خشم با عطر هلو | کافه داستان

«بانو گوزن» [اثر مریم حسینیان] روایت منازعه‌ی درونی و بیرونی طاطاست. کشمکش میان دست‌یابی به شیرینی آنچه خواست و تمنای اوست و تلخی احساس گناهی که خود را ناچار از انجام آن می‌داند. ستیزی که سرانجام آن پناه‌بردن طاهره‌ی جوان به آغوش گوزن‌بچه‌ای مهربان است تا بلکه به مدد او بتواند مرهمی بر دمل‌های چرکین و بدبوی گذشته‌اش بگذارد. این گوزن البته موجودی خیالی است. زاییده‌ی اوهام و تصورات راوی که پاهای کوچک اما قدرتمندش را در جنگل آرزوهای برآورده ‌نشده‌ی صاحبش استوار کرده ‌است. با این ‌همه در ذهن و زندگی طاطا جاندارتر از هر جانداری است، آن‌قدر که‌ پس از تولد او زندگی برای راوی تنگ و سخت خواهد بود. اما چه چیز سبب می‌شود که هسته‌ی سفت و سخت قهوه‌ای رنگ در میانه‌ی آشوبی که زندگی طاهره را در بر گرفته به ناگاه پیدا شده، بشکند و موجودی خیالی از آن خارج شده و پا به آپارتمان کوچک راوی بگذارد؟

بانو گوزن مریم حسینیان]

طاطا تا پیش از ورود به دانشگاه در مشهد می‌زیسته. با پدری که در جایی نزدیک حرم، بعد از بازار عباسقلی‌خان لیف و جوراب و ناخن‌گیر و سنگ‌پا می‌فروخته و مادری که کارگر خانه‌های مردم بوده و برادری که روی پشت‌بام‌ خانه‌ عمر به کفتربازی و کشیدن مواد می‌گذرانده. طاهره گاه مجبور بوده مادر را همراهی کند، همراهی‌ای آسیب‌زا که گرچه احتمالاً پول یا خوراک بیشتری را سرریز کیسه‌ی مادر می‌کرده اما جوانه‌ی خشم را در دل طاهره می‌کاشته است. راوی گسسته و ناپیوسته در خلال روی ‌کاناپه خوابیدن‌ها و چت‌کردن‌ها و عق‌زدن‌ها و سونوگرافی‌ کردن‌هایی که وابسته‌ی بارداری نابهنگام و ناخواسته‌اش است به گوشه‌ای از این آسیب‌ها اشاره می‌کند.

از پدر می‌گوید که مایه ننگ خانواده بوده و از دختر لیلاخانم که گرچه به طاهره بی‌تفاوت بوده اما مادر برای تثبیت موقعیت خود آن‌قدر قربان‌صدقه‌‌اش می‌رفته که حسادت طاهره را برمی‌انگیخته؛ از ضعف‌ و گرسنگی‌‌ای می‌گوید که اشکش را درمی‌آورده و از مادر که همان هنگام بی‌اعتنا به او لقمه‌ی درشتی توی دهان خود می‌چپانده و از برادر متأهلی که پنهانی با دوست مغرور طاهره نرد عشق می‌باخته.

غفلت و بی‌اعتنایی به نیازها و عواطف و آینده‌ی طاهره از طرف والدین، قرار گرفتن او در موقعیتی بیش از ظرفیتش و داشتن انتظاراتی فراتر از سن او (کمک حال مادر بودن در خانه‌ی مردم) که به ‌واقع ریشه در تصور غلط از توان کودک دارد، وضعیت نابسامان مالی خانواده، عدم‌ ارتباط مناسب او با پدر، مشاهده‌ی تحقیرهای پنهان و آشکار مادر و موقعیت خاص پدر که نتیجه‌ای جز جابه‌جایی هرساله‌ی این خانواده و دوری از دوستان و هم‌سالان برای طاهره نداشته، او را در خشم عظیمی فرو می‌برد.

این خشم اما به دلیل جنسیت راوی و بنا به دلایل فرهنگی و باورهای قومی همچنان فروخورده باقی می‌ماند و در لایه‌ای از سکوت پنهان می‌گردد. اینکه چه‌ مقدار از پنهان‌کردن این خشم هوشیارانه و چه مقدار ناآگاهانه است البته بر خواننده و چه بسا بر خود راوی نیز مشخص نیست، اما آنچه مهم به نظر می‌رسد مصداق‌های رفتاری‌ این خشم پنهان است که در رفتار راوی نمود می‌یابد. این نمود به شکل ارتباط با مردان متعدد به‌رغم تأهل راوی و بی‌اعتنایی او به همسرش امیرعلی و پافشاری بی‌اندازه‌ی او بر راه‌اندازی کارگاه سفال نشان داده می‌شود.

طاهره که عمری شاهد نیرنگ و فریب نزدیکانش برای رهایی از فقر و نکبت و بی‌مهری آنها بوده با انتخابی شایسته (ادامه تحصیل در پایتخت) خود را از بند خانواده‌ای که هر لحظه روحش را بیش از پیش می‌خراشیده‌اند رها کرده و در تهران به تحصیل رشته‌ی فیزیک می‌پردازد (رشته‌ای که متأسفانه خواننده شاهد کوچکترین نشانه‌ یا اصطلاحی از آن در طول داستان نیست) و در انتخابی جداگانه برای به دست آوردن آنچه در مردمان طبقه‌ی خود شاهدش نبوده به نقطه‌ی مقابل خانواده‌ی خود، یعنی طبقه‌ی روشنفکر جامعه میل می‌کند؛ چه بسا میل به گِل و ساختن آثار هنری از آن نیز ریشه در تمایلی ناآگاهانه به از بین بردن اضطرابی داشته باشد که از بدو کودکی در ناخودآگاه طاهره لانه کرده، اما همراهان روشنفکر طاطا این‌بار نیز چون خانواده‌ی او کپی‌هایی دم‌دستی‌اند از آنچه که باید باشند.

از همین روست که خشم پنهان طاهره با افزایش ارتباطات و حتی ازدواج نیز التیام نمی‌یابد و او حالا که از موقعیتی نسبتاً مناسب برخوردار است خودآگاه و ناخودآگاه درصدد انتقام‌گیری از مردانی برمی‌آید که در زندگی‌اش ورود می‌کنند؛ زیرا در نگاه او هریک از آنان بازنمونی است از اولین مردی که پا به زندگی او گذاشته‌ است یعنی پدر ویرانگر او. این پدر از آن‌جهت ویرانگر است که در هیچ‌یک از سه مرحله‌ی کودکی، بلوغ و بزرگسالی الگو وهمراه مناسبی برای طاهره نبوده. او نه ‌تنها به دلیل حضور کمرنگش به رشد ذهنی و عاطفی طاهره در کودکی کمک نکرده بلکه امنیت او را نیز خدشه‌دار کرده است. در دوران حساس بلوغ نیز نه تنها سرمشق مناسبی برای طاهره نیست بلکه مایه‌ی سرافکندگی اوست و چون زالویی پول و آبرو و اعتبار خانواده را می‌مکد. یعنی درست آن‌ هنگام که طاهره بیشترین نیاز را به کسب ارزشمندی دارد به دلیل رفتارهای نامعقول پدر بارها احساس شرم را تجربه می‌کند. در همین دوران است که آرزوی مرگ پدر در دل طاهره شکل می‌گیرد. میلی مهارناشدنی به کشتن و نابودی و سپس دفن‌کردن پدر. او در واگویه‌های خود صراحتاً یادآوری می‌کند که پیش از این آرزو کرده پولی داشته باشد تا بتواند به واسطه‌ی آن راننده‌ای را مجاب کند بلکه با ماشینش پدر را به قتل برساند. در این صورت با گرفتن دیه هم خانواده روی آسایش می‌بیند و هم مادر از کارگری در خانه‌های مردم نجات می‌یابد.

طاهره در بزرگسالی که نیاز به حضور پدر و ایجاد معیارهایی از طرف او درجهت ارتباط با دیگر مردان به وضوح حس می‌گردد به این آرزو جامه‌ی عمل می‌‌پوشاند. او در بحبوحه‌ی بیماری پدر داروهای او را یک هفته قطع می‌کند. اما به این نیز راضی نمی‌شود و روز آخر چند ساعتی ماسک اکسیژن را از روی دهان پدر برمی‌دارد تا مرگ او را زودتر رقم بزند. در نگاه طاهره این‌گونه پول کمتری از کف مادر خواهد رفت. گواهی فوت بی هیچ مشکلی صادر می‌گردد اما ترس و اضطراب آن در جان طاهره ریشه می‌دواند. آن‌قدر که در مراسم تدفین ترس از گورکن‌ها او را رها نمی‌کند با این‌ همه دستیابی به مقصود پایانی بر خشم‌‌های طاهره نیست. خشم از پدر و اضطراب ناشی از دخیل‌بودن در قتل او ناخودآگاهِ طاهره را چنان انباشته کرده که او هنوز به دنبال انتقام است. با مدیر شرکت، صاحب کافه و فرشاد روابطی خارج از عرف دارد تا از امیرعلی انتقام بگیرد؛ زیرا امیرعلی به ‌زعم طاهره تنها به دنبال حقوق و بیمه‌ی اوست. کپی‌ای مدرن و امروزی از پدر طاهره. طاطا حتی به فرشاد نیز رحم نمی‌کند. او نفیسه را به‌رغم اینکه به دشمنی دیرینه‌ی او با فرشاد آگاهی دارد به کارگاه سفال‌گری خود راه می‌دهد و می‌شود آنچه نباید بشود. هرچند فرشاد تنها کسی است که می‌داند درخت‌ها طاهره را صدا می‌زنند.

خشم ناشی از روابط آشفته‌ی طاهره با والدینش چنان در روح و روانش چنگ انداخته که او پس از بارداری کوچکترین تمایلی به جنین خود ندارد. این عدم علاقه البته پس از اطلاع از جنسیت او (دختر) افزایش می‌یابد. پرواضح است که بخشی از این احساس به پیش‌بینی‌ای بازمی‌گردد که طاهره از آینده‌ی فرزندش دارد. فرزندی با پدری چون امیرعلی و خانواده‌ای آشفته. تغییرات هورمونی دوران بارداری، افسردگی ناشی از حاملگی ناخواسته، عدم همکاری امیرعلی و اصرار بی‌رویه‌ی او به ادامه‌ی ارتباط طاهره با شرکت، اجبار به خانه‌نشینی و احتمال شکست پروژه‌ی کارگاه سفال آتش زیرخاکستر را شعله‌ور می‌سازد و طاهره به ناچار برای خلاصی از اضطرابی که وجودش را مالامال کرده دست به دامان سازوکاری دفاعی می‌زند؛ زیرا مکانیسم‌های دفاعی شیوه‌هایی‌اند که افراد به‌طور ناخودآگاه در برابر رخدادهای اضطراب‌آور به کار می‌برند تا توسط آنها از خود در برابر آسیب‌های روانی محافظت کنند. به همین‌ منظور طاهره برای گریز موقت از شرایط دردناکی که دچارش گشته به خیال‌پردازی روی می‌آورد و آرزوهای دست‌نیافتنی و نامقبول خود را به قوه تخیل می‌سپارد. این خیال‌پردازی گرچه در روند روایت برجسته به نظر می‌رسد اما چنان نیست که مخاطب طاهره را فردی روان‌پریش و سایکوز بداند.

در این خیال‌پردازی است که پای گوزن- بچه‌ی نر به داستان باز می‌شود. نمادی از تیزپایی و نیروی بدنی و قدرت دویدن که با شاخ‌هایی که هربار بلندتر از قبل می‌شود گذشته‌ی بدبو و چرکین طاهره را زیر و رو می‌کند و هر بار شکم یکی از آزارندگان او را سفره می‌کند. یک بار مقتول زن‌برادر طاهره است که می‌خواسته او را به عقد برادر چرک و کثیف خود درآورد و بار دیگر پسری که در کودکی، در خلال شادی و گپ‌وگفت مهمان‌های صاحب‌کار مادر طاهره به او دست‌درازی کرده. اما آنکه در طول داستان با جزئیات فراوان و طی دو صحنه به قتل می‌رسد پدر طاهره است، با قلبی بیرون مانده از سینه که نمادی است از عشق. در صحنه‌ای راوی به جزئیات قراردادن او در خاک درست پشت درخت‌ها اشاره می‌کند. درخت‌ها در طول داستان نمادی‌اند از عشق و محبت بی‌شائبه زیرا تنها روز خوشی که طاهره از آن یاد می‌کند روزی است که با مادر خود به تاکستانی در نیشابور رفته‌. روزی که برای دیگران مهم‌اند و مادر نباید جور دیگران را بر دوش کشد همین روز است که درخت‌ها او را خطاب قرار می‌دهند و او را با پسوند جان صدا می‌زنند، با واژه‌ای که طاهره تشنه‌ی شنیدن آن از زبان نزدیکانش است و حالا طاهره پدر را در خیال خود پشت درخت‌ها در حیاط خانه دفن می‌کند.

این‌گونه است که گوزن (خود قدرتمند واپس‌رفته‌ی طاهره) تنها ملجاء و مأمن او در روزهای تاریک و سردرگمی‌ می‌شود و او را به تک‌تک آرزوها و فانتزی‌های ذهنی‌اش می‌رساند اما در پایان، پس از خراب‌شدن کارگاه، طاهره خود نیز از چنگال خشم گوزن رهایی نمی‌یابد. گوزن خشمگین است و ناآرام زیرا این ‌بار طاهره بوده که به خویش آسیب رسانده و با آوردن نفیسه و با سقط‌نکردن جنین کارگاه سفال را از دست داده. آیا می‌شود میل شدید آغشته‌کردن دست‌ها به گِل و اصرار بی‌رویه‌ی طاهره به راه‌اندازی کارگاه را بازسازی دیگری از تدفین پدر دانست؟

هرچه هست پس از خراب‌شدن کاخ آمال و آرزوها گوزن به او حمله‌ور می‌شود، اما طاهره چیزی جز دردی وحشتناک حس نمی‌کند. او تنها جوی خون می‌بیند و تحلیل‎رفتن و فرورفتن خود را در پوسته‌ای سخت زیرا که طاهره حالا خود گوزن است و شاید قرار است این ‌بار در جسم گوزن‌بچه‌ای دختر حلول کند که خشم فروخورده‌ی مادر و مادران پیشین خود را با عطر هلو بر سر آزارندگان‌شان فریاد بزند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌مهری و خیانت مادر به پدر، خانواده را دچار تشنج می‌کند. موجب می‌شود آلیسا نفرت عمیقی از عشق زمینی پیدا کند. آلیسا برای رفع این عقده به عشق آسمانی پناه می‌برد و نافرجامی برای خود و ژروم و ژولیت به بار می‌آورد... بکوشید از در تنگ داخل شوید. دری که به تباهی منتهی می‌شود، فراخ و راه آن گسترده است زیرا دری که به حیات منتهی می‌شود، تنگ است. برای ژروم این در همان در اتاق آلیسا است ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...
ماجرای رستم و سهراب، تنها موردی است که در آن پدری ناخواسته فرزندش را -چون که معترض حکومت شاه ایران شده بود- می‌کشد و تراژدی فرزندکشی را رقم می‌زند... تنها زن باقرآباد که بلد است از روی کتاب شعر بخواند... با یکه‌بزن‌های دیگر به طمع پول همراه شده تا دل «آذر» را به دست بیاورد... اما آذر دلش برای زندگی با «گروهبان رستمی» هوایی شده... معلوم نمی‌شود این مادر متفاوت و قوی، چه تأثیری در زندگی سالار داشته ...