روایتی از تبعیدِ اروپایی | آرمان امروز


دوبراوکا اوگرشیچ [Dubravka Ugrešić]، نویسنده کروات، در سال ۱۹۹۳ به تبعید رفت و کشور به آرامی با ادامه درگیری از هم پاشید. میراث یوگسلاوی که او با آن بزرگ شده بود - یک جامعه پان‌اسلاوی، که با دست محکم تیتوئیست‌ها در کنار هم بود - ناگهان ناپدید شد، انحطاط سیاسی حاصل تا امروز ادامه دارد. اوگرشیچ در کتاب «موزه تسلیم بی‌قید و شرط» [The museum of unconditional surrender یا Muzej bezuvjetne predaje] (ترجمه آذر عالی‌پور، نشر نو) زندگیِ تبعیدیِ اروپایی را به‌دست می‌دهد، داستانی که فراتر از داستان اوست. او در این کتاب هم‌چون ناباکوف، توانایی ما را در به‌خاطرسپردن به‌عنوان منبعی برای حفظ هویت اخلاقی و دلسوزانه خود به‌چالش می‌کشد؛ همان‌طور که زمانی سوزنان سونتاگ درباره او و اثرش گفته بود: «گسترش درخشان و جذاب داستان‌گویی و بازتاب‌های سریع... او نویسنده‌ای است که باید دنبال کرد. نویسنده ای که باید مورد توجه قرار گیرد.»

«موزه تسلیم بی‌قید و شرط» [The museum of unconditional surrender یا Muzej bezuvjetne predaje] نوشته دوبراوکا اوگرشیچ [Dubravka Ugrešić]

تبعید تنها کشوری است که جغرافیا ندارد. بااین‌حال، آب‌وهوا، فرهنگ، بوم‌شناسی، باستان‌شناسی و عملا رنگ‌وبوی ملی دارد. آنها روی نقشه ترسناک ترسیم‌شده به‌دست دوبراوکا اوگرشیچ، یک پناهنده از سیاست سرکوبگر ناسیونالیستی و فرهنگ کرواسی پسایوگسلاوی، نشان داده می‌شوند: «آن تبعید، تبعید تاریخ چیزهایی است که ما پشت سر می‌گذاریم، خرید و رهاکردن سشوار، رادیوهای ارزان‌قیمت، قهوه‌جوش... تبعید درحال تغییر ولتاژ و کیلوهرتز، زندگی با آداپتور، که خودمان را نسوزانیم. آن تبعید تاریخ آپارتمان‌های اجاره‌ای موقت ماست، اولین صبح‌های تنهایی که نقشه شهر را در سکوت پهن می‌کنیم، نام خیابان‌مان را روی نقشه پیدا می‌کنیم و با یک صلیب با مداد علامت می‌زنیم. (تاریخ فاتحان بزرگ را با صلیب‌های کوچک به جای پرچم تکرار می‌کنیم.) آن حقایق محکم کوچک، مهرهای موجود توی پاسپورت ما جمع می‌شوند و لحظه‌ای به خطوطی ناخوانا تبدیل می‌شوند. سپس ناگهان شروع به ردیابی یک نقشه درونی، نقشه‌ای غیرواقعی، خیالی می‌کنند. و تنها در این صورت است که تجربه بس‌اندازه تبعید بیان می‌شود.»

»موزه تسلیم بی‌قیدوشرط» مجموعه‌ای از چنین واقعیت‌هایی است، دنباله‌ای از خرده‌نان‌های هانسل و گرتل در جنگل جادوگرانِ زمانِ ما. آنها به‌ظاهر از هم گسیخته و گاه اجباری، جهانی را دور هم جمع می‌کنند - جابه‌جایی‌های انسانی بوسنی، کوزوو، رواندا، تیمور شرقی، چچن - به شکلی منحصربه‌فرد. تبعیدِ اوگرشیچ از طریق جریان آگاهی در برلین، قطع عضو وحشتناک فرار پناهندگان را به ما نشان نمی‌دهد، بلکه مسیر خاکستری بافت ورود را به ما نشان می‌دهد.

این نویسنده که سال‌ها مهاجرت خود را در آلمان و آمریکا گذرانده و اکنون در هلند زندگی می‌کند، رمان‌نویس و مقاله‌نویس است. «موزه تسلیم بی‌قیدوشرط» که در اصل به زبان کرواتی است، ترکیبی از دفتر خاطرات، دفترچه یادداشت، کتاب معمولی و خاطرات است. حقایق و مکالمات آن بین ثبت وقایع و تخیل می‌چرخد. چیزهای زیادی وجود دارد که خودسرانه و خودپسندانه است، بااین‌حال «موزه...» تصویری ارزشمند از تبعید به‌مثابه جابه‌جایی درونی است.

اوگرشیچ می‌داند که در ردیف وقایع‌نگاران بزرگ‌تر و وسیع‌تر این موضوع می‌نویسد. او آزادانه از ناباکوف و جوزف برادسکی نقل‌قول می‌کند. قاطعیت هنری او فروتنی عجیبی را در خود دارد. با وجود این، او را باید در زمره کسانی دانست که از رویاپردازان حقیقت است. او ما را به رویا می‌کشاند. در ابتدا یک هدف شگفت‌انگیز در تصویر اصلی او هست. ویترینی در باغ وحش برلین محتویات شکم رولاند والروس را که در سال ۱۹۶۱ درگذشت، نگهداری می‌کند: یک فندک صورتی، یک تپانچه آبی، عینک آفتابی، یک چتر اسباب‌بازی، یک عروسک کوچک، یک قوطی آبجو، لوازم خیاطی، سوییچ ماشین و خیلی چیزهای دیگر.

«من والروس هستم»، انگیزه راوی اوگرشیچ، بوبی است. بوبی که از یک منطقه قطبی تبعید شده، نه در یک باغ‌وحش، بلکه چیزی همانندش زندگی می‌کند: موزه. واقعیت تبعیدی که دیگر از ریشه تغذیه نمی‌شود، مجموعه‌ای از احساسات، مصنوعات و خاطرات اخته است، یکی از قانع‌کننده‌ترین مضامین در یادداشت‌های برلین که کتاب پیرامون آن درست شده است - بخش‌های دیگر شامل خاطرات کودکی، داستان مادرش و روایتی از فروپاشی یوگسلاوی و گروهی از دوستان دانشگاهی همراه با آن است.

یکی از دوستان بوسنیایی می‌گویدشان: «آنهایی که عکس دارند و آنهایی که عکس ندارند.» راوی داستانی درباره ژنرال صرب بوسنیایی و جنایتکار جنگی راتکو ملادیچ می‌گوید. ملادیچ که متوجه شد خانه یکی از آشنایانش در سارایوو در لیست بمبارانش قرار دارد، به او تلفن زد و به او اطلاع داد که پنج دقیقه فرصت دارد تا آلبوم‌های عکس خود را جمع‌آوری کند و آنجا را ترک کند.
ژنرالی که ماه‌ها شهر را ویران می‌کرد، دقیقاً می‌دانست که چگونه حافظه را از بین ببرد. به همین دلیل است که «سخاوتمندانه» به زندگی آشنای خود حق یادآوری داد.

راوی در بازار دستفروشی برلین، جایی که آواره‌های اروپا - اوکراینی‌ها، بوسنیایی‌ها، آفریقایی‌ها، کولی‌ها، ترک‌ها و هموطنان خودش- توده‌ای از خاطرات را به‌عنوان اشیا می‌چرخانند، تسخیر می‌شود. سایه‌ای بر خواننده می‌گذرد. تبعید چقدر می‌تواند موردی خاص باشد؟ درست در آن سوی مسیرهای دهکده جهانی، بازار کک جهانی درحال راه اندازی است.
راوی مجموعه‌ای از برچسب‌ها را برای آزمایش بیگانگی خاص خود به نمایش می‌گذارد: «من خسته‌ام»»: اولین عبارت آلمانی او، و برای مدتی او می‌خواهد هیچ چیز دیگری یاد نگیرد. «یادگیری بیشتر به معنای بازکردن بیشتر موضوع است.»

آقای شرودر فلش‌هایی را روی پاکت ها می‌کشد تا به او یادآوری کند که تمبرهای کروات را به او بدهد. او خاطرنشان می‌کند: «تنهایی برلین به اندازه تیر آقای شرودر حاد و مبهم است» و می‌خواهد «من تنها هستم» را در میان دوستان تبعیدی‌اش آزمایش کند.
زوران می‌گوید: «جای تعجب نیست. همه در برلین تنها هستند. و به دلایلی، هیچ‌کس هیچ‌وقت وقت ندارد.» او دوباره راه افتاد و از ده‌ها نفر پرسید: «کمی وقت دارین؟» سوال را نادیده می‌گیرند. فقط تبعید «وقت» دارد. ساکنان، چه تنها باشند یا نه، از آن استفاده می‌کنند.

در میان سرگردانی های برلین، عکس‌هایی از گذشته دیده می‌شود. روایتی لطیف از مادر راوی وجود دارد، از دوران دختری‌اش در بلغارستان تا کاهش تدریجی سختی‌های یوگسلاوی پس از جنگ و تاریکی. یک رابطه عاشقانه تلخ، یک گذرگاه شاد با یک پرتغالی، یک دشمنی ناجور با سه دانشجوی هندی در اتاق‌خوابی در لندن.
داستان هشت زن کروات، صرب و بوسنیایی نیز همین‌طور است که با شروع جنگ داخلی، دوستی آنها از هم می‌پاشد. بسیاری از جزئیات ناهموار و تکان‌دهنده با تورم خیالی و نمادین، از جمله یک فرشته واقع‌گرای جادویی، کم‌رنگ می‌شوند.

این یادداشت‌های برلین هستند که به «موزه تسلیم بی‌قیدوشرط» جزئیات برنده و ترسناک آن را می‌دهند. البته مواقعی وجود دارد که خواننده ممکن است در مورد درمان تبعید به‌عنوان یک پایان غمگین شک کند. به‌هرحال، میلیون‌ها نفر ناگفته زندگی‌ای فراتر از آن پیدا کرده‌اند. بااین‌حال، ویژگی‌های الهام‌گرفته شده «موزه...» دارای پیش‌گویی است. داستان بیماری در درمان خلاصه نمی‌شود. آیا در عصر ما تبعید هنوز یک بیماری است یا آغاز همه‌گیری؟

............... تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

پرسش اصلی رمان صرفاً این نیست که آیا آرمان‌ها شکست خورده‌اند یا نه.پرسش عمیق‌تر این است: انسان پس از شکست آرمان‌ها چگونه می‌تواند همچنان معنا و هویت خود را حفظ کند؟... پاسخی که ابراهیم برمی‌گزیند، نه پیروزی است و نه تسلیم. او راهی دیگر را انتخاب می‌کند: پذیرفتن شکست تاریخی، بدون آنکه به خیانت، گریز از واقعیت یا انکار زندگی پناه ببرد ...
گویی انسان‌ها ترمزِ خود را از دست داده‌اند و آن کُدِ اخلاقی که نگهبان عقل سلیم بود، فروریخته است. در دنیای امروز، همه می‌خواهند فاشیست باشند؛ یعنی می‌خواهند نفرت، محورِ زندگی‌شان باشد... ما با گوشت و پوست خود احساس کردیم «دیگری» بودن چه معنایی دارد... نوشتن پاسخی است به بی‌عدالتی‌هایی که ما را احاطه کرده‌اند، و در عین حال، ستایشی است از زیبایی زندگی و شادی‌هایش ...
انسان‌ها با ترس، طمع، امید، حسرت و مقایسه زندگی می‌کنند و همین احساسات، حتی در آگاه‌ترین افراد، تصمیم‌های مالی را شکل می‌دهد. از این منظر، «روان‌شناسی پول» بیش از آنکه درباره پول باشد، کتابی درباره انسان معاصر و رابطه پرتنش او با مفهوم ثروت و دارایی است... اوزل به‌جای ارائه نسخه‌های مستقیم یا توصیه‌های دستوری، تجربه زندگی سرمایه‌گذاران، کارآفرینان، میلیاردرها و حتی افراد عادی را روایت می‌کند و از دل این داستان‌ها روایت خود را برمی‌سازد و بحث را به پیش می‌راند ...
جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...