مروری-بر-قدرت-تحلیل-اجتماعی-جدید-امیررضا-اعطاسی

قدرتی را که بر اساسِ سنت یا رضایت استوار نباشد، من قدرتِ برهنه می‌نامم. این قدرت، ماهیتی نظامی و قهری دارد و رابطه حاکم و محکوم در آن، شبیه به رابطه «قصاب و گوسفند» است... دوره‌های تفکرِ آزاد و نقدِ شدیدِ سنت‌ها، مستعدِ تبدیل شدن به دوره‌های قدرتِ برهنه هستند... اگر انسان مانندِ خدایان رعد و برق را در اختیار داشته باشد، ممکن است وسوسه شود و آذرخش را بر سرِ مردم بکوبد


لویاتان در عصر سیلیکون | اعتماد


در سال ۱۹۳۸، هنگامی که اروپا در آستانه پرتگاهِ جنگی ویرانگر ایستاده بود و چکمه‌های فاشیسم و استالینیسم بر گلوی تمدنِ غربی فشار می‌آورد، برتراند راسل [Bertrand Russell]، فیلسوف و منطق‌دانِ برجسته بریتانیایی، اثری را منتشر کرد که نه‌تنها واکنشی به زمانه پرآشوبِ خود، بلکه تلاشی جاه‌طلبانه برای بازتعریفِ بنیادهای هستی‌شناختی علومِ اجتماعی بود. کتاب «قدرت: تحلیلِ اجتماعی جدید» (Power: A New Social Analysis)، فراتر از یک مانیفستِ سیاسی لیبرال تلاشی است برای کشفِ «قوانینِ حرکت» در جامعه بشری؛ تلاشی برای یافتنِ آن جوهرِ واحدی که در پسِ تمامِ تحولاتِ تاریخی، از ظهورِ فراعنه تا سقوطِ وال‌استریت، پنهان مانده است.

قدرت: تحلیلِ اجتماعی جدید» (Power: A New Social Analysis

راسل در این اثر، با نثری که ترکیبی از دقتِ تحلیلی کمبریجی و شورِ اخلاقی پیامبرگونه است، ادعایی جسورانه را مطرح می‌کند: «مفهومِ اساسی در علومِ اجتماعی عبارت است از «قدرت»، به همان معنی که در علمِ فیزیک مفهومِ اساسی عبارت است از انرژی». این گزاره که سنگِ بنای تمامِ استدلال‌های بعدی کتاب است، چالشی مستقیم با دو روایتِ کلانِ مسلطِ قرنِ نوزدهم و بیستم بود: اقتصادِ کلاسیک (و نقدِ مارکسیستی آن) که انسان را موجودی «سودجو» می‌دانست و روانکاوی فرویدی که او را اسیری در چنگالِ «لیبیدو» می‌پنداشت. راسل اما معتقد بود که انسان، فراتر از نان و جنسیت، تشنه «گسترشِ خویشتن» است؛ میلی نامتناهی که تنها با «خدا شدن» آرام می‌گیرد.

امروز، در افقِ سال ۲۰۲۵، در حالی که جهان با دگرگونی‌های شگرفِ تکنولوژیک، ظهورِ هوشِ مصنوعی عمومی (AGI) و سلطه بی‌چون‌وچرای غول‌های فناوری (Big Tech) روبه‌رو است، بازخوانی این متنِ کلاسیک ضرورتی دوچندان یافته است. آیا تحلیلِ راسل از «قدرتِ برهنه»، «قدرتِ اقتصادی» و «تبلیغات» می‌تواند توصیف‌گرِ جهانِ پیچیده الگوریتم‌ها، داده‌های بزرگ (Big Data) و سرمایه‌داری نظارتی (Surveillance Capitalism) باشد؟ آیا راهکارهای او برای «رام کردنِ قدرت»، در عصرِ اتاق‌های پژواک و دیپ‌فیک‌ها، همچنان معتبرند؟ این پژوهشِ جامع، با اتخاذِ رویکردی انتقادی-تحلیلی و با بهره‌گیری از سنت‌های فلسفی مدرن-از پراگماتیسمِ جان دیویی تا تبارشناسی قدرتِ میشل فوکو و نظریه خشونتِ هاناآرنت-به کالبدشکافی دقیقِ اثرِ راسل می‌پردازد تا نشان دهد که چگونه این فیلسوفِ تحلیلی، با بصیرتی پیش‌گو، مختصاتِ استبدادِ نرمِ قرنِ بیست‌ و یکم را ترسیم کرده است.

بخش اول: فیزیک جامعه (متافیزیک میل به قدرت)

۱-۱. قدرت به مثابه انرژی:
واسازی تقلیل‌گرایی‌های مدرن

راسل کتابِ خود را با یک حمله هستی‌شناختی به پارادایم‌های رایجِ زمانه‌اش آغاز می‌کند. او معتقد است که خطای بزرگِ علومِ اجتماعی، تلاش برای ایزوله کردنِ اشکالِ خاصی از قدرت (مانند ثروت یا زورِ نظامی) و پنداشتنِ آنها به عنوانِ محرک نهایی تاریخ بوده است. او می‌نویسد: «اقتصادیانِ مکتبِ قدیم و کارل مارکس که در این خصوص با آنها موافق بود گمان می‌کردند که در علومِ اجتماعی سودجویی اقتصادی را می‌توان انگیزه اساسی انگاشت و اشتباه می‌کردند.»

استدلالِ راسل بر یک مشاهده روانشناختی دقیق استوار است: امیالِ انسانی به دو دسته «متناهی» و «نامتناهی» تقسیم می‌شوند. امیالِ متناهی، مانندِ گرسنگی و نیازِ جنسی، با ارضا شدن متوقف می‌شوند. «مار بوآ وقتی که خوراکش را خورد، می‌خوابد تا آنکه دوباره گرسنه شود». اما انسان متفاوت است. اگر انسان تنها موجودی اقتصادی بود، تاریخِ بشر ‌باید پس از تامینِ رفاهِ نسبی به «پایانِ تاریخ» می‌رسید. اما راسل با طنزی گزنده می‌گوید: «خشایارشا وقتی که به آتن لشکر کشید نه خوراک کم داشت و نه پوشاک و نه زن». پس چه چیزی خشایارشا، ناپلئون، یا جف بزوس را به پیش می‌راند؟ پاسخِ راسل «تخیل» است؛ تخیلی که حدودِ ممکنات را درمی‌نوردد و میلی نامتناهی به «قدرت» و «شکوه» (Glory) تولید می‌کند.

در این چارچوب، قدرت همچون انرژی در فیزیک، اصلی پایستار است که تنها تغییرِ شکل می‌دهد. ثروت (قدرتِ اقتصادی) می‌تواند به قدرتِ نظامی (ارتش‌های خصوصی یا دولتی) تبدیل شود؛ قدرتِ نظامی می‌تواند با ایجادِ امنیت یا وحشت، عقاید را کنترل کند (قدرتِ بر افکار) و عقایدِ سازمان‌یافته (کیش‌ها) می‌توانند به قدرتِ سیاسی و اقتصادی منجر شوند. راسل تصریح می‌کند: «قوانینِ علمِ حرکاتِ جامعه قوانینی هستند که فقط بر حسبِ قدرت قابلِ تبیین‌اند نه بر حسبِ این یا آن شکل از قدرت.» تلاش برای تقلیلِ این دینامیسمِ پیچیده به «زیربنای اقتصادی» (آن‌گونه که مارکسیست‌ها می‌گفتند) یا «عقده‌های جنسی» (آن‌گونه که فرویدی‌ها می‌پنداشتند)، نادیده گرفتنِ سیالیتِ ذاتی قدرت است.

این نگاهِ «فیزیکال» به قدرت، به راسل امکان می‌دهد تا پدیده‌هایی را توضیح دهد که نظریه‌های تک‌عاملی در برابرِ آنها لکنت می‌گیرند. برای مثال، چرا یک راهبِ بودایی که هیچ ثروتی ندارد (فقدانِ قدرتِ اقتصادی) می‌تواند امپراتوری‌ها را به چالش بکشد؟ زیرا او فرمِ دیگری از انرژی اجتماعی-قدرتِ بر عقاید-را ذخیره کرده است که در شرایطِ مناسب می‌تواند به قدرتِ سیاسی ِعظیم تبدیل شود (مانند گاندی) .

2-1. مورفولوژی قدرت:
برهنگی زور

راسل برای تحلیلِ این انرژی سیال، دست به یک ریخت‌شناسی (Morphology) دقیق می‌زند. او قدرت را نه بر اساسِ نهادها (دولت، کلیسا)، بلکه بر اساسِ «روانشناسی اطاعت» طبقه‌بندی می‌کند. این طبقه‌بندی شاملِ سه فرمِ اصلی است: قدرتِ سنتی، قدرتِ انقلابی و قدرتِ برهنه.

الف) قدرتِ سنتی (Traditional Power): سکونِ عادت
قدرتِ سنتی بر نیروی عظیمِ «عادت» استوار است. در این وضعیت، شهروندان از فرامین اطاعت می‌کنند نه به خاطرِ ترسِ آنی یا محاسبه سود، بلکه به این دلیلِ ساده که «همیشه چنین بوده است». راسل قدرتِ پادشاهان و روحانیان را در این دسته قرار می‌دهد. ویژگی بارزِ قدرتِ سنتی، «مشروعیتِ ضمنی» آن است که هزینه اعمالِ قدرت را به ‌شدت کاهش می‌دهد. راسل می‌نویسد: «قدرتِ سنتی نیروی عادت را پشتیبانِ خود دارد؛ نیازی ندارد که هر لحظه خود را توجیه کند.» این قدرت معمولا با نوعی الهیات یا شبه‌الهیات گره می‌خورد که مقاومت در برابرِ آن را نه تنها جرم، بلکه «گناه» جلوه می‌دهد.

ب) قد رتِ انقلابی (Revolutionary Power):
ظهورِ کیش‌های نوین

زمانی که سنت‌ها فرسوده می‌شوند و عادت‌ها کارکردِ خود را از دست می‌دهند، «قدرتِ انقلابی» ظهور می‌کند. این قدرت متکی بر یک «کیش» (Creed) یا ایدئولوژی جدید است که گروهی بزرگ را حولِ یک هدفِ مشترک متحد می‌سازد. مسیحیتِ اولیه در برابرِ امپراتوری روم، پروتستانتیسم در برابرِ کلیسای کاتولیک و مارکسیسم در برابرِ سرمایه‌داری، نمونه‌های کلاسیک قدرتِ انقلابی هستند. راسل تحلیل می‌کند که قدرتِ انقلابی ذاتا ناپایدار است؛ این قدرت یا پیروز می‌شود و خود به یک «سنتِ جدید» تبدیل می‌شود (مانندِ کلیسای کاتولیک پس از کنستانتین) یا در صورتِ مواجهه با مقاومتِ شدید و طولانی، ماهیتِ ایدئولوژیک خود را از دست داده و به سمتِ استفاده از زورِ عریان میل می‌کند.

ج) قدرتِ برهنه (Naked Power):
قصاب و گوسفند

شاید تاریک‌ترین و در عینِ حال درخشان‌ترین مفهوم‌پردازی راسل در این کتاب، مفهومِ «قدرتِ برهنه» باشد. او تعریف می‌کند: «قدرتی را که بر اساسِ سنت یا رضایت استوار نباشد، من قدرتِ برهنه می‌نامم.» این قدرت، ماهیتی نظامی و قهری دارد و رابطه حاکم و محکوم در آن، شبیه به رابطه «قصاب و گوسفند» است.

راسل استدلال می‌کند که قدرتِ برهنه معمولا در دوره‌های گذار (Interregnum) ظهور می‌کند؛ زمانی که باورهای سنتی مرده‌اند و باورهای جدید هنوز متولد نشده‌اند. او می‌نویسد: «دوره‌های تفکرِ آزاد و نقدِ شدیدِ سنت‌ها، مستعدِ تبدیل شدن به دوره‌های قدرتِ برهنه هستند.» چرا؟ زیرا وقتی «تابوهای» اخلاقی و سنتی که قدرت را محدود می‌کردند فرو بریزند، اگر عقلانیت و اخلاقِ انسانی جایگزینِ آنها نشود، تنها چیزی که باقی می‌ماند، «اراده معطوف به قدرتِ» عریان است. راسل ظهورِ هیتلر و استالین را دقیقا محصولِ چنین وضعیتی می‌داند؛ جایی که نه «حقِ الهی پادشاهان» وجود دارد و نه «قراردادِ اجتماعی دموکراتیک»، بلکه تنها زورِ سازمان‌یافته حکم می‌راند.

3-1. دیالکتیک فرد و سازمان:
فرسایشِ فردیت

راسل در فصلِ «سازمان‌ها و فرد» به بررسی مکانیسمی می‌پردازد که در آن اراده فردی در برابرِ دیوان‌سالاری سازمانی ذوب می‌شود. او معتقد است که با پیشرفتِ تمدن و پیچیده‌تر شدنِ تکنولوژی، قدرت تمایل به تمرکز در سازمان‌های بزرگ (دولت‌ها، احزاب، کارتل‌های اقتصادی) دارد. در این سازمان‌ها، اقلیتی کوچک از «فرمانفرمایان» (که دارای میلِ شدید به قدرت و اعتمادبه‌نفسِ بالا هستند) بر اکثریتی از «فرمانبرداران» (که به دنبالِ امنیت و گریز از مسوولیتند) مسلط می‌شوند.

راسل با ارجاع به آلفرد آدلر، انسان‌ها را به دو تیپِ روانشناختی تقسیم می‌کند: آنها که میل به تسلط دارند و آنها که میل به اطاعت. خطرِ بزرگِ جهانِ مدرن این است که تکنولوژی (راسل در آن زمان به رادیو و سینما اشاره می‌کند و ما امروز به اینترنت) ابزارهایی را در اختیارِ اقلیتِ قدرت‌طلب قرار می‌دهد که می‌توانند «روانشناسی توده» را دستکاری کرده و میل به اطاعت را در اکثریت نهادینه کنند. او هشدار می‌دهد: «بسیاری از نیروها-مدارس، روزنامه‌ها، سینما، رادیو-دست به دستِ هم می‌دهند تا یکنواختی (Uniformity) را در جوامعِ مدرن ایجاد کنند... و این امر تاسیسِ دولت‌های توتالیتر را تسهیل می‌کند.»

بخش دوم: آینه تمام‌نمای امروز (لویاتان در عصرِ سرمایه‌داری نظارتی)
اگر برتراند راسل امروز، در سال ۲۰۲۵، قلم به دست می‌گرفت، احتمالا نیازی به تغییرِ چارچوبِ نظری خود نمی‌دید، بلکه تنها مصادیق را به‌روز می‌کرد. مفاهیمِ او با دقتی حیرت‌انگیز، مکانیسم‌های حاکم بر جهانِ دیجیتالِ ما را توضیح می‌دهند.

1-2. تبلیغات و اتاق‌های پژواک:
مهندسی رضایتِ الگوریتمیک

راسل در تحلیلِ پروپاگاندا می‌نویسد: «هرگاه دولتی انحصارِ تبلیغات را در دست بگیرد... می‌تواند مردم را به باورِ هر گزاره پوچی وادار کند.» او هشدار داد که آموزش و رسانه می‌توانند به جای روشنگری، ابزارِ «تلقین» شوند.
در سال ۲۰۲۵، این «انحصار» از دولت‌های توتالیترِ کلاسیک به الگوریتم‌های هوشِ مصنوعی پلتفرم‌هایی چون توییتر (X)، تیک‌تاک و متا منتقل شده است. راسل می‌گفت ناطقانِ سیاسی دو لایه باور ایجاد می‌کنند: ترس از دشمن و یقین به پیروزی. الگوریتم‌های سوشال‌مدیا دقیقا بر همین منطق استوارند: آنها محتوایی را تقویت می‌کنند (Amplify) که «خشم» و «ترس» را برمی‌انگیزد، زیرا این احساسات بیشترین «درگیری» (Engagement) را ایجاد می‌کنند.

مفهومِ «اتاق‌های پژواک» (Echo Chambers) در عصرِ ما، تجسمِ عینی تحلیلِ راسل از «تعصبِ فرقه‌ای» است. راسل می‌گفت اگر ارتباطِ آزادانه میانِ عقاید قطع شود، هر گروهی دیگری را دیو می‌پندارد. الگوریتم‌ها با فیلتر کردنِ صدای مخالف و بمبارانِ کاربر با نظراتِ همسو، دقیقا همین «قطعِ ارتباط» را به شکلی سیستماتیک و نامرئی انجام می‌دهند. نتیجه همان است که راسل پیش‌بینی کرد: «زوالِ عقلانیتِ جمعی» و آمادگی برای پذیرشِ «قدرتِ برهنه».

2-2. قدرتِ اقتصادی:
ظهورِ فئودالیسمِ تکنوکراتیک

راسل در فصلِ هشتم، «قدرتِ اقتصادی»، حمله‌ای جانانه به این ایده می‌کند که اقتصاد مستقل از سایرِ اشکالِ قدرت است. او معتقد بود که قدرتِ اقتصادی (مالکیت) بدونِ حمایتِ قدرتِ نظامی و قانونی پوچ است. اما نکته درخشانِ او، اشاره به تفکیک «مالکیت» از «مدیریت» است. او می‌نویسد: «شخصِ مهم آن کسی است که قدرتِ اقتصادی را در اختیار دارد [مدیر]، نه آن کسی که صاحبِ جزیی از سهام است.»

این تحلیل، کلیدِ فهمِ «بیگ‌تک» (Big Tech) در ۲۰۲۵ است. مدیرانِ شرکت‌هایی مانند گوگل یا مایکروسافت، قدرتی فراتر از سرمایه‌دارانِ سنتی دارند. آنها «زیرساختِ واقعیت» را کنترل می‌کنند. راسل می‌گفت: «قدرتِ اقتصادی... موثر بودنِ پول و کالا در زندگی انسانی است.» امروز، «داده» (Data) جای پول را گرفته است. شوشانا زوبوف (Shoshana Zuboff) در نظریه «سرمایه‌داری نظارتی»، دقیقا همین نکته را بسط می‌دهد: شرکت‌ها با استخراجِ داده‌های رفتاری ما (که راسل آن را روانشناسی توده می‌نامید)، نه تنها کالا می‌فروشند، بلکه رفتارِ آینده ما را پیش‌بینی و کنترل می‌کنند. این شکلی از قدرت است که راسل آن را ترکیبی از «قدرتِ اقتصادی» و «قدرت بر عقاید» می‌دانست؛ ترکیبی که به‌زعمِ او، خطرناک‌ترین نوعِ استبداد را می‌سازد.

3-2. هوشِ مصنوعی:
بازگشتِ «قدرتِ برهنه» در جامه سیلیکون

تکان‌دهنده‌ترین بخشِ کتابِ راسل برای خواننده امروزی، شاید هشدارهای او درباره «قدرتِ تکنولوژیک» باشد. او با بصیرتی ترسناک می‌نویسد: «آدمی که قدرتِ ماشینی فراوان در اختیار دارد، اگر مهار نشده باشد، ممکن است خود را همچون خدا تصور کند... اگر انسان مانندِ خدایان رعد و برق را در اختیار داشته باشد، ممکن است وسوسه شود و آذرخش را بر سرِ مردم بکوبد.»

در عصرِ هوشِ مصنوعی، این استعاره به واقعیت بدل شده است. سیستم‌های تسلیحاتی خودمختار (AWS)، نظارتِ بیومتریک همگانی و سیستم‌های امتیازدهی اجتماعی (Social Credit)، ابزارهایی هستند که به حاکمان امکان می‌دهند بدونِ نیاز به «اقناع» یا «سنت»، صرفا با تکیه بر برتری تکنولوژیک، اعمالِ قدرت کنند. این همان تعریفِ دقیقِ راسل از «قدرتِ برهنه» است: قدرتی که نیازی به رضایتِ رعایا ندارد.

راسل هشدار می‌داد که قدرتِ ماشین، ذهنیتِ حاکمان را تغییر می‌دهد: آنها دیگر شهروندان را به چشمِ انسان‌های دارای روح نمی‌بینند، بلکه همچون «اشیایی تابعِ قوانینِ فیزیکی» می‌پندارند که می‌توان مهندسی‌شان کرد. این «شیء‌وارگی» (Reification) در منطقِ الگوریتمیک AI که انسان را به مجموعه‌ای از «نقاطِ داده» Data) (Points تقلیل می‌دهد، به کمال رسیده است.

برتراند راسل [Bertrand Russell]

بخش سوم: پیامبری به نام راسل (پراکسیسِ مهارِ قدرت)

1-3. دموکراسی رادیکال:
فراتر از صندوقِ رای

راسل در فصلِ هجدهم، «رام کردنِ قدرت» (The Taming of Power)، مانیفستی برای نجاتِ تمدن ارایه می‌دهد. او معتقد است که تنها راهِ جلوگیری از توحش، «توزیعِ قدرت» است. اما برخلافِ لیبرال‌های ساده‌لوح، او دموکراسی سیاسی را کافی نمی‌داند.

راسل می‌نویسد: «دموکراسی قدیم و مارکسیسمِ جدید هر دو قصدِ رام کردنِ قدرت را دارند. اولی به این دلیل شکست خورد که فقط جنبه سیاسی داشت و دومی به این دلیل که فقط اقتصادی بود. تا وقتی که هر دو جنبه ترکیب نشوند، به هیچ نوع راه‌حلی نمی‌توان دست یافت.»

پیامِ او برای ۲۰۲۵ روشن است: ما به «دموکراسی تکنولوژیک» نیاز داریم. نمی‌توان انتظار داشت که با حفظِ ساختارِ استبدادی در شرکت‌های بیگ‌تک (جایی که یک مدیرعامل برای میلیاردها نفر تصمیم می‌گیرد)، دموکراسی سیاسی در دولت‌ها دوام بیاورد. راسل خواهانِ نظارتِ دموکراتیک بر کانون‌های قدرتِ اقتصادی است، اما همزمان هشدار می‌دهد که دولتی شدنِ اقتصاد (سوسیالیسمِ دولتی) اگر با آزادی بیان و نقدِ بی‌رحمانه همراه نباشد، خود به هیولایی بدتر بدل می‌شود.

2-3. آموزش:
واکسیناسیون در برابرِ فریب

راهکارِ نهایی راسل، فرهنگی و تربیتی است. او معتقد است که قانون به تنهایی نمی‌تواند قدرت را مهار کند؛ «روانشناسی مردم» نیز باید تغییر کند. او پیشنهاد می‌کند که هدفِ اصلی آموزش و پرورش باید ایجادِ «ایمنی در برابرِ بلاغت» (Immunity to Eloquence) باشد.

راسل با طنزی آموزشی می‌نویسد: «اگر اختیارِ آموزش و پرورش به دستِ من بود، کودکانی را در معرضِ کلامِ شدیدترین و بلیغ‌ترین مدافعانِ انواع و اقسامِ مسائلِ سیاسی قرار می‌دادم» تا آنها یاد بگیرند که چگونه دروغ را از حقیقت تمییز دهند. در عصرِ «فیک‌نیوز» و اطلاعاتِ غلط (Misinformation)، این ایده که امروزه «سوادِ رسانه‌ای» و «تفکرِ انتقادی» نامیده می‌شود، حیاتی‌ترین مهارتِ بقاست. راسل می‌گوید: ما باید شهروندانی تربیت کنیم که «شکاکیتِ علمی» داشته باشند؛ کسانی که نه زودباورند و نه بدبینِ مطلق، بلکه «دلیل» می‌خواهند.

3-3. موخره:
امید در لبه پرتگاه

برتراند راسل کتابِ «قدرت» را با هشداری لرزان، اما امیدوارکننده به پایان می‌برد. او می‌داند که میل به قدرت در نهادِ بشر شعله‌ور است و علم ابزارهایی ویرانگر به این میل بخشیده است. اما او به «خرد» و «همکاری» ایمان دارد. او می‌نویسد: «برای جهان امیدی نیست مگر آنکه بتوانیم قدرت را مهار کنیم و آن را نه در خدمتِ این گروه یا آن جبارِ متعصب، بلکه در خدمتِ تمامی نوعِ بشر به کار گماریم... زیرا که علم وضعی پیش آورده است که یا همه بمانند یا همه بمیرند.»

این جمله که در سایه بمب‌افکن‌های ۱۹۳۸ نوشته شد، امروز در سایه سرورهای هوشِ مصنوعی ۲۰۲۵ طنینی مهیب‌تر دارد. راسل به ما می‌آموزد که تکنولوژی سرنوشتِ محتومِ ما نیست؛ قدرت نه در سیلیکون و نه در اتم، بلکه در «اراده انسانی» نهفته است. اگر بتوانیم این اراده را از «سلطه» به «همبستگی» تغییر دهیم، شاید هنوز راهی برای خروج از غارِ افلاطونی دیجیتال وجود داشته باشد. راسل، فیلسوفِ قدرت، نه پیامبرِ ناامیدی، بلکه معمارِ امیدِ مشروط بود؛ امیدی که شرطِ تحققِ آن، شهامتِ نگریستن در چشمِ لویاتان و گفتنِ «نه» است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...