی از رنج و درد درونی او تبدیل میگردد.
جذابیت اولیه رمان تا حد زیادی از سادگی و شفافیت روایت ناشی میشود. نثر فصیح، روان است و خواننده برای دنبال کردن داستان با موانع زبانی روبهرو نمیشود. روایت پیوسته پیش میرود شخصیتها نیز باورپذیرند؛ خواننده با آدمهایی روبهروست که دارای ضعفها، تناقضها و خواستههای واقعی هستند.
در کنار این عناصر، طنز جلال آریان یکی از مهمترین عوامل کشش رمان است. طنز او نهتنها فضای روایت را جذاب میکند، بلکه نگاه انتقادی او به انسانها و جامعه را آشکار میسازد. اما این طنز به تدریج در برابر بعضی واقعیتها عقبنشینی میکند؛ در برابر جنگ، مرگ، رنج مردم و وضعیت ثریا دیگر جایی برای شوخی و ریشخند باقی نمیماند.
یکی از ابزارهای مهم فصیح برای نشان دادن تضاد، فلاشبکهای ذهن جلال است. نویسنده دو جهان متفاوت را پیوسته در برابر هم قرار میدهد:
یک سو، ایران جنگزده است؛ آبادان زیر آتش، مردم گرفتار کمبودها، سربازانی که در شرایط سخت میجنگند و انسانهایی که خانه و زندگی خود را از دست دادهاند.
سوی دیگر، پاریس و زندگی مهاجران است؛ کافهها، مهمانیها، گفتگوهای روشنفکری و زندگی روزمرهای که گویی جنگ به آن راه ندارد.
“ حدود ساعت هشت ژان ژاک با سور و سات شام وارد میشود با پاپیون کلاسیک روی خرخره اش با حوله سفید روی ساعدش. در ایستگاه دوازده احمدآباد آبادان در سنگرها بچه ها برای خوردن دو چیز داشتند کنسرو لوبیا و کمپوت گلابی ظهر قوطی لوبیا را باز میکردند و با نان خشک می خوردند. شب قوطی کمپوت را. وقتی خیلی گرسنه بودند کمپوت را میریختند روى لوبيا بد هم نمیشد. ژان ژاک خودش میآید تو همه چیز را با سلیقه خاص روی میز می.چیند فقط آنقدر است که یک فوج سرباز گرسنه بخورند باز زیاد بیاید.”
“دانشجو در کارتن را باز کرد، نگاه کرد. کارگر مرتب میگفت نمیدونم مال کدومشونه توی کارتن دست یک بچه بود که از کتف قطع شده بود - ظاهرا در اثر ترکش. کارگر توی سر خودش میزد و میگفت نمیدونم مال کدومشونه.....”
این کنار هم قرار دادن دو جهان، فقط یک مقایسه جغرافیایی نیست؛ بلکه شکافی اخلاقی و انسانی را آشکار میکند. ذهن جلال نمیتواند این دو واقعیت را همزمان نبیند؛ در حالی که برخی مهاجران زندگی عادی خود را ادامه میدهند، تصویر ایران رهاشده و زخمی دائماً در ذهن او حضور دارد.
اما در پایان رمان، زبان واقعگرایانه جای خود را به زبانی شاعرانه و کابوسوار میدهد. جلال دیگر فقط وقایع بیرونی را روایت نمیکند؛ بلکه وضعیت درونی خود و جهانی را که در آن زندگی میکند، به تصویر میکشد. نمونه بارز آن تصویر “زانگارو” است:
“من آمده ام اینجا و در میان یکی از بزرگترین تحولهای سرنوشت خودم و ایل و تبارم هستم.......... و دارم عربی گریه میکنم زبان فارسی به دردم نمیخورد و فرانسه هم بلد نیستم. من در زانگارو هستم و “سواجبلی” حرف میزنم من در مرکز توفان واقعیتم که البته هنوز زبانی برایش اختراع نشده”
زانگارو در ذهن جلال به سرزمینی نمادین تبدیل میشود؛ جهانی که نظم آن فرو ریخته و همه چیز وارونه شده است. در این جهان:
“در زانگارو پس از تغییر رژیم استادان دانشگاه راننده تاکسی اند رانندگان تاکسی، بلورسازند بلورسازها دادستانند دادستانها، تنباکوکارند تنباکو کارها پلیس اند، پلیسها ماست بندند ماست بندها سرمهندس کارخانه اند، ... سناتورند سناتورها دندانسازند دندانسازها نوحهخوانند، نوحه خوانها مأمور توزیع آناناسند .... خلبانان مرده شورند چون مرده شورها به کشور مجاور فرار کرده اند بچه ها از گور متولد میشوند. نوزادان اول ریش و پشم دارند بعد کم کم ضد رشد میکنند و پا به مرحله سنین دیگر زندگانی میگذارند. جوانان پس از دوران شباب و قدرت و تحرک به تدریج راه رفتن و ایستادن یادشان میرود، و پست میشوند و چهار دست و پا گوگله میکنند”
این جابهجاییهای، تصویری کابوسوار از فروپاشی نظم اجتماعی است؛ جهانی که جایگاهها، ارزشها و معیارها در آن از میان رفتهاند.
خرید و خوانش رمان «سگهای جنگی» نوشته فردریک فورسایت توسط جلال و حضور آن در داستان، بی مورد نیست. فصیح با وارد کردن این رمان به متن، یک عمل قرینهسازی انجام میدهد. کشور خیالی زانگارو در رمان فورسایت، با ویژگیهایی مانند حکومت استبدادی، فساد سیاسی، دخالت قدرتهای خارجی و اهمیت منابع طبیعی، به آینهای برای بازتاب برخی واقعیتهای تاریخی و سیاسی تبدیل میشود.
فصیح با اشاره به این رمان، امکان سخن گفتن غیرمستقیم درباره مسائل ایران را فراهم میکند. آنچه شاید بیان صریح آن دشوار باشد، در قالب داستان زانگارو و سرنوشت آن منعکس میشود. در زانگارو هم جنگ وارونگی اجتماعی، بی ثباتی و ناکارآمدی رخ داده و فصیح آن مضامین را غیر مستقیم در وضعیت فعلی ایران منعکس می کند.
در ادامه، تصاویر هذیانی جلال شدیدتر میشوند؛ از جمله تبدیل ثریا و فرنگیس به موجوداتی شبیه خرچنگ. اما از نظر ادبی باید درباره میزان موفقیت آن بحث کرد؛ و این مورد از معدود نقدهایی است که به رمان وارد است:
“ ثریا، فرنگیس و مهمانش... در آن سر دنیا... هر سه مبدل به خرچنگ شده اند... طرز راه رفتن آنها هم مثل بندپایان معمولی است، به این پهلو و آن پهلو تاب میخورند و پیش میروند... از خود مایع لزج و بدبویی ترشح میکنند... ساکت روی زمین میخزند نباید سر و صدا کنند. صبح برای خوردن صمغ جلبک پشت دم بقیه خرچنگها صف میکشند و گاهی هم خوابشان میبرد”
این تصاویر اگرچه نشاندهنده شدت بحران روانی جلال و مسخ انسان در جهان فروپاشیده هستند، اما مشکل این است که ثریا تا اینجا در ذهن خواننده جایگاه نمادین خاصی پیدا کرده است: جوانی، معصومیت، رنج و امیدِ. وقتی او با تصاویری بسیار مشمئزکننده (لجن، بوی بد، خرچنگ، ترشحات بدن) نمایش داده میشود، خطر این وجود دارد که تصویری نامتناسب و متضاد و نامطبوع در ذهن خواننده شکل بگیرد.
یکی دیکر از ایرادهایی که میتوان به شیوه روایت وارد کرد، استفاده فراوان از جزئیات جغرافیایی و پزشکی است. نویسنده در بخشهایی از رمان، نام بسیاری از خیابانها، میدانها، محلهها و نشانیهای پاریس را با دقتی فراوان ذکر میکند. اما غالبا، حجم این اطلاعات از نقش روایی خود فراتر میرود و برای خوانندهای که با جغرافیای پاریس آشنا نیست، به اطلاعاتی کماثر تبدیل میشود.
همین مسئله درباره اصطلاحات پزشکی در توصیف وضعیت جسمی ثریا نیز دیده میشود. بخش زیادی از آنها بدون لطمه به درک کلی رمان قابل حذف یا نادیده گرفتن هستند. خواننده بیشتر با «رنج ثریا» ارتباط برقرار میکند تا با نام دقیق بیماریها، علائم پزشکی یا جزئیات درمانی.
4. مهاجرت و روشنفکران مهاجر؛ نقد گسست از وطن
در «ثریا در اغما» مهاجرت به خودی خود محکوم نمیشود. رمان تاریخ مهاجرت را انکار نمیکند و حتی از زبان پدر لیلا، استاد عبدالعلی آزاده، مهاجرت به عنوان پدیدهای تاریخی و انسانی مطرح میشود:
“مقصودم ضرورتهای سیاسی و اجتماعی و حیاتی تمدن ما است که به صورت مهاجرت و کوچ در تمام طول تاریخ حتی از زمان پیش از اشکانیان بوده، و هست”
بنابراین مسئله اصلی رمان، خودِ رفتن نیست؛ مسئله، نوع رابطه انسان با وطن، مسئولیت و وجدان اجتماعی است.
نادر پارسی؛ روشنفکر بیعمل
نادر پارسی یکی از مهمترین نمونههای روشنفکران مهاجر در رمان است؛ شخصیتی که از نظر دانش، فرهنگ و جایگاه اجتماعی فراتر از یک فرد معمولی است، اما میان آگاهی و عمل او فاصلهای عمیق وجود دارد. مسئله جلال با نادر این است که روشنفکری او به مسئولیت اجتماعی تبدیل نشده و در دایره زندگی شخصی، لذتجویی و خوشباشی متوقف مانده است.
نادر پارسی از نسلی است که میتوانست از دانش و موقعیت خود برای جامعه استفاده کند، اما در فضای مهاجرت به فردی تبدیل شده که بیشتر درگیر روابط شخصی، لذتها و منافع خویش است. حتی زندگی شخصی او نیز نشانهای از بیثباتی است:
“نادر دو سه بار هم ازدواج کرده بود و دوتا پسر داشت به اسمهای هوم و تهماژ که خدا میداند از کجای شاهنامه حفاری کرده بود”
این جمله علاوه بر اشاره به زندگی آشفته او، نمونهای دیگر از طنز جلال است؛ طنزی که از یک نامگذاری ظاهراً فرهنگی و پرطمطراق، تصویری مضحک میسازد.
یکی از انتقادهای مهم رمان به این قشر، تبدیل موقعیت فرهنگی و اجتماعی آنان به ابزار منفعت شخصی است. جلال میشنود که برخی از همین افراد، از جمله نادر پارسی، در خارج کردن غیرقانونی ارز از ایران جنگزده نقش دارند:
“آره، استاد دکتر کوهسار این کار را میکنه، خود پارسی هم میکنه، بهمن قراگوزلو میکنه، سرهنگ دکتر افشار میکنه... بیا با یکدومشون یواشکی صحبت کن.”
در اینجا فاصله میان چهره روشنفکرانه و رفتار اقتصادی آنان آشکار میشود؛ کسانی که از شرایط بحرانی کشور برای سود شخصی استفاده میکنند.
تناقض نادر فقط در مسائل اجتماعی نیست؛ در روابط شخصی او نیز دیده میشود. او با وجود داشتن همسر، همچنان گرفتار کشش نسبت به لیلاست و حتی در حضور همسرش به قول جلال رند «هنوز هم در طول موج لیلا آزاده است». حتی در جمع روشنفکران نیز فصیح فاصله میان ادعا و عمل آنان را نشان میدهد. در صحنه بازدید از موزه، اختلافی میان نادر پارسی و عباس حکمت شکل میگیرد که از یک بحث ساده به درگیری فیزیکی، فحاشی و کتککاری میرسد. این صحنه، تصویری طنزآمیز و انتقادی از فرهیختگانی است که در ظاهر نماینده فرهنگ و اندیشهاند، اما در رفتار روزمره گرفتار ضعفهای انسانی و ابتذال هستند.
بنابراین نادر پارسی را نمیتوان صرفاً یک شخصیت منفی دانست؛ او نماینده یک معضل گستردهتر است: روشنفکری که دانش دارد، اما مسئولیت ندارد؛ و از رنج جامعه فاصله گرفته است.
احمد صفوی؛ فرهیختهای گرفتار دوگانگی و منفعتطلبی
احمد صفوی نیز از چهرههای فرهنگی و فرهیخته رمان است، و مانند برخی دیگر از روشنفکران مهاجر، میان ظاهر فرهنگی و رفتار عملی او فاصله وجود دارد. تفاوت او با نادر پارسی و عباس حکمت در این است که او ارتباط خود را با ایران کاملاً قطع نکرده و میان دو جهان زندگی میکند.جلال او را چنین معرفی میکند:
“احمد صفوی برای خودش یک اروپایی ایرانی مستقل مقیم آلمان است و هنوز به ایران رفت و آمد دارد و حقوق بازنشستگیاش را از دولت و حق تألیف تجدید چاپ کتابهایش را از ناشرین آثارش میگیرد.”
احمد صفوی همچنان از امکانات رسمی داخل ایران بهرهمند است؛ حقوق بازنشستگی دریافت میکند، کتابهایش در ایران منتشر میشود و امکان رفتوآمد دارد، او نمونهای از روشنفکری است که ریاکارانه با هر دو فضا سازگار می شود. در ایران از ارتباطات و امکانات موجود استفاده میکند و در اروپا در جمع کسانی قرار میگیرد که از شرایط ایران ناراضیاند. فصیح از طریق این شخصیت، نوعی دوگانگی و فرصتطلبی را در بخشی از طبقه فرهنگی مهاجر نشان میدهد؛ افرادی که نه کاملاً از ساختارهای داخل کشور جدا شدهاند و نه مسئولیت اخلاقی روشنی در برابر آن احساس میکنند.
این دوگانگی زمانی آشکارتر میشود که احمد صفوی از موقعیت فرهنگی و ارتباطات خود برای کسب منفعت اقتصادی استفاده میکند. او که به دوستی و همراهی جلال تظاهر می کند، در شرایطی که جلال درگیر بیماری ثریا و هزینههای سنگین بیمارستان است، مشکل او را به فرصتی برای سود شخصی تبدیل میکند. قصد او این است که ریال جلال را به فرانک تبدیل کند، اما با نرخی ناعادلانه و سودآور برای خود.
عباس حکمت؛ فرهیختگی در کنار ابتذال
عباس حکمت نمونه دیگری از این تضاد است. او سخنران دانشگاه سوربن و چهره برجسته علمی است، اما در جمع دوستان مهاجر، پس از نوشیدن فراوان، چهره دیگری از خود نشان میدهد.وقتی بعد از سخنرانی در سوربن به اتفاق لیلا و نادر پارسی و صفوی.... وسایرفرهیختکان به کافه همیشگی میروند بعد از نوشیدن فراوان عباس حکمت میگوید " من اول شب حال شما را گرفتم... حالا میخوام بهتون حال بدم.... من میخونم شما باید با سرانگشتها یا با بشکن ضرب بگیرید و حال بدید "
جلال اینگونه وصفش می کند:
"عباس حکمت که صدا و لهجه ش عین بهترین لوطیها و درویشها است با ریتم ضربی شروع میکند
از چیست چنین بیچاره شدیم؟
کوته دست و غمخواره شدیم؟
از خانه خود آواره شدیم؟
نادیده چو ماکس دربدری
دستش را میآورد پایین و همه دم میدهند.
هو حق مددی مولا نظری
هو حق مددی مولا نظری
حکمت دستش را بلند میکند.
ایران بنگر ویرانه شده
بین مهر وطن افسانه شده
خلقش همه جا دیوانه شده
نابود شود اینسان بشری
هو حق مددی مولا نظری هو حق مددی مولا نظری"
این صحنه تضاد میان جایگاه علمی و رفتار مبتذل را نشان میدهد؛ گویی رفتار بخشی از روشنفکری مهاجر حتی هنگام سخن گفتن از وطن نیز به نوعی نمایش مضحک تبدیل میشود.
قاسم یزدانی؛ استثنای اخلاقی
در میان مهاجران رمان، قاسم یزدانی تفاوت مهمی دارد. او برخلاف بسیاری از دیگران، اهل عمل است. وقتی جلال برای هزینههای بیمارستان ثریا دچار مشکل میشود، یزدانی پیشنهاد کمک میدهد: “من میتوانم با یک کلمه از بچهها هرچقدر لازم باشد بصورت اعانه الهی در بیاورم.”
و وقتی جلال میگوید بسیاری از آنها چیزی ندارند، پاسخ میدهد: “همین اینها هستند که ایثارگرند.”
یزدانی نماینده نسل انقلابی باورمند و آرمانخواه و عملگراست. جلال حتی با وجود اختلاف فکری، صداقت او را انکار نمیکند. وقتی یزدانی درباره ایمان خود سخن میگوید، جلال در ذهنش کودکی او را تصور میکند:
“او را در سه چهار سالگی اش در تربت حیدریه میبینم که بچه ای قشنگ باهوش است. گوشه اتاق روی فرش جلوی مخده نشسته و دارد گوش میدهد. این اصول را آن موقع شنیده و ضبط کرده و با کمپیوتر مغز عالی و در حال رشد و توسعه اش آنها را گسترش داده و به عظمت و ابعادی کیهانی رسانده است و حالا در بیست و خرده ای سالگی که دارد دکترای علم شیمی اش را از یکی از بزرگترین دانشگاههای اروپا میگیرد هنوز مایه این اصول دست نخورده اند”
اما محدودیت یزدانی نیز در همین جاست. ایمان او صادقانه است، ولی نمیتواند پاسخ کاملی برای رنج انسان پیدا کند. وقتی ثریا به مرز مرگ نزدیک میشود، نگاه عرفانی او بیش از آنکه راه نجات دنیوی باشد، تسلیای معنوی است.
در مجموع از نگاه جلال در کنار انسانهای منفعتطلب و بیمسئولیت، کسانی مانند یزدانی نیز حضور دارند.
5. جلال، لیلا و امید به امکان نجات انسان
در میان همه شخصیتهای مهاجر رمان، نگاه جلال به لیلا با دیگران تفاوت اساسی دارد. جلال هنوز در او امکان تغییر و نجات میبیند. او لیلا را نه فقط با وضعیت فعلیاش، بلکه با گذشته و استعدادهایش قضاوت میکند. برای جلال، لیلا انسانی است که قربانی شده است، نه انسانی که ذاتاً تباه باشد.
لیلا هنرمندی بااستعداد است؛ اما آزادی و زندگی مهاجرانه او را به سمت بیمعیاری، روابط ناپایدار و خوش باشی و سرگردانی کشانده است. جلال برخلاف برخی دیگر، استعداد و عشق انسانی او را فراموش نمیکند. به همین دلیل رابطه او با لیلا تنها یک رابطه عاشقانه نیست؛ بلکه نوعی امید به بازگشت و اصلاح است. این تفاوت در پایان رمان آشکارتر میشود. پس از تمام رنجهایی که جلال از مهاجران دیده است، پس از ناامیدی از بسیاری از روشنفکران و حتی شکست امیدهایش درباره نجات ثریا، هنوز وقتی صدای لیلا را میشنود، واکنش او عاطفی است: “هنوز مرا دوست داری؟” و جلال پاسخ میدهد: “البته.”
اما اهمیت این پاسخ در آن است که جلال با وجود شناخت ضعفهای لیلا، او را رها نکرده است. عشق او به لیلا عشق به یک انسان کامل و بینقص نیست؛ امید به امکانِ از دسترفته یک انسان است. حتی در جایی که لیلا خود را سرزنش میکند: “تو همیشه مرا میبخشی.” و جلال میگوید: “تو همیشه میتونی بیای پیش من.” این جمله نشان میدهد که جلال برخلاف نگاه سختگیرانهاش به بسیاری از آدمها، هنوز برای بعضی انسانها راه بازگشت قائل است. خواننده میداند لیلا احتمالاً اصلاح نمیشود چون از بیرون اورا دیده است: ما رفتارهای لیلا را دیدهایم. ما بیثباتی او را دیدهایم. ما تناقضهایش را میدانیم. اما جلال با خاطره، عشق و دلسوزی نگاه میکند. از این نظر، لیلا در ساختار معنایی رمان نقطه مقابل ثریا نیست، بلکه در کنار او قرار میگیرد. ثریا نماد انسانی است که در اغما و بیاختیاری گرفتار شده؛ لیلا نماد انسانی است که قربانی شده و هنوز امکان انتخاب و تغییر دارد. جلال در برابر هر دو، واکنش انسانی نشان میدهد: در برابر ثریا با رنج و مسئولیت، و در برابر لیلا با عشق و امید.
6. آرمان و واقعیت؛ انقلابیون از نگاه جلال آریان
جلال آریان با نسل انقلابی از موضع نفرت برخورد نمیکند. او بارها صداقت، ایمان و ایثار آنان را تصویر میکند، اما در عین حال رفتارهای نامتعادل و ناکارآمد و حتی خشونت سیاسی آنها را هم نشان میدهد.یکی از تلخترین صحنههای رمان، ماجرای مرتضی شبستانی است. گروهی از رزمندگان در کمین نیروهای عراقی نشستهاند:
"نجف با آرنج به شانه مرتضی شبستانی میزند: "بلند شو... اومدند." در یک ثانیه گیج و هراسناک: "اومدند؟" "آره... نترس... پشت پای شمشاد!" و مرتضی برمیگردد. آتش میگشاید... هر سه پاسدار با رگبار درجا به شهادت میرسند. اول از همه برادر خودش عباس."
اشتباهی تراژیک که حاصل آشفتگی، ترس و ناپختگی است. صبح روز بعد، جلال مرتضی را در بیمارستان میبیند:
"سعی کرده با چاقو گلوی خودش را ببرد... پسر بچه از شانزده سال هم کمتر نشان میدهد..."
یکی از برادران جهاد او را دلداری میدهد:
"برادرش به خواست خداوند به فیض شهادت رسیده است... تنها راهی که مرتضی نیز میتواند به برادرش بپیوندد این است که او هم در راه نابودی کفار شهید بشود و به بهشت برود."
جلال این گفتوگو را بیهیچ داوری مستقیمی نقل میکند، اما همین نقل، فاصله او را با این نوع اندیشه آشکار میسازد. برای او، مسئله اصلی مرگ یک نوجوان و برادرش است در حالی که پاسخ رسمی، شهادت و بهشت را پیش میکشد.
همین نگاه را در شخصیت قاسم یزدانی نیز میبینیم. یزدانی انسانی شریف، مؤمن و ایثارگر است. وقتی جلال از هزینههای درمان ثریا درمانده میشود، میگوید:
"من میتوانم با یک کلمه از بچهها هرچقدر لازم باشد به صورت اعانه الهی دربیاورم."
اما همین شخصیت صادق، در عرصه اندیشه همچنان آرمانگراست:
"ما آنقدر میجنگیم تا کفر از جهان برچیده بشود"
بدین ترتیب، فصیح میان فضیلت اخلاقی و کارآمدی تمایز میگذارد. جلال پاکی این نسل را نادیده نمی گیرد، اما آینده ایران را با چنین نگرشی قابل نجات نمیبیند.
نمونه دیگر، تصویر جامعه پس از انقلاب است. در مجلس ختمی در ایران، یکی از حاضران افراد را برای جلال معرفی میکند:
"آذری برایم توضیح میدهد که فلان کس کیست و بهمان کس حالا چکاره است. آن که چای میدهد خواهرزاده مرحوم جلیلی است که سال سوم دانشگاه علم و صنعت بود حالا تاکسی زیر پاش است. آن مو سفیده دکتر تراب زاده است که بازخرید شده و بیکار است. آن جوراب پارهه محمد آقا جوادی است که قاضی دادگستری بود حالا معاملات ملکی دارد. آن کراواتییه مسعود حسینی است که توی کمپیوتر سازمان برنامه بود حالا ویدئو قاچاق میفروشد"
این فهرست، بیش از آنکه طنز باشد، مرثیهای برای فروپاشی نظم اجتماعی و اتلاف سرمایه انسانی کشور است؛ مضمونی که بعدها در “زانگارو” به صورت نمادین و هذیانی تکرار میشود.
در جایی دیگر، جلال از قرارگاهی یاد میکند که پیش از انقلاب مقر ساواک بوده و اکنون نیز همزمان محل استقرار نیروهای جنگی و نگهداری “جاسوسهای عراقی و مجرمین سیاسی” است؛ تا آنجا که:
"این قرارگاه قبل از انقلاب محل تشکیلات ساواک بود و حالا چندتا از جاسوسهای عراقی و مجرمین سیاسی ریز و درشت را در آنجا زندانی نگه میداشتند و گاهی معلوم نبود به عراقیها شلیک میشود یا زندانیها را تیرباران میکنند"
این جمله کوتاه، یکی از گزندهترین انتقادهای فصیح است؛ انتقادی که نشان میدهد حتی در میانه دفاع از وطن، خشونت سیاسی همچنان ادامه دارد.
۷. فروپاشی امیدها و پایان تراژیک؛ مرثیهای برای وطن
جلال آریان، با وجود رندی در عمل انسانی همدل و مسئول است. برای درمان ثریا از هیچ کوششی فروگذار نمیکند؛ به خواهرش فرنگیس دلگرمی میدهد، به وهاب سهیلی در جابجایی اسباب اثاثیه کمک میکند، حتی با کمر بندش اگزوز خودرو مهاجر بنگاه دار را تعمیر می کند و تا پایان، لیلا را با همه لغزشهایش تنها نمیگذارد. این روحیه، جلال را از بسیاری از روشنفکران مهاجر متمایز میکند؛ او هنوز رنج دیگران را رنج خود میداند.اما رمان، یکی پس از دیگری، همه راههای نجات را بر او میبندد.
نخست، امید به انساندوستی غرب رنگ میبازد. دکتر مارتن با وجدان و مسئولیتپذیری وضعیت ثریا را برای جلال توضیح میدهد و خانواده شارنو نیز در آغاز با مهربانی از او حمایت میکنند. بیمارستان مسیحی بشر دوستانه عمل میکند. اما هنگامی که هزینههای درمان سنگینتر میشود، لحنها تغییر میکند، اخطارهای مالی آغاز میشود و روابط انسانی جای خود را به مناسبات اقتصادی میدهد. شارنوها که پیشتر نماد مهر و نوعدوستی بودند، اکنون اصرار دارند فروش طلاهای ثریا زیر نظر کارشناسان و با رعایت منافع خودشان انجام شود. فصیح بدین ترتیب نشان میدهد که حتی انساندوستی نیز در نهایت از منطق نظام سرمایهداری جدا نیست.
دومین امید، روشنفکران مهاجرند؛ کسانی که جلال انتظار دارد دستکم در برابر رنج هموطن خود مسئول باشند. اما آنان نیز یا در لذتجویی، ابتذال و خوشباشی غرقاند یا از گرفتاری جلال وسیلهای برای کسب سود میسازند. نادر پارسی، احمد صفوی و دیگران، با وجود تظاهر به دوستی، میخواهند از رنج و گرفتاری جلال برا خود منفعت مادی بدست آورند.
سومین امکان، ایمان و آرمانخواهی انقلابیون است. قاسم یزدانی شریفترین شخصیت مهاجر رمان است. او بیدرنگ پیشنهاد میکند از دوستانش برای درمان ثریا اعانه جمع کند و جلال هرگز در صداقت او تردید نمیکند. اما همین شخصیت، سرانجام نیز نمیتواند راهی برای نجات بیابد. چرا که هنگامی که حال ثریا وخیمتر میشود، جلال با تلخی میاندیشد:
“قاسم یزدانی را هم دیگر نمیبینم. شاید فهمیده ثریا به یگانگی به خداوندگار رسیده است.”
در نگاه جلال، ایمان نمیتواند رنج این جهانی را بکاهد یا درمان کند.بلکه آن را به سعادت آن جهانی موکول می کند.
چهارمین امید، عشق است. جلال پس از همه شکستها، بار دیگر به سوی لیلا کشیده میشود. گفتوگوی تلفنی پایانی، آخرین پناه اوست؛ گفتوگویی که در آن لیلا میگوید: “هنوز مرا دوست داری؟” و جلال پاسخ میدهد: “البته.” اما این عشق نیز توان نجات ندارد. لیلا خود انسانی شکستخورده و سرگردان است و بیش از آنکه پناه باشد، نیازمند پناه است.
حتی آخرین روزنه امید، یعنی همدلی یک مهاجر فقیر، نیز بسته میشود. هنگامی که جلال با درد قلب روی پیادهرو نشسته است، دختر سیاهپوست آمریکایی، جیسی، به کمک او میآید و او را به درمانگاه میرساند. اما این همدردی نیز سرانجامی تلخ دارد؛ جلال درمییابد که جیسی چند صد دلار از جیب او ربوده است. بدین ترتیب، نه ثروتمندان، نه روشنفکران، نه آرمانگرایان و نه حتی محرومان، هیچیک قادر به گشودن گره اصلی رمان نیستند.
از همین نقطه، زبان رمان نیز دگرگون میشود. طنز جای خود را به کابوس میدهد. “ زانگارو” بر ذهن جلال سایه میافکند؛ سرزمینی که عقربههای ساعت در آن رو به عقب حرکت میکنند، تاریخ وارونه و استاد دانشگاه راننده تاکسی، شده است.اکنون جلال دیگر تنها با اغمای ثریا روبهرو نیست؛ او با جهانی پریشان، برزخی، در حال احتضار و فرورفته در اغما مواجه است؛ جهانی که پیشتر خود آن را چنین توصیف کرده بود: چرخ و فلکی که می چرخد و ایرانی که در احتضار است.
در این نقطه، طنز که از آغاز مهمترین ابزار روایت بود، بهطور کامل خاموش میشود. رندی جلال جای خود را به سوگواری میدهد و روایت از یک رمان اجتماعی، به مرثیهای برای وطن تبدیل میشود.جلال سوگوار و هذیان وار مرثیه می سراید:
رودخانه عجیب زمان و زندگی و امید، در حرکت است. سایه و روشن است و مست. مثل عشق لیلا اما میتواند رود کارون باشد. یا میتواند اروندرود باشد که آبادان را بغل کرده بود و ثریا و خسرو آن روز جمعه در آن قایق سواری کردند......من آمده ام اینجا و در میان یکی از بزرگترین تحولهای سرنوشت خودم و ایل و تبارم هستم. آمده ام این گوشه در این تاریکی در این باران بد، لب این رودخانه مست کنج این آشغالدونی، و دارم عربی گریه میکنم زبان فارسی به دردم نمیخورد و فرانسه هم بلد نیستم. من در زانگارو هستم و “سواجبلی” حرف میزنم من در مرکز توفان واقعیتم که البته هنوز زبانی برایش اختراع نشده.......اما من در زانگاروام. در صدر دوران چه کنم چه نکنم و در زانگارو نقشه های جغرافی را روی شنهای لب دریا میکشند و تاریخ را با آب دهان مرده مینویسند در زانگارو تقویمها و ساعتها رو به عقب نمره گذاری شده اند.
در زانگارو پس از تغییر رژیم استادان دانشگاه راننده تاکسی اند.... دادستانها، تنباکو کارند..... ماست بندها سرمهندس کارخانه اند، مهندسین کله پزند کله پزها روسای آموزش عالی اند، رؤسای آموزش قالپاق دزدند......... لپه فروشها سناتورند..........خلبانان مرده شورند چون مرده شورها به کشور مجاور فرار کرده اند. بچه ها از گور متولد می شوند..................
امشب در دنیایی منفجر شده و تکه پاره شده ام که به اغما رفته و در آن خزینه ای از لجن لزج از افق خونین آسمان آویزان است ………….حالا حتی در خواب هم مطمئنم دفعه دیگری که صدای ساز و دهل و کوس نو دولتی از نقاره ماهواره های ایران بلند شود باز انگشت تنها کسی که روی شستی کمپیوتر بخت نیست انگشت من خواهد بود. بعد اولین رزمنده ای که جلوی چشم من میافتد میخورد به بلبل و
بلبل میخورد به شمع………و خورشید برای آخرین بار غروب خواهد کرد.........................
انسانهایی شریف از خانه های خود گریخته و آواره صحراهای دور شده اند تمام سرزمین در التهاب است با خونهایی که در آن ریخته میشود با جنازه هایی که درگورها سرازیر میشود،....... با ملتی که از صبح در صفهای شیر و نفت و گوشت مینشینند و چرت میزنند.
با دنیایی که میگردد و میگردد و شبها و روزها و ماههایی که سپری میشود و بادها و خاشاکی که در وسط شهرهای جنگ زده می پیچد و موشکهایی که بر سر مردم میبارد. و دنیایی که اهمیت نمیدهد، و چرخ و فلکی که می چرخد و ایرانی که در احتضار است.
این رمان مرثیهای است برای وطنی زخمی و در احتضار، برای نسلی که میان آرمان و واقعیت فرسوده شد، و برای انسانی که میان امید و نابودی، زندگی و مرگ، بیداری و اغما معلق مانده است.
رمان «ثریا در اغما» مرثیه ای است برای وطن.
مرداد ماه 1405
................ تجربهی زندگی دوباره ...............