کتاب «دختر مرد چاه کن» [La fille du puisatier] نوشته مارسل پانیول [Marcel Pagnol] ترجمه احسان دستغیب است که از سوی انتشارات مهراندیش به چاپ رسیده است. مارسل پانیول، نویسنده، نمایش ‌نامه نویس و فیلم ‌ساز قرن نوزدهم میلادی اهل فرانسه که خالق سبکی جدید در ادبیات نمایشی این کشور شمرده می شود. در آثار وی به جنبه های تفاوت دنیای روستا و شهر نیز پرداخته شده و سبک خاص او سازوکار روابط انسانی را در قالب ادبیاتی روان به رشته تحریر درآورده است. این نمایشنامه کمی پس از انتشار، در سال 1940، بر پرده سینما نمایش داده شد. همچنین بین سال های 1941 تا 1943 در صدر توجه سینمای فرانسه قرار گرفت.

دختر مرد چاه کن» [La fille du puisatier] نوشته مارسل پانیول [Marcel Pagnol]

او در سال ۱۹۴۶ نخستین فیلم ‌سازی بود که به عضویت آکادمی فرانسه درآمد. از نمایشنامه‌ های معروف پانیول جازو توپاز نام دارد. نمایشنامه فوق در واقع تملق و تقدیرهای بی‌جا در جامعه را نشان می ‌دهد و گویی زندگی اجتماعی بعضی افراد را در مقابل آیینه قرار می ‌دهد.

اهمیت این اثر برای خواننده پارسی زبان از چند منظر مطرح می ‎گردد. نخست آن که داستان این نمایش نامه در جامعه ‎ای در حال وقوع است که دوران گذاز خود را می ‎گذارند و در روزگاری نامتعادل و بحران زده، با جنگ و ناآرامی دست و پنجه نرم می ‎کند. بایستی به این نکته توجه کرد که برهه خاص تاریخی نگارش و سینمایی شدن این اثر در دوره‎ ای است که نویسندگان و هنرمندان وقت، در شرایط بسیار نامساعد و غیر متعارف کار می کرده اند و پیشبرد تالیف آثار هنری برایشان بسیار دشوار بوده است.

دوم اینکه در این نمایش نامه تقابل فرهنگی روستایی و شهری، جدال، کشمکش و آشتی بین طبقات مختلف اجتماعی از منظر فرهنگی و اقتصادی آشکارا به چشم می ‎خورد. همچنین شخصیت ‎های داستان در پیکره و نقش پدر، مادر، دوست، همسر، همکار و شاگرد و سایر اجزا، احساسات و ویژگی ‎های انسانی ای را به نوعی بیان می کنند که می توانیم در آن شاهد کلیتی از مسیر جامعه ای در حال تغییر و گذار باشیم. در واقع یکی از خصوصیات این گونه آثار نمایشنامه ای وصف حال آن بخش از جامعه است که اگرچه اکثریت نسبی مردم را تشکیل می دهد، اما صدای آن ها معمولا در جامعه شنیده نمی شود.

نمایش نامه هایی همچون «دختر مرد چاه کن» به بهترین وجه ممکن روند اجتماعی – تاریخی تحولات طبقات میانی جامعه را توصیف می کنند و سبب درک عمیق تر مخاطب از نبض جامعه ای که دوران گذار خود را می گذارند، می شوند. این گونه آثار همچنین اشرافی جامع تر از آنچه در واقعیت زندگی روزمره توده های مردم اتفاق می افتد را فراهم می آورند.

اساسا تئاتر و آثار نمایش نامه ای سعی دارند تا داستان های شخصی و تجربه های فردی را به درام های اجتماعی تبدیل کنند. این خود می تواند راهی باشد برای مشارکت بیتشر مخاطبان در موضوعات مطرح شده. همچنین بسیاری از موضوعاتی که گفتگوی آزادانه و بی پروا در مورد آنها با حساسیت و نگرانی اجتماعی روبه روست را می توان با استفاده از نمایشنامه مطرح ساخت و به عرصه دید اجتماعی آورد.

به نظر می رسد نویسنده این اثر نیز این دیدگاه را دنبال کرده و با خلق نقش ها و کاراکترهای نمایشنامه، تلاش نموده تا پیرامون نظام فکری – ارزشی خویش که خواهان یک آشتی پایدار و صلح سازنده است، مسیری بسازد که با کمترین مقدار آسیب و بیتشرین میزان صلح همراه باشد.

به اعتقاد مترجم کتاب، برگردان این اثر با در نظر گرفتن شاخصه هایی که یک تالیف را تبدیل به اثری درخورد و ماندگار در حوزه ادبیات نمایشی می کند، صورت گرفته است. ترجمه این نمایش نامه با توجه به رویکرد خاص و ویژه ای که درچارچوب درک فضای اجتماعی – سیاسی توده های مردم اهمیت دارد، انجام پذیرفت و تمامی تلاش بر آن بود تا با مطالعه دقیق و جامع از آن برهه تاریخی، هم نزدیک ترین تفسیر از متن ارائه شود و هم بیشترین میزان تطابق زبان شناسی و فرهنگی، با ترجمه ای شیوا صورت پذیرد. از آنجا که اصلی ترین هدف مترجم وفاداری به متن اصلی و انتقال فضای داستان با توجه به احساسات انسانی است، برخی قسمت ها به زبان محاوره ای، عامیانه و یا شکسته ترجمه شده که این امر به دنبال تعهد به قرابت لحنی با متن اصلی صورت گرفته است.

در این نمایشنامه پاسکال مردی چاه‌کن است که همسرش را از دست داده و همراه با دخترهایش که بزرگ ‌ترین آنها «پاتریسیا» است در جنوب فرانسه و در منطقه سَلون زندگی می ‌کنند. فیلیپ شاگرد پاسکال و علاقه‌مند به پاتریسیاست، اما دخترِ مرد چاه‌کن با ژاک، خلبانی خوش ‌چهره و توانمند به ‌طور اتفاقی آشنا می‌شود. اندکی پس از آشنایی آن دو باهم، ژاک به جبهه‌های نبرد فرا خوانده می ‌شود و پس از چندی اعلام می‌ گردد که مفقودالاثر شده است. پس از ناپدید شدن خلبانِ جوان، رابطه آن دو آشکار گشته و پاتریسیا توسط پدرومادر ژاک و همچنین پدر خودش طرد، و مجبور به ترک خانه می ‌شود. درنهایت رویدادی غیرمنتظره سرنوشت او را دوباره تغییر داده و وی را به جایگاه شایسته‌ اش بازمی ‌گرداند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...