کتاب «پندهای مولوی» با گردآوری و تدوین محمد رسولی و پیش گفتاری از استاد هوشنگ طالع، منتشر شد.

پندهای مولوی

کتاب «پندهای مولوی» گزیده ای از مثنوی معنوی است که هر بیت به تنهایی معنا دارد و در آن پندی معنوی وجود دارد. برای مثال:
هر کجا ویران بود آنجا امید گنج هست
گنج حق را می نجویی در دل ویران چرا؟
یا
چنان دعا کن درنهان، چنان بنال اندرشبان
کز گنبد هفت آسمان درگوش تو آید صدا

دکتر محمد رسولی شاهنامه شناس و پژوهشگر ادبیات، در ابتدای این این کتاب نوشته است: از برخورد خورشید تبریز با جلال الدین بلخی آذرخشی در جهان جهید که جهان اندیشه را روشن تر و نورانی تر کرد. شمس تبریزی دریچه ای از حکمت خسروانی ایران کهن را بر روی مولوی که زمینه و استعداد و گنجایش آن معرفت را داشت، گشود. پس از آن بود که محمد بلخی(مولوی) دگرگون شد و شد آن عارف و عالم بی همتایی که هست.

کتاب «پندهای مولوی» در 80 صفحه و با قیمت 120هزار تومان توسط انتشارات سمرقند در فروردین 1404 به چاپ رسیده است.

................ هر روز با کتاب ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...