ماجرای یک دل دادگی در 9 فصل | شهرآرا


رمان جریان‌ساز و ماندگار «گتسبی بزرگ» [اثر اسکات فیتز جرالد] مشابه رمان‌هایی که عنوان خود را از نام شخصیت اصلی داستان گرفته‌اند و موضوعشان داستان زندگی آن شخصیت است(رمان‌هایی چون دُن کیشوت، رابینسون کروزوئه، فرانکنشتاین، آلیور تویست، جین ایر، اگنس گری، ادام بید، اولیس، مادام بوواری، آنا کارنینا، لولیتا، شوایک، شوهرِ آهوخانم، شازده احتجاب و...)، داستانِ سه ماه از زندگی مردی ثروتمند، مرموز و عاشق پیشه است با نام اصلی جیمز گتس (James Gatz) و نام خودخوانده Jay Gatsby که برای نزدیک شدن به عشق قدیمی‌اش، دی زی، خانه‌ای اعیانی در اطراف منزل او خریده است و تلاش می‌کند از طریق پسرعموی دی زی (نیک کاره وی) که اتفاقا همسایه او نیز هست، به دی زی نزدیک شود.

گتسبی بزرگ»  اسکات فیتز جرالد

دراین میان، نکته جالب ماجرا این است که داستان این سه ماه پرماجرا و پرتلاطم (از آغاز تا پایان یک تابستان در حدود سال1925) از زندگی گتسبی را نه خود گتسبی، بلکه همسایه او یعنی نیک تعریف می‌کند و این نکته‌ای است مهم و قابل اعتنا.

به واقع، در بیشتر رمان‌هایی که نام آن‌ها همان نام شخصیت اصلی آن هاست، راوی داستان همان شخصیت اصلی و صاحب «عنوانِ رمان» است که در اصطلاح، با زاویه دید اول شخص مفرد، در حال تعریف کردن داستان زندگی خویش است. اما در «گتسبی بزرگ» با اینکه راوی اول شخص است، این راوی خود گتسبی نیست و همان طور که گفته شد، همسایه او، نیک کاره وی، راوی است که به تازگی مستأجر ملکی در کنار خانه دی زی شده است.

راوی رمان یا همان نیک که با سودای پولدارشدن به نیویورک مهاجرت کرده است، در اواسط همان تابستان پرماجرای داستان که گتسبی پس از سال‌ها عشق دوران جوانی‌اش را می‌بیند، سی ساله (ص174) می‌شود و ضمن تعریف کردن ماجراهایی که خود شاهد و ناظر آن‌ها بوده است، به گفت‌وگو با گتسبی و چند تن از دوستان و اطرافیان او نیز می‌پردازد. بدین ترتیب، به اطلاعاتی از گذشته مبهم و سؤال برانگیزِ گتسبی به ویژه شیوه پولدارشدن او دست می‌یابد؛ اطلاعات ضدونقیضی که با برانگیختن کنجکاوی راوی (و در مرحله بعدی، ما خوانندگان) به یکی از عوامل اصلی پیش برنده داستان و محرک درام تبدیل می‌شود.

جالب است که راوی یا همان نیک، گتسبی را برای نخستین بار در فصل سوم این رمان 9فصلی (در صفحه71 رمانی که در صفحه226 به پایان می‌رسد) از نزدیک می‌بیند. این دیدار پس از آن رخ می‌دهد که راوی، وصف گتسبی را از زبان دست کم 10نفر شنیده و مشابه ما خوانندگان، به اندازه کافی تشنه دیدار او شده است. این ترفند درخشان روایی که نمونه‌های سینمایی آن را می‌توان در فیلم‌هایی چون «کازابلانکا»، «مرد سوم» و «هتل بزرگ بوداپست» دید، در کنار ده‌ها نکته ریزودرشت دیگر، «گتسبی بزرگ» را با حجم نسبتا کمش (کمتر از 40هزار کلمه) به یکی از رمان‌های بزرگ قرن بیستم تبدیل کرده است.

این رمان که آینه تمام نمای دوره مهمی از تاریخ آمریکای قرن بیستم، یعنی عصر جاز است، با بهره گیری از زبانی دقیق و درست و به یاری شخصیت‌هایی ماندگار و فراموش نشدنی، خالق تصاویری ناب و منحصربه فرد در ذهن خوانندگان خود بوده، هست و خواهد بود. در پایان، به ذکر چند نکته از نکات فراوان قابل ذکر در رمان همراه با شماره صفحه آن‌ها بسنده می‌کنیم:

استفاده مکرر از صنعت ادبی تشخیص یا جان بخشی (ص24 و 33)؛ موتیف‌های حساب شده، مانند صحنه دررفتن چرخ ماشین (ص80 و 105) و بیسکوئیت حل شده در شیر (ص50 و 224)؛ استفاده از جزئیات تصویری و به یادماندنی در خلق شخصیت ها، مانند دکمه‌های سرآستین ساخته شده از دندان انسان (ص100)؛ توصیف دقیق سه مهمانی در سه فصل اول رمان (از ص24 تا 85) که به ترتیب، سه نمونه از مهمانی‌های پرشمار آمریکاییان در عصر جاز است (اولی مهمانی خصوصی چهارنفره، دومی مهمانی عمومی تر و بزرگ‌تر اما فقیرانه و سومی مهمانی اعیانی به مراتب شلوغ‌تر)؛ اشارات ظریف و پرتکرار به سردی روابط زن و شوهری در رمان، مانند جمله کاترین در ص55 که می‌توان آن را یکی از ویژگی‌های برجسته عصر جاز دانست: «هیچ کدومشون تاب تحمل کسی رو که باهاش عروسی کرده ن ندارن.»؛ تکیه کلام انگلیسی و نه آمریکایی گتسبی، یعنی جوانمرد (یا old sport، یا به قول مترجم عربی رمان «یاصاحَ» به نقل از توضیحات مترجم در ص229) که یادگار دوران حضور (واقعی یا خیالی؟) گتسبی در آکسفورد است؛ لطایف روان شناختی شخصیت ها، مانند نخستین سؤال گتسبی از نیک، هنگامی که برای اولین بار او را تنها می‌بیند: «اصلا عقیده شما درباره من چیه؟» (ص91)؛ قوت و قدرت موجود در انشای نویسنده و استفاده از لحن‌های متفاوت برای شخصیت‌های گوناگون و حتی برای شخصیت واحد در موقعیت‌های متفاوت (مانند لحن راوی در بالای ص93).

و بالاخره، حیف است این نوشته را با یاد نیک مترجم کاربلد رمان، روانشاد کریم امامی تمام نکنیم که ترجمه اش از «گتسبی بزرگ»، یکی از صدرنشینان و قدردیدگان ادبیات ترجمه‌ای در ایران است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...