کتاب یکی از مشهورترین خوانندگان و فعالان سیاسی فنلاند به نام خانم آریا سایونما [Arja Saijonmaa]، با عنوان «یک زن جوان آشکار می شود» [ΜΙΑ ΝΕΑ ΓΥΝΑΙΚΑ ΑΠΟΚΑΛΥΠΤΕΤΑΙ] توسط آکریوی کونیزاری به زبان یونانی ترجمه شده از سوی انتشارات «یوآنوس» یونان در 408 صفحه منتشر شد.

آریا سایونما [Arja Saijonmaa]، یک زن جوان آشکار می شود» [ΜΙΑ ΝΕΑ ΓΥΝΑΙΚΑ ΑΠΟΚΑΛΥΠΤΕΤΑΙ] ت

سایونما در سن ۲۳ سالگی، در حالی که در آکادمی «سیبلیوس» پیانو یاد می گرفت و در نمایش «کاباره و دموکراسی» که گروه تئاتر خانه دانشجویی هلسینکی در سال ۱۹۶۸ به مناسبت اوضاع سیاسی یونان روی صحنه برده بود، با میکیس تئودوراکیس موسیقیدان یونانی به عنوان آهنگساز آشنا شد. همین تجربه، گذرنامه ‌ای برای او شد تا بتواند او را از نزدیک ملاقات کند، زمانی که او، که به لطف کمک ناشر، روزنامه‌نگار , سیاستمدار فرانسوی، «ژان ژاک سروان شایبر- 1924-2006» تازه از چنگ حکومت نظامی آزاد شده بود، تماس‌ های خود را با مهمترین رهبران اروپایی از فنلاند آغاز کرد و در مبارزه علیه دیکتاتوری در یونان درخواست کمک کرد.

در شبی به افتخار «سایونما» در نوامبر ۱۹۷۰، به محض اینکه شروع به خواندن اولین آهنگ «رومیوسینی» کرد، دید که میکیس از جایش بلند شده، از میان آمفی تئاتر مملو از جمعیت عبور می‌کند، پشت پیانو می‌نشیند تا او را همراهی کند. این جوان فنلاندی که به مدت دو سال «قهرمان» خود را دنبال می‌کرد، با فرهنگ یونان آشنا شد، با کلیشه‌های مردانه شرقی روبرو شد، احساس خوش‌شانسی و این ماجراجویی عجیب را که بزرگسالی واقعی خود را مدیون آن است، تا مغز استخوان تجربه کرد.

این همکاری تا دهه ۹۰ ادامه یافت و با اجراهای مختلفی در کلمبیا و شیلی همراه شد. همانطور که تئودوراکیس در مقدمه کتابش می‌گوید «آریا» ثابت کرد که با بزرگترین خوانندگان آثار من، در کنار «فارانتوری، کالوگیانیس، پتروس واندیس» برابری می‌کند. علاوه بر این، تحصیلات گسترده ‌تر، اخلاق و نیاز ذهنی و فکری او برای مبارزه برای آزادی و عدالت، او را محکم به اهداف گروه هنری پیوند می‌داد.»

نویسنده در کتابش قصه مردی که هم حرفه و هم فلسفه زندگی او را تغییر داد، بازگو کرده است. «یک زن جوان آشکار می شود» ملاقات با تئودوراکس با روایتی صادقانه، طنزآمیز و معنای یافتن راه خود در زندگی و جرات دنبال کردن رویای خود را بیان کرده است. او اخلاق و نیاز ذهنی و فکری خود را به مبارزه برای آزادی و عدالت، او را به شدت به اهداف گروه هنری پیوند داد.

همکاری آنها در طول سال‌ های دیکتاتوری پایان نیافت، بلکه تا دهه ۹۰، با ارائه موسیقی در کلمبیا و شیلی و همچنین با تور دیگری در شمال اروپا، ادامه یافت. با این حال، مهمتر از همه، سایونما به یک «چهره» موسیقی تئودوراکیس تبدیل شد، زیرا آهنگ‌های او را به فنلاندی و سوئدی ترجمه کرد و آنها را با گروه‌های موسیقی خود برای سال‌ های متمادی و در صدها کنسرت اجرا کرد - از جمله کنسرتی که در سال 1999 در سالن تاریخی «زاپیون» شهر آتن به مناسبت آغاز ریاست فنلاند بر اتحادیه اروپا برگزار کرد.

در بخشی از کتاب آمده است: «یک روز صبح در سال ۲۰۰۴، میکیس تئودوراکیس، در حالی که از تراس خانه ‌اش به مجموعه تاریخی «آکروپولیس» خیره شده بود و تازه یک سیگار برگ غلیظ هاوانایی روشن کرده بود، دهه‌ها بعد، در سکوت به اعتراف زیر گوش داد: «آیا می‌دانید که در طول تور جهانی‌مان موسیقی، به ویژه از زمانی که با هم آشنا شدیم، من به شما علاقه داشتم. اما همه چیز را در درونم نگه می‌داشتم. اوضاع بدتر و بدتر می‌شد... من همیشه احساسات بسیار قوی نسبت به شما داشتم. انواع احساسات، حتی احساسات منفی. همه آنها در درون منِ جوان، رویاها، آرمان ‌گرایی، موسیقی، قدرت شدید ریتم، مبارزه سیاسی سازش‌ ناپذیر شما به عنوان یک هنرمند، یکی شده بودند. میکیس، تو مهمترین مربی هنری من بودی و هستی.»

این کلمات توسط «آریا سایونما»، یکی از مشهورترین خوانندگان و فعالان سیاسی فنلاند، بیان شده است و از سال ۲۰۱۳، داستان زندگینامه ‌ای او در کتاب «زن جدیدی آشکار می‌شود» نقل شده است. او یک سیاستمدار، عضو حزب مردم سوئد در فنلاند بوده و در سال ۱۹۸۷ به عنوان سفیر حسن نیت کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل منصوب شد.

کتاب «یک زن جوان آشکار می شود» کتابی دلچسبی است که با زندگی، موسیقی و شخصیت پرشور و مربی ‌اش مهر و موم شده است. در این کتاب، خود او، فضای سیاسی دهه ۱۹۷۰ یونان زمان دیکتاتوری را بازسازی می‌کند، تصاویری از مبارزه ضد دیکتاتوری در خارج از کشور را به تصویر می‌کشد و خوانده را به سفری از هلسینکی تا مدیترانه و از استرالیا تا آمریکای لاتین می‌برد. او در کتاب خود نه تنها سعی کرد مکان‌های بازدید شده در طول این سفر را به تفصیل شرح دهد، بلکه «پاسخی برای منحصر به فرد بودن میکیس تئودوراکیس پیدا کند.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...