گذار از ویرانه‌های جهل به ژرفنای خودآگاهی | آوانگارد


کتاب «هنر بودن» [The Art of Being] نوشته‌ی اریک فروم [Erich Fromm] (1980-1900)، روانشناسِ اجتماعی و روانکاوِ آلمانی، مجموعه‌ای از دست‌نوشته‌های وی برای اثر معروف خود کتاب داشتن یا بودن در خلال آخرین سال‌های حیاتش (1974 و 1976) است که فروم تصمیم گرفت آن‌ها را در کتابی مستقل به چاپ برساند؛ البته عمر وی کفاف نداد این کتاب را شخصاً آماده چاپ کند.

هنر بودن» [The Art of Being] نوشته‌ی اریک فروم [Erich Fromm

کتاب حاضر را می‌توان پیوستی قدرتمند بر کتاب «داشتن یا بودن» او دانست. کتاب «هنر بودن» شالوده‌ی فکریِ قدرتمندی‌ست برای نیل به‌سوی رهایی از بندهایِ درونی و بیرونی که ما را به زندگیِ اسارت‌گونه روانه کرده است و بینشی‌ست در راستای زندگی بر اساس خودآگاهیِ اصیل که تنها از طریق یک عزم راسخ و خودکاویِ صادقانه محقق خواهد شد. اندیشه‌ی بنیادینی که بر سرتاسر کتاب سایه انداخته، نگاهی‌ست که بنا بر باور فروم می‌توان به زندگی داشت: نگاهی از جنس داشتن یا بودن که غلبه هر یک بر دیگری، تمامیتِ تفکر، احساس و اَعمال فرد را تحت‌الشعاع قرار خواهد داد. در ادامه مروری خواهیم داشت بر کتابی که با تمام وجود آن را در آغوشِ جان خواهید کشید و هرچه پیش‌تر روید شما را بیشتر شیفته خواهد کرد.

کتاب «هنر بودن» درباره چیست؟
کتاب «هنر بودن» متشکل از شش بخش و هر بخش دربرگیرنده‌ی موضوعاتی بنیادی‌ است. بخش اول با محوری‌ترین اصلِ تفکر فروم آغاز می‌شود، این‌که قصد داریم هدف زندگی را بر کدام پایه قرار دهیم: «داشتن» یا «بودن»؟ اما در ابتدا باید بدانیم که خواسته‌ی غایی ما چیست. شاید بنیانی‌ترین شکل بیان هدف و معنای زندگی، همان معنای سنتی یعنی «آزادی محض» باشد: آزادی از سیطره‌ی حرص و قیدوبندِ اوهام. گویی «انسان‌ها فراموش کرده‌اند که می‌توان بدون زنجیر هم برده بود. ... آدمی می‌تواند ظاهراً دربند باشد اما آزادی خود را حفظ کند. ... اکنون زنجیرهای بیرونیِ قابل‌رؤیت به زنجیرهای نامرئیِ درونی تبدیل ‌شده‌اند. نکته‌ی دردناک این است که انسان، زنجیرهای بیرونی را دست‌کم می‌تواند ببیند و از آن‌ها آگاه باشد ولی زنجیرهای درونی قابل‌مشاهده نیستند و لذا فرد از آن‌ها آگاهی ندارد و عمری با این توهم که آزاد است، زندگی می‌کند.»[1]

بخش دوم کتاب به شکلی هوشمندانه و مشرفانه بر همه‌گیرترین اسارت‌های فکری بشرِ امروز دست می‌گذارد، بر دروغ‌های بزرگی که گریبانش را گرفته، بر امور مبتذلی که او را بی‌امان در خود کشیده، بر اندیشه‌ی ویرانگرِ «نه تلاشی، نه رنجی» که بر تمام پیکره‌ی فکریِ انسان امروزی سایه انداخته و بر تفکرِ استبدادزده‌ی ضد استبدادی او. به نظر فروم، بزرگ‌ترین مانع بر سر راه یادگیریِ هنرِ بودن، دروغ‌های بزرگی‌ست که بر تمامی عرصه‌های زندگیِ ما سلطه یافته و غباری بر چشمانمان نهاده و اسیر توهممان کرده است. امور پیش‌پا‌افتاده نیز مانعی دیگر است؛ اموری که با جنبه‌های سطحیِ رویدادها سروکار دارند و از لایه‌های پنهان و علل آن‌ها جامانده‌اند؛ اموری که بر گفتگوهای روزانه‌ی ما، روابطمان و حتی افکارمان رسوخ کرده است. با نگاهی گذرا درمی‌یابیم که گفتگوهایمان چه عبث بر حول محور موضوعاتِ مبتذلی چون شایعات کوچه‌بازار، غیبت‌های خانگی، گلایه‌هایِ هرروزه، بیماری، نداری، رسواییِ دیگری و دیگران و غیره می‌چرخد. روابطمان نیز به چنین ابتذالی دچار است؛ ابتذالی تحت لوایِ مبادله‌‌ای پایاپای: من می‌گویم، تو گوش کن و سپس تو بگو، من گوش می‌کنم و جاهلانه تصور می‌کنیم ارتباطی برقرار کرده‌ایم بی‌آنکه آگاه باشیم اصل اساسی ارتباطات انسانی، اثرگذاری متقابل است و نه بده بستانی این‌چنین محقر. از دیگر موانعِ پیشِ رو، نظریه‌ی«نه تلاشی، نه رنجی» است؛ تجسم زنده‌ی حقیقتِ عصرِ حاضر در قالب کلامی موجز، بدین معنا که همه‌چیز می‌خواهیم، بی‌آنکه حاضر باشیم رنجی را متحمل شویم. بی‌شک فریب عصر فناوری را خورده‌ایم که نیل به سرزمین موعود بی‌هیچ کوچک‌ترین تلاش و رنجی را به ما نوید داده است؛ وعده‌ای که چیزی جز کاهلی و رخوت برایمان به ارمغان نداشته است.

بخش سوم رهنمون‌هایی برای نیل به هنرِ زندگی ارائه می‌دهد. یکی از رهنمون‌های فروم، آگاهی‌ست، نوعِ متمرکزانه‌ای از هشیاری که نه‌تنها از تعارضات درونیِ آدمی بلکه از تعارضات پیرامونی او نیز پرده برمی‌دارد. فروم در پاسخ به این سؤالِ حیاتی که «آیا افتادن پرده از مقابل چشمانمان حقیقتاً امری مطلوب و رهایی‌بخش است یا امری تنش‌زا و ویرانگر؟» اشاره دارد که این مهم تماماً به شخصیت فرد بستگی دارد؛ این‌که آیا صرفاً به دنبال رهایی از درد‌ و رنج است حتی اگر به بهای اسارت در توهمات باشد یا به دنبال ارزش‌هایی والاتر و تحولی ژرف. یکی دیگر از رهنمون‌های پیشنهادی وی «متمرکز بودن» است، چیزی که آدمی تا سرحد مرگ از آن می‌هراسد چراکه بیم آن دارد با تمرکز بیش‌ازحد بر چیزی یا کسی، خود را از دست بدهد یا به ورطه‌ی ملال و خستگی افتد بی‌آنکه آگاه باشد آنچه حقیقتاً آدمی را به رخوت می‌اندازد، عدم فعالیت درونی و مشغولیت ذهنی‌ست و بیداری حواس هرگز به خمودی نخواهد انجامید.

بخش چهارم کتاب بر محوریت روانکاوی، خودآگاهی و خودکاوی معطوف است. فروم خودکاوی را مسیری بی‌پایان می‌داند که همواره چیزی برای عرضه دارد و هیچ‌گاه از فرط تکرار به چرخه‌ی باطلی بدل نخواهد شد. او توضیح می‌دهد که همه‌ی اَشکال روان‌رنجوری، نشانه‌های ضمنیِ شکستِ فرد در رفع شایسته و کافیِ مسائل زندگی‌ست.[2] وقتی تضادِ بین منِ درونی و منِ بیرونی بسیار زیاد می‌شود، تعارضات جدی از قبیل ناامنی، تردیدها و هدررفتِ کارمایه‌ی حیات از راه می‌رسند؛ وقتی‌که فرد پیوسته انرژی زیادی را صرف فرار از آگاهی از تضادهای درونی خود می‌کند، تردیدهای درونی درباره‌ی هویت خود را پس می‌زند و منکر احساس ضعف ناشی از فقدان اصالت و شأن انسانی خود می‌شود، بدیهی‌ست که رفتارهای آشفته‌ای از خود بروز ‌دهد. تنها راه برای او این است که همین دور باطلِ مواجهه و انکار را تکرار کند یا به لایه‌هایِ عمیقی که آن‌ها را پس رانده نفوذ کند. کشف ضمیر ناخودآگاه به شکلی عمیق، درواقع کشف کلِ بشریت است.

بخش پنجم کتاب به نقطه‌ی مقابل «بودن» یعنی تمرکز صِرف بر «داشتن» می‌پردازد. بشرِ امروز همواره از فقدان و از‌دست‌دهی می‌هراسد و بیم آن دارد که نهایتاً مجبور شود به سؤال «من کیستم؟» پاسخ دهد. فروم به زیبایی به واکاوی تفکرِ «داشتن» می‌پردازد و این تفکر را از منظر فلسفی و روان‌شناختی تشریح می‌کند. او تمایزی بنیادین بین مالکیت به‌قصد استفاده (مالکیت کارکردی) و مالکیت به‌قصد مالکیت (مالکیت غیرکارکردی) قائل می‌شود. فروم گرفتاری بشر امروز را اسارت او دربند مالکیت مرده می‌داند و توصیه می‌کند در مواجهه با هر میلی به داشتن، از خود بپرسیم آیا این مالکیت موجب سرزندگی من می‌شود یا رخوت و عدم فایده‌مندی را در پِی خواهد داشت؛ به گفته او: «هر چه توانایی انسان برای فعالیت مولد، کاهش پیدا کند، اشتیاق او برای داشتن، بیشتر می‌شود.»[3]

در بخش ششم کتاب، مسئله‌ی بِه‌زیستی مطرح می‌شود. فروم اشاره می‌کند که آگاهی، اراده، تمرین، تحملِ ترس و تجربه‌ی جدید برای تغییر انسان و کسب موفقیت در زندگی، ضرورت دارند. در مرحله‌ای از زندگی، انرژی و جهتِ نیروهای درونی به نقطه‌ای می‌رسند که احساس فرد از هویتش تغییر می‌کند و نگاه مالکیتی او به جهان با شعارِ «من چیزی هستم که دارم» به نگاهی از جنسی والاتر با شعار «من چیزی هستم که انجام می‌دهم» یا «من همان چیزی هستم که هستم» تغییر می‌یابد و اینجاست که مفهوم بهزیستی معنا پیدا می‌کند.[4]

جمع بندی
کتاب «هنر بودن» خردمندانه از ناممکنیِ رسیدن به روشنگری بدون تلاش، از خامیِ باور به زندگیِ بدون رنج، از ناجیِ قدرتمند آدمی یعنی آگاهی و از اسارتی که حرص به دورِ آدمی تنیده سخن می‌گوید. انسان با داشتنِ چیزها و افراد، می‌خواهد که کسی باشد؛ او خود را مالک آن‌ها می‌داند اما حقیقت این است که داشته‌هایش هستند که او را به تملک خود درآورده‌اند. برای نیل به «هنرِ بودن» راهی جز گسستنِ بندهای وابستگی، حرص و آز و توهم وجود ندارد.

...
1- اریک فروم (ترجمه پروین قائمی، 1387: 23-22)
2- اریک فروم (ترجمه پروین قائمی، 1387: نقل به مضمون)
3- اریک فروم (ترجمه پروین قائمی، 1387: 173)
4- اریک فروم (ترجمه پروین قائمی، 1387: نقل به مضمون)

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...