سرشكن كردن مرگ | اعتماد


آیا «خیال‌باز» رمانی است كه در ادبیات داستانی ما ماندگار خواهد شد؟ سوال سختی است و جواب دادن به آن از عهده من برنمی‌آید و نیاز به بررسی و نقد صاحب‌نظران و البته گذر زمان دارد. اما من به عنوان خواننده حرفه‌ای ادبیات، چند روزی است از چند منظر به این سوال می‌اندیشم.
احمد حسن‌زاده در خیال باز ما را به فضایی آشنا در عین‌حال غریب وارد می‌كند. آشنا از آن جهت كه در داستان‌های بزرگان ادبیات ایران چون احمد محمود، احمد آقایی، ناصر تقوایی و... مناطق نفتی نه تنها به عنوان موقعیت جغرافیایی داستان كه به عنوان یكی از عناصر اصلی داستان مطرح بوده است و داستان‌های درخشان آنان فراموش‌شدنی نیست.

خیال‌باز احمد حسن‌زاده

اما دنیایی كه در خیال‌باز برای ما ساخته می‌شود دنیایی پر از نفت و آتش و دود و فقر است از نگاه كسی كه تفاوت نگاهش نه معلول اندیشه صرف كه ساخته یك نقص ژنتیكی است. اینجا خبری از طرف دیگر دعوا نیست. اصلا دعوایی در سطح مطرح نیست. انگار فرودستان سرنوشت خود را پذیرفته‌اند؛ اما راوی داستان به گونه‌ای ما را به پیش می‌برد كه تا آخر داستان لایه‌های زیرین ماجرا را كنار بزنیم و به آن عمق ستم و لجن برسیم.
الیاس و آداود، شخصیت‌های خیال‌باز، از جنس آدم‌هایی هستند كه هرگز دیده نشده‌اند. منظور از این دیده نشدن تنها ازمنظر داستان و ادبیات نیست؛ بلكه شخصیت‌های این رمان در جامعه انسانی كمتر دیده شده‌اند.گرچه این امر در نگاه اول به دلیل ذهنیت حاكم بر جامعه شاید دافعه‌ای برای خواندن رمان ایجاد كند (برای بعضی احتمالا) اما نویسنده با تخیل فوق‌العاده‌اش شخصیتی دوست‌داشتنی برای خواننده تصویر می‌كند كه به گمان من در حافظه ادبیات داستانی ما ماندگار خواهد بود.

اما همه زیبایی كار در ساخت این شخصیت و فضاهای ملموس و جزیی‌نگری و تصویرسازی نیست؛ بلكه به گمان من هنر اصلی نویسنده تشخص بخشی به اشیا و حیوانات است كه داستان را آنقدر گیرا می‌كند كه گاهی هوس كنید ته‌جیب‌تان را به هوای یافتن«مسترغم» (1) بگردید:
یهو می‌فهمم كه‌ای بابا این صدای مستر غمه كه داره با آخرین نفس‌هاش داد می‌زنه: «هلپ می... هلپ می... پلیززززز.»
مستر رو از ته جیبم در میآرم وسرش رو می‌زنم به دیوار سیمانی و یه قلمبه لجن از تو حلقش بیرون می‌زنه و یهو یه نفس عمیق و بلند و راحتی می‌كشه و پشت هم تكرار می‌كنه: «تنك‌یو.... تنك‌یو.... تنك‌یو، الیاس...» (2)
شخصیت بخشی به اشیا یا حیوانات در متون داستانی تنها با بخشیدن پاره‌ای از صفات انسانی به آنها محقق نخواهد شد. نمی‌شود تنها با گذاشتن كلام در دهان موجودی غیرانسانی، از او شخصیت ساخت، بلكه لازم است او به موجودی باورپذیر در ذهن مخاطب تبدیل شود. بی‌تردید این امر با وجود سابقه‌طولانی در ادبیات كهن ما كار آسانی نیست.

در متون كهن جانوران همین كه وارد حوزه انسانی می‌شدند جهان تازه ایجاد می‌كردند. جهان تازه‌ای كه با ویژگی‌های آنها نیز هم‌خوانی داشت. به‌طور مثال عنكبوت را به دلیل مرموزی قیافه داننده رازهای علم غیب می‌دانستند و حكم ساحر یا پیش‌گو به او می‌دادند.
اما كاری كه نویسنده در خیال‌باز انجام می‌دهد بسیار با این ساختار متفاوت است. او دنیا را از طریق حیواناتی می‌شناسد كه در خیال خود ساخته است و همین امر توانسته است زبان محاوره داستان را با شاعرانگی خاصی بیامیزد:
«از بابت بیدار شدن صبح‌ها هم خیالم راحته. پرنده بیدارم می‌كنه. محاله قبل از طلوع خورشید بیدارم نكنه. قبل از صدای بلندگو، من بیدارم همیشه. می‌آد روی دیوار حیاط می‌شینه و جیك جیك و ویك ویكی می‌كنه و بال‌هاش رو عمدا به هم می‌زنه كه من بشنوم و بیدار بشم. با هم دوست هستیم و هر دوتامون اینو می‌فهمیم.»(3)

آنچه نقش جانوران را در ادبیات به وجود می‌آورد، قوه تخیل انسان و نوع رفتار خاصی است كه آن جانور به آن منتسب می‌شود. اما حیوانات خیال‌باز همه خوبند و این به ذهن الیاس برمی‌گردد كه از همه داشتنی‌های دنیا، هیچ‌چیز ندارد و دنیا را از نگاه حیوانات می‌شناسد.
ادبیات بازآفرینی هنرمندانه واقعیت است و زبان تنها ابزاری است كه می‌توان برای این مهم از آن بهره برد. زبان وسیله‌ای ‌است برای برقراری ارتباط میان افراد در اجتماع. ادبیات، چون از زبان مردم جامعه ساخته می‌شود، پدیده‌ای ذاتا اجتماعی است و كاركرد آن مبادله تجربیات انسانی است. بر این اساس رابطه میان ادبیات و اجتماع، از روزگار كهن تاكنون، رابطه‌ای متقابل دانسته می‌شود.
احمد حسن‌زاده با انتخاب زبان مناسب برای رمانش، آرام آرام مخاطب را وارد دنیای ذهنی انسان عجیبی می‌كند كه برای ما ناشناخته است اما در آخر كتاب این آشنایی به شناختی واقع‌بینانه بدل می‌شود. همچنان جهانی را به ما معرفی می‌كند كه اگرچه بخشی از كشور ماست اما برای اكثر مردم ناشناخته است.
«خورشید نزده با آداود رفتم میدون میوه و تره بار. اما قبل از رفتن تو اون هوای شیری رنگ پر از گرد و غبار كه حال آدم رو به هم می‌ریزه سرم درد می‌گیره. یعنی یه چیزی از میون نرمه گوش راه می‌گیره می‌آد تو سرم و سر درد می‌شم. انگاری خفه بشم، به فس فس می‌افتم.
آداود می‌گه: «سرت رو فرو كن تو یقه‌ات.»
یقه‌ام بوی نعناع می‌ده. بوی نعناع می‌پیچه تو سرم انگار یكی مغزم رو تیغ بزنه و از اون زخم كوچولو ابریشم بیرون بیاد.»(4)

خیال‌باز با روایتی در هم تنیده از واقعیت و خیال داستان را به پیش می‌برد و در بسیاری از قسمت‌ها رگه‌ها پر رنگ عناصر رئالیسم جادویی در آن مشهود است.
چنان كه می‌دانید، نویسندگان رئالیسم جادویی در سطح زبان روایت، آشنایی‌زدایی از زبان را به نوع دیگری وارد آثارشان كرده‌اند. این نویسندگان گاهی به استعاره‌های مرده و معانی مجازی جان دوباره می‌بخشند همچنین معمولا بر خلاف روال معمول در رئالیسم سنتی حسن تناسب بین بزرگی حادثه و زبان روایت را به عمد رعایت نمی‌كنند. به همین دلیل اغلب با توجه خاصی كه به روایت دارند عناصر خارق‌العاده را عادی جلوه می‌دهند یا بالعكس. این نوع استفاده از زبان به نویسنده رئالیسم جادویی كمك می‌كند تا تصاویر جادویی ولی در عین حال موثرتر و طنازانه را چاشنی اثر خود كند:
«دست می‌برم پشتم و وقتی دوباره دستم رو پایین می‌آرم و كف دستم را می‌بینم‌ چند تا دونه پر زرد و طلایی مثل پر جوجه رنگی تو دستم می‌بینم. بهتم می‌زنه و خیره می‌شم به آینه‌ای كه همیشه ماما و آجی جلوش خودشون رو آرایش می‌كردن. سر و گردن رو كمی خم می‌كنم. می‌بینم سر یه بچه روی پشتم سواره.»(5)
خیال‌باز به گمان من توانسته است در طرح داستانی نو با شخصیت‌های به یاد ماندنی موفق عمل كند.احمد حسن‌زاده بعد از دو مجموعه داستان خوب، با این رمان خود را به عنوان نویسنده‌ای ثابت كرده است كه علاوه بر اشراف بر فرم، داستان‌نویسی قصه‌گوست و می‌تواند مخاطب را تا آخر اثر با خود همراه كند.
خیال‌باز را نشر نون سال 1398 منتشر كرده است.
تذكر: اگر تا چند صفحه اول داستان، از آن لذت نبردید صبوری كنید. خیلی زود داستان درگیرتان می‌كند.

..................

1- اسم یكی از شخصیت‌ها
2- حسن‌زاده احمد، خیال‌باز، نشر نون، ص187
3- همان، ص 1124
4- همان ص 91
5- همان، ص 210

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

دو پسر تصمیم دارند در محله کوچک‌شان که تنها چهارده خانه در آن وجود دارد، به تحقیق درباره ادعای کیث که می‌گوید مادرش یک جاسوس آلمانی است، بپردازند... جنگ جهانی دوم در جریان است... روی سینه‌ریز نقش معروف سه حرف روی زمینه‌ای آبی و براق بود... با اغواگری راه خود را به خلوتگاه استفن و کیث که مملو از بویی شیرین است، باز می‌کند... همه‌ی نازی‌ها در طرف دیگر جبهه نیستند ...
می‌خواستم از بازی سرنوشت بنویسم. از اینکه چطور فردی که خود را در آستانه مرگ می‌بیند و آماده پذیرش آن است، ناگهان... با مرگ مرتضی و به اسارت درآمدن زلیخا... با به دنیا آمدن «یوسف» بار دیگر زلیخا به زندگی برمی‌گردد... تصور معمول ما همیشه این بوده که آنچه در دوره‌های مختلف تاریخی ایران از سر گذرانده‌ایم تنها مختص به تاریخ ما و ایران زمین بوده است ...
فرزندان هیزم‌شکنی فقیر، به نام تیل‌تیل و میتیل... در شب عید نوئل چراغانی کاخ همسایه را بی‌رشک و حسد تماشا کنند... کافی است دانه‌ی الماس را به آهستگی بچرخانند تا روح اشیا و جانوران را که از چشم افراد گیج پنهان می‌مانند، ببینند... به درون «کاخ شب» راه می‌یابند... نخستین منزل «سرزمین خاطرات» است... در «قلمرو آینده» با کودکانی که در آینده باید زاده شوند، آشنا می‌گردند... ...
محض سرگرمی طاووس پرورش می‌دهد... زوج جوانی که به تازگی فرزند نوزاد خود را از دست داده اند... به مجرد کوچکترین بحث و جدلی یکدیگر را متهم می‌کنند: تو خودی نیستی... پس از مرگ شوهر همه شیرهای آب خانه را باز می‌کند... به درمانگاه سقط جنین مراجعه می‌کنند تا بچه را سقط کنند... رابطه خوبی با پدر مجسمه‌سازش ندارد... همه‌ یتیم‌ها را جز دوقلوهایی که در جنگ کشته می‌شوند، سر و سامان می‌دهد ...
ژاپنی‌ها مالزی را تصرف کردند و هزاران اسیر انگلیسی را واداشتند که خط آهنی در جنگل‌های بیرمانی و تایلند بکشند. پانصد نفر از ایشان را به نزدیک رودخانه‌ی کوای می‌آورند تا در آنجا پلی در نقطه‌ای بنا کنند که از نظر رزمی بسیار مهم است... سه تن با چتر نجات در جنگلی نزدیک مرز بیرمانی فرود می‌آیند و عملیات تخریب پل را در همان روز افتتاح آن تدارک می‌بینند... سرهنگ به ژاپنی‌ها اطلاع می‌دهد ...