سالار مگس‌ها آرمان ملی


«جمهوری مشعشع» [República luminosa] تمام قدرت شگرف یک افسانه یا قصه‌ را دارد. این کتاب همچنین نگرانی‌هایی را که امروز بسیار مهم هستند، مطرح می‌کند: درباره‌ کارکرد و منبع زبان، درباره‌ پارانویا و هیستری عمومی، درباره‌ی ایده‌ جامعه و چگونگی گسترش اطلاعات. در مرکز این کتاب داستانی شخصی و تاثیرگذار درباره‌ یادآوری و از دست‌دادن قرار دارد. روایت کتاب جذاب است، گاهی بازیگوش و کاملاً جالب.» این نظر کالم توبین، نویسنده برجسته ایرلندی و برنده جوایز معتبر جهانی است درباره کتاب «جمهوری مشعشع» اثر آندرس باربا [Andrés Barba] که به تازگی با ترجمه قاسم مومنی از سوی نشر ماهی منتشر شده است. این کتاب برنده جایزه پریمیو هرالده در سال 2017 شده و به‌عنوان یکی از کتاب‌های برتر سال 2020 مجله میلیونز و لیت‌هاب معرفی شده است.

خلاصه رمان جمهوری مشعشع» [República luminosa]  آندرس باربا [Andrés Barba]

وقتی از راوی در جمله‌ اول رمان «جمهوری مشعشع»، نوشته‌ نویسنده اسپانیایی آندرس باربا، درباره‌ی 32 کودکی که جان خود را در سان‌کریستوبال از دست داده‌اند، پرسیده می‌شود، او پاسخ خود را بسته به سن فرد پرسشگر تغییر می‌دهد. این جمله ابتدا شبیه یک گره داستانی هیجان‌انگیز به نظر می‌رسد و همچنین زمینه‌ای برای تفکر و تحلیل فراهم می‌آورد. این آغاز به نوعی نمایانگر ساختار کتاب است: داستان جنایی‌ای که توسط یک کارمند دولتی متواضع و بدون نام روایت می‌شود که در حال مرور دوران خدمت خود به عنوان یک مقام دولتی در استان‌ها و ارزیابی نقش شخصی‌اش در یک فاجعه عمومی است.

سان‌کریستوبال یک شهر آرام و بی‌چهره است، شهری درونی که توسط رودخانه و جنگل احاطه شده است. جامعه آن در همزیستی ناپایدار اما عمدتاً صلح‌آمیز با جمعیت بومی زندگی می‌کند. در یک مقطع، گروهی از کودکان مرموز، از 9 تا 13 ساله، به خیابان‌های شهر وارد می‌شوند. «32 نفر»، همان‌طور که در طول کتاب اغلب از آن‌ها یاد می‌شود، به زبانی ناشناخته صحبت می‌کنند، در مکان‌های عمومی می‌چرخند و در ابتدا شبیه به گدایان جوانی به نظر می‌رسند که شهر به آن‌ها عادت کرده است. اما در حالی که گدایان معمولی «ساده و غمگین» هستند، این تازه‌واردها «نوعی خودپسندی داشتند که تقریباً اشرافی بود.» به زودی گزارش‌هایی از حملات منتشر می‌شود؛ و تنش‌ها به تدریج به کشتار در یک سوپرمارکت ختم می‌شود، جایی که «گروه کوچک» نهایتاً دو مشتری را به قتل می‌رسانند.

پس از فرار کودکان، یادآوری‌های راوی بیشتر بر تأثیر آن حادثه بر جامعه محلی متمرکز می‌شود تا خود حادثه. یک صنعت فرهنگی کوچک -نمایشگاه‌های عکس، مطالعات علمی و شوهای رسانه‌ای- در پی ناپدیدشدن آن‌ها شکوفا می‌شود. مقامات محلی که قادر به یافتن کودکان گم‌شده یا کاهش اضطراب عمومی نیستند، بین نمایش ضعف‌های سیاسی و پیشنهادات اقتدارگرایانه مانند ایجاد مراکز بازداشت ویژه، در نوسان هستند. کودکان خود شهر نیز احساس می‌کنند جذب مرموزی به همتایان خارجی‌شان دارند، گوش‌هایشان را به زمین می‌گذارند تا صدای گام‌هایشان را بشنوند؛ برخی حتی خود را می‌زنند و برای یافتن آن‌ها فرار می‌کنند.

«جمهوری مشعشع» برای اولین‌بار در سال 2017 در اسپانیا منتشر شد، اما موضوعات آن در امروز جهان تقریباً به شدت مرتبط به نظر می‌رسد، جایی که نمی‌توان واژه‌های «مرکز بازداشت نوجوانان» را بدون فکر به مرز آمریکا و مکزیک یا مرز افغانستان و ایران یا ترکیه و یونان یا کشورهای دیگر خواند. اما پتانسیل تمثیلی رمان به دلیل راوی‌ای که خیلی چیزها را توضیح می‌دهد، محدود می‌شود. او به طور مداوم به پیامدهای اجتماعی ناپدیدشدن کودکان پرداخته و آنقدر بر آن تأکید می‌کند که به عباراتی تکراری می‌رسد («از دست‌دادن اعتماد شبیه به دل‌شکستگی است»، «وقتی مردم می‌ترسند همان‌طور که وقتی عاشق هستند توجه می‌کنند.»)، یا به سخنرانی طولانی درمورد سیستم قضایی پرداخته یا نکات بدیهی را به شکلی پیچیده بازگو می‌کند («اینکه برخی ایده‌ها خیلی مسخره به نظر می‌رسند، مانع از حقیقت‌بودن آن‌ها نمی‌شود.»)

«جمهوری مشعشع» رمانی جذاب و خواندنی است که به تعبیر خوان گابریل واسکز نویسنده برنده جایزه دابلین برای رمان «صدای افتادن اشیا»، یک حکایت پرتنش و نگران‌کننده است که می‌تواند به عنوان داستانی مشابه «سالار مگس‌ها» شاهکار ویلیام گلدنیگ از زاویه‌ای دیگر دیده شود، اما این دیدگاه از اصالت عمیق جهان آندرس باربا می‌کاهد. با این همه، «جمهوری مشعشع» رمانی چالش‌برانگیز است که توانایی آندرس باربا را در ساختن روایت‌هایی با عمق احساسی و وزن فلسفی منعکس می‌کند. این رمان با آمیختن تفسیر اجتماعی با روایتی جذاب، مراقبه‌ای قدرتمند در مورد خطرات ترس جمعی، انسان‌زدایی از دیگری و شکنندگی هنجارهای اجتماعی ارائه می‌دهد و از طریق شخصیت‌های زنده و طرح نگران‌کننده‌اش، بررسی به‌موقع و قانع‌کننده‌ای است از راه‌هایی که در آن جوامع می‌توانند زیر بار ترس‌ها و تعصبات خود فرو بریزند. این رمان کوتاه، تصویری هشداردهنده از جهان امروز ما است: چه مایه وحشت لازم است تا مجبور شویم تصورمان را از کودکی -و از نظم و خشونت و تمدن- از نو تعریف کنیم؟

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...