آریامن احمدی | آرمان امروز


شعر در طولِ تاریخِ پرفرازونشیب سه هزارساله‌اش در ایران، هنرِ ملی و زبانِ اول بوده است: چه برای تاب‌آوری زندگی، چه امکانی برای اعتراض به ظلم، و چه رسانه‌ای برای زنده‌نگاه‌داشتن زبان فارسی و هویت ملی-میهنی. و شاعران در این گذارِ تاریخی، سخت‌ترین روزگار را گذرانده‌اند و هم‌چنان می‌گذرانند. زیستن در چنین جامعه‌ای برای هر آدمی، به‌ویژه وقتی شاعر باشی و درد را بشناسی، سخت‌تر هم است. سیدعلی صالحی از جمله این شاعران است که نیم قرن با همه سختی‌ها و فشارها شعر می‌گوید و به‌قول خودش «شعر تنها سلاح نرم علیه استیلای ستم است»؛ شعرهای او از دهه پنجاه که برایش جایزه فروغ را به ارمغان آورد تا امروز، زبانِ گویای مردمی است که قرن‌ها است می‌خواهند برای یک زندگیِ بهتر، برای بازگشتِ کرامت انسانی‌، پوست بیاندازد. در این پوست‌اندازی، کلماتِ شاعر روشنایی‌بخش است؛ آنطور که خود سروده است: «حالم خوب است!/ هنوز خواب می‌بینم ابری می‌آید/ و مرا/ تا سرآغازِ روییدن/ بدرقه می کند...»

سیدعلی صالحی

«رویا، روشنی، امید، آزادی، باران، وطن، بهار، پنجره، و آدمی» از پربسامدترین کلمات سیدعلی صالحی است؛ کلماتی که با آن، راهِ روشنی را به ما در شعرهایش نشان می‌دهد. اما به‌راستی، نقطه روشنی در این روزگار دیده می‌شود؟ شاعر با اشاره به این‌که «دین‌پژوه» نیست، می‌گوید: «در مقام شاعر، کتب دینی را خوب خوانده‌ام. شعرِ موثرِ بشری ریشه در همین رهاوردها دارد. هول‌آورترین تصاویر، رنج‌زاده‌ترین مضامین و عمیق‌ترین قصه رئال و رازآلود منطقه خاورمیانه را می‌توانید در کتاب مقدس (عهد عتیق) جست‌وجو کنید. اقیلم و جغرافیایی که امروز به نام «خاورمیانه» خوانده می‌شود، همواره حمام خون بوده است. ظهور تمدن همواره با ظهور توحش کهن و وحشت نو، همراه و همچنان بوده است. دایره دردآوری از این سیاره که گهواره نخستین زبان‌ها، خط‌ها، خطاها، قوانین، دولت‌ها، و قصه‌ها بوده است. البته که تولد پدیده‌هایی چون عشق، مغازله، سرود، شعر، عدالت، آزادی، و آیین‌ها و جشنواره‌ها نیز به همین خانه پُربَرادر بازمی‌گردد؛ خاورمیانه‌ی خون و خرسندی. نخستین شاعران زن و زنان شاعر هم در همین کتاب مقدس قابل اشاره‌اند، از «استر» یا ستاره یعنی همسر خشایارشا، و خواهرزاده دانیال نبی تا دختر گمنام و چوپانی که غزل‌غزل‌ها را برای سلیمان پادشاه سروده است. خاورمیانه درواقع شناسنامه سرنوشت خانوارِ مشترک بشری است؛ کانونِ ظلمت و نور، گرانیگاهِ جنگ و صلح، ماوای رسولان و منزلِ مردم. نیمی هول و نیمی حیات.»

صالحی با توصیف خاورمیانه، تاکید می‌گوید که کلماتِ پربسآمد در شعرهایش، نشانگانِ همین تاریخ‌اند. او می‌گوید: «اینجا زادگاهِ افسون و حسرت است، تقاوتی ندارد ایرانی، عرب یا عبری باشی. از سپیده‌دمِ تاریخ، این دایره، مهدِ برادرکُشی بوده است. سرخوردگی و تلاطم و نومیدی، به ژنِ تقدیریِ این تاریکخانه آدمی‌خواره بدل شده است. اگر از صلح در خاورمیانه سخن می‌گویم، منظورم خود و ذات و آرامشِ صلح نیست، بلکه اشاره به شرایطی «غیرجنگی» است؛ شرایطی شکننده که هرگز یک خواب راحت نداشته است. بر هر شاعر جدی واجب است پشتِ سرِ تاریخ را خوب بخواند تا از طلسمِ کلمات عبور کند. بااین‌حال، ما و انسانِ خاورمیانه، بیرقِ بلوغ و برادری را زمین نگذاشته‌ایم! حیرتا که زیباترین ترانه‌های بشری و عاشقانه‌ترین الفبای انسانی نیز به همین دایره فرهنگی برمی‌گردد. اینجا زادگاه پیامبرانِ خوش‌پندار هم هست. «امید» بی‌معنا است اگر کنار ناامیدی نباشد. خاورمیانه نقیض و خطا و خُنیا... از عیش در عباراتِ بودا تا تهدید و انتقام در کلامِ حضرت موسی. پشت سر ما تنها توفان زندگی می‌کند. شگفتی اینجاست و حیرتا که گل سرخ نیز در همین توفان می‌شکفد. طبیعی است که یک شاعرِ شهودی باید از رویا، روشنایی، امید و آدمی سخن بگوید. ما پرستار انسانِ مجروع هستیم، خاصه در اقلیمِ اندوه و یاس. شعر من اگر جز این باشد، احتمالا شراره‌های خود را با خنکای عقل... عوض کرده است. آینده را تنها آیندگان می‌شناسند؛ شاعر نمی‌تواند چندان از امروز دور شود، اما با نظر به سِجِلِ این سرزمین، کفه تاریخ، سمتِ ستم و سیاهی سنگین‌‌تر است، تنها به حکم اعجاز، شاید چند صباحی، سخن از صلح، باورپذیر باشد. تحلیل من ابدا تقدیری نیست! بلکه مولودِ دقت در عمرِ اندوهبارِ خاورمیانه است. باری با وجود چنین تلخاکامی‌های تاریخ، باید دست روی دست گذاشت!؟ اگر چنین بود تا امروز همه تمدن‌های دیرسال نابود شده بودند. پس باید بعضی پندارها را پس گرفت. سرچشمه اینجاست و جوش‌وخروش و زایش هم همین‌ها است. بخش عمده‌ای از رودهای نجات‌بخشِ بشری به همین سرچشمه برمی‌گردند.»

شاعر با کلماتش، در جغرافیای تاریک این سرزمین، به دنبال روزنه امیدی است برای مردمش. مردمی که در وطنِ خویش تبعید شده‌اند. «وطن» از مهم‌ترین نگرانی‌های «شاعرِ گفتار» است. این را در بیشتر شعرهای او می‌توان دید:
وطن به سیلی و گهواره به سیلاب رفته است
پس کجایید کمانداران رعناترین کلمات
آوازی کو تا بر مصیبتِ میهنم مویه کنم؟

وطن بدونِ مردم به‌زعم شاعر، «یک واژه بیات و بی‌مقدار» است؛ همان‌طور که خودش می‌گوید: «این سه حرف برای من، حروفِ نخست یا «کاپیتال»ِ سه واژه سرنوشت‌ساز است: ولادت، طلوع، نیایش. ما زاده می‌شویم، برمی‌آییم، و آزادی و آدمی را نیایش می‌کنیم. این تبعیدِ ذهنیِ یک شاعرِ وطن‌پرست است. ایران همه وجود و قلب و شعر من است. آن روزی که استان «بحرین» را از ما گرفتند، به گمانم دوازده یا سیزده‌ساله بودم، خلاصه خبر را از رادیوی مغازه‌ای شنیدم، راه می‌رفتم و گریه می‌کردم. با مفهومِ اعتصاب غذا آشنا نبودم، اما دو روز فقط چای و آب... غذای من بود. نمی‌توانستم آرام بگیرم. وطن همان وجود، و وجود همان وطنِ آدمی است. ربطی به ایسم‌های بی‌مزه و مسموم ندارد. طبیعی است با چنین تربیتی، تاثیرِ آن در شعر من ریشه داشته باشد. این پایه شعر که یادآوری کردید با نظر به شخصیتِ زبانِ آن باید مربوط به دوران جوانی من باشد. به‌هرروی، اینجا خانه وجودی ماست، محلِ زبان و اقلیمِ اندیشه ماست. مادرِ ماست.»

صالحی که خود را بدون شعر نمی‌تواند تصور کند و با بیان اینکهِ سرودن برایش نوعی درمان است، جامعه بدون شعر را نمی‌توان به ذهن آورد. چراکه شعر به زعم او «در مقامِ رهبری واژه‌ها، وجود ما را هزینه می‌کند. یک نفر را در طول سالیان مدید، و شاعری دیگر را در فاصله و فرصتی دیگر. اگر شعر نبود، آدمی نمی‌توانست به زبانِ آزادی سخن بگوید: از منصور حلاج تا سعید سلطان‌پور، و از سلطان‌پور تا زنده‌یاد بکتاش آبتین.» صالحی می‌گوید: «بنا بر روایات، نخستین شعر را حضرت ابوالبشر در مرگ هابیل سرود. از آن مرثیه تا همه فرداها، شعر به اَشکالِ مختلف و مسیرهای متفاوت، همسایه انسان باقی خواهد ماند. کهن‌ترین شیوه روان‌درمانی است. شعر همواره در حالِ حلول به روحِ آدمی است. حرف من این است که شعر، از سرِ ناچاری به «کلمه» به‌عنوانِ واحدِ زبان پناه آورده است. جامعه عاری از شفای شعر، وجود ندارد! مخصوصا جوامعی از جنسِ ما. به دنیا می‌آییم در گوش ما شعر می‌خوانند؛ هرچند باسمه‌ای، اما بر سنگ مزارمان هم ردی از شعر می‌کارند. بین دو نقطه، یعنی در خودِ زندگی می‌شود بدونِ شعر طیِ طریق کرد؟ مردم ما صاحبِ حافظه تاریخی‌اند، آن‌هم با ملاطِ شعر. کاستی‌ها را با کرامتِ شعر تحمل می‌کنند... این تاثیر تا آنجا است که نمی‌توانیم مرزهای آن را لمس کنیم. فکر نمی‌کنم ملتی را سراغ داشته باشید که عالی‌ترین مقاماتِ آن هم شاعر باشند. فارع از نیک و بد، شاعری در تاریخ، عطیه به شمار می‌رفته است.»

سال‌ها است که شعر دچار بحران است، به‌ویژه در عصر ارتباطات و هوش مصنوعی. از سوی دیگر، ریزش شدید مخاطب و رفتن او به سمت هنرهای دیگر از جمله سینما و موسیقی، موجب شده تا اینطور به نظر بیاید که این نسل، آخرین نسل شعریِ زمین باشند. صالحی در مواجه با این پدیده می‌گوید: «نه، با شما در این نکته موافق نیستم! شعر، با فاکتورهایی چون سود و زیان رابطه ندارد، نه استبداد و نه دیکتاتوری، نه ذهنِ ساده و نه حضور بغرنج، نه فقر و نه غنی، نه شاه و نه گدا.... هیچ‌کدام قادر به حذف ارزش‌های شعر نیستند، البته بنا به تحقیق و تجربه، جامعه سیر، آزاد و کم‌دغدغه چندان به شعر پناه نمی‌برد. در هر جامعه ستم‌زده و ظلم‌پذیری، تولید شعر بالا و کار شاعری پررونق است؛ زیرا تنها سلاح نرم علیه استیلای ستم است. پناه‌بردن به شعر در سطح جامعه، نوعی تمرین و پیشاانقلابِ ذهنی هم هست!»

شعر در ایران معاصر، از مشروطه تا امروز، با یک دشمن بزرگ مدام در حال جنگ بوده، و آن هم «سانسور» بوده است. سیدعلی صالحی در طول نیم قرن شاعری، مدام به جنگِ همین دشمن رفته است، بااین‌حال، از سرایش غافل نمانده‌ و تا به امروز مجموعه‌های بسیاری از او منتشر شده و می‌توان گفت از پرکارترین و پرفروش‌ترین شاعران معاصر ایران است. صالحی رویاروشدن شاعر با سانسور را این‌طور توصیف می‌کند:

«شعر «موجود»ی منعطف و هزارلایه است. اساسا استعاره به دنیا آمد تا «تاریخ سانسور» را دور بزند. شعرِ خوب و پرقدرت، تبعیدپذیر است... تا آنجا که اگر حضرت حافظ، مضامینِ بعضی از غزل‌هایش را به زبان معمولی برای دربار می‌خواند، همان‌جا خودش را «سانسور» می‌کردند. اعجازِ شعر همین است که می‌توان آن را دوست و دشمن خواند، و هر دو را سمتی هدایت کرد که تو را از گزند مصون دارد. آقای «سانسور»، زورش به شاعران نمی‌رسد. اینجا اهل قلمی نیست که از نیشِ سانسور جان به‌در برده باشد. سانسور... سلیطه‌ای است که همواره مهیای تهمت‌زدن به «آزادی بیان» است. توضیح اینکه در اینجا کلمه «سلیطه» عاری از برداشتِ جنسیتی است. ببینید، همین توضیح من درباره یک کلمه، نوعی سانسور است. ما در محاصره انواعِ سانسور به‌سر می‌بریم، به همین دلیل چالاک شده‌ایم و خدنگ‌ها را دفع می‌کنیم. ما با تاریخی روبه‌رو هستیم که خودش سانسورچی است. تاریخ، سانسورِ جمعی است و تریبت، سانسورفروش است. نوعی تربیتِ سُنتی که مثلا هرچه بزرگ‌تر می‌گویند بگو چشم! اجازه پرسش و پرسیدن... همان هراسِ برآمده از سانسورِ خانوادگی است. زبانِ انسانِ تازیانه‌خورده همواره الکن و گاهی خود ابزار سانسور است. سانسورِ شعر شبیه سوزن‌زدن به اندام دریا است. فقط زحمت خودشان را غلیظ‌تر می‌کنند. چرا ایران و زبان پارسی، گنجِ کثیرِ شعرِ است؟! چون خودِ وجودِ «شعر»، نوعی گریز از سانسور بوده و هست. چرا شاعران این دیار، محبوبِ تاریخ و مردم‌اند؟ چون صفِ نخست مقاومت در برابر سانسورند. آثار من هم در این سراچه بی‌گزند نبوده‌اند. چندسال پیش، از دویست صفحه شعر، تقریبا صدوسی‌ صفحه را گفتند «حذف!» خب، کتاب به کشوی میز من بازگشت. اما این کشو تا کی قفل خواهد ماند؟ آنچه را که در دهه شصت گفتند «نع!»، دهه هفتاد منتشر شد. آنچه را که در دهه هفتاد گفتند «نع!» دهه هشتاد درآمد... تا امروز. حتما خستگی هست، اما نومیدی معنا ندارد!»

این روزها شرایطِ زندگی برای همه مردم ایران، از پیر و جوان، زن و مرد، سخت شده است. این نقطه‌ای است که شاعر با پوست و گوشت و خون، با کلماتش فقر و رنج را می‌فهمد و آن را شعر می‌کند. شاعر وقتی این همه رنج و فقر را می‌بینید، مواجهه‌‌اش با این رنج و فقر چگونه است؟ شاعر برای این رنج و فقر چه کاری می‌تواند بکند؟ آیا کلمات هنوز هم در این قرن، پناهگاه خوبی هستند برای اینکه همچنان به آن چنگ بزنیم برای آن روزِ خوب و روشنی که خواهد رسید؟ شاعرِ گفتار می‌گوید:

«فقط این روزها نیست که بقا برای بعضی مردم ما، میسر نیست، درد جای گلوله را گرفته است. معیشتِ مردم فاجعه است، فاجعه را لمس کنید: خودِ «دارو» به «درد» بدل شده است. این نوع گرانی عینِ توهین به وجدانِ انسان است. من هم می‌ترسم و هم خجالت می‌کشم به صورت مردم نگاه کنم. هرکسی که ندارد باید بمیرد؟! مسئولان و مدیران دزد و نوکیسه، اختلاس را به هوشمندی و رِندی تعبیر می‌کنند. در این هرج‌ومرجِ خندان... تنها لب‌های گرسنگان دوخته می‌شود. از دو حال خارج نیست: یا اخبار این دزدی‌های بی‌حیا دروغ است یا فسادِ کلان غیرقابل مهار شده است؛ که هر دو خبر برابر با ناامیدی و بی‌اعتمادیِ مطلقِ عمومِ آسیب‌پذیر است. هیچ آدمِ باشرفی نمی‌خواهد هر‌ج‌ومرج بر هستیِ جامعه مستولی شود، زیرا به جنگ داخلی منجر خواهد شد. به نوع و جنسِ ناامنی‌های این چند سال اخیر، خیره شوید تا اشک‌تان از چشمه خون فوران بزند. شما به من بگو در چنین شرایطی، شعر چه‌کاره است؟ مخاطبان سرگردان، ناشران ناامید، اهلِ قلمِ منزوی، و شعر... بی‌رویا و بی‌مادر! از میان داروهای من، فقط یک کپسول، ماهانه یک‌ونیم میلیون تومان هزینه برمی‌دارد. الان ناشران شریف من، نگاه و چشمه، به یاری‌ام آمده‌اند. این چه ایامی است که استاد دانشگاه خودکشی می‌کند تا شرمنده خانواده نباشد! شاعر خوب ما، رفیقِ کانونی ما، بکتاش را به کُشتن دادند. و این روزها که جوانانِ ما با رویاها و آرزوهایشان مرگ را در آغوش می‌گیرند. آخر آدمی از چند زخم در خود بغُرد و بی‌مَفر بماند؟ شعر چیزی جز شوکران نیست!»

و اکنون نیم قرن که سیدعلی صالحی، این «شوکران» را می‌نوشد و می‌سُراید، تا به ما از روشناییِ این راهِ ناگزیر بگوید که انتهایش به آزادیِ این قومِ در بند می‌رسد:
من به‌نامِ اهلِ زمین است
که زنده‌ام.
زمین
با سنگ‌ها و سایه‌هایش،
من با واژه‌ها و ترانه‌هایم،
هر دو زیستن در باران را
از نخستین لذتِ بوسه آموخته‌ایم.
زمین در تعلق‌خاطرِ من و
من در تعلق‌خاطرِ تو
کاملم.
ما
همه
اگرچه زاده سرزمینِ تخیل و ترانه‌ایم،
اما سرانجام
به آغوش و بوسه‌های مگوی بازخواهیم گشت...

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

همه انسان‌ها عناصری از روباه و خارپشت در خود دارند و همین تمثالی از شکافِ انسانیت است. «ما موجودات دوپاره‌ای هستیم و یا باید ناکامل بودن دانشمان را بپذیریم، یا به یقین و حقیقت بچسبیم. از میان ما، تنها بااراده‌ترین‌ها به آنچه روباه می‌داند راضی نخواهند بود و یقینِ خارپشت را رها نخواهند کرد‌»... عظمت خارپشت در این است که محدودیت‌ها را نمی‌پذیرد و به واقعیت تن نمی‌دهد ...
در کشورهای دموکراتیک دولت‌ها به‌طور معمول از آموزش به عنوان عاملی ثبات‌بخش حمایت می‌کنند، در صورتی که رژیم‌های خودکامه آموزش را همچون تهدیدی برای پایه‌های حکومت خود می‌دانند... نظام‌های اقتدارگرای موجود از اصول دموکراسی برای حفظ موجودیت خود استفاده می‌کنند... آنها نه دموکراسی را برقرار می‌کنند و نه به‌طور منظم به سرکوب آشکار متوسل می‌شوند، بلکه با برگزاری انتخابات دوره‌ای، سعی می‌کنند حداقل ظواهر مشروعیت دموکراتیک را به دست آورند ...
نخستین، بلندترین و بهترین رمان پلیسی مدرن انگلیسی... سنگِ ماه، در واقع، الماسی زردرنگ و نصب‌شده بر پیشانی یک صنمِ هندی با نام الاهه ماه است... حین لشکرکشی ارتش بریتانیا به شهر سرینگاپاتام هند و غارت خزانه حاکم شهر به وسیله هفت ژنرال انگلیسی به سرقت رفته و پس از انتقال به انگلستان، قرار است بر اساس وصیت‌نامه‌ای مکتوب، به دخترِ یکی از اعیان شهر برسد ...
تجربه‌نگاری نخست‌وزیر کشوری کوچک با جمعیت ۴ میلیون نفری که اکنون یک شرکت مشاوره‌ی بین‌المللی را اداره می‌کند... در دوران او شاخص سهولت کسب و کار از رتبه ١١٢ (در ٢٠٠۶) به ٨ (در ٢٠١۴) رسید... برای به دست آوردن شغلی مانند افسر پلیس که ماهانه ٢٠ دلار درآمد داشت باید ٢٠٠٠ دلار رشوه می‌دادید... تقریبا ٨٠درصد گرجستانی‌ها گفته بودند که رشوه، بخش اصلی زندگی‌شان است... نباید شرکت‌های دولتی به عنوان سرمایه‌گذار یک شرکت دولتی انتخاب شوند: خصولتی سازی! ...
هنرمندی خوش‌تیپ به‌نام جد مارتین به موفقیت‌های حرفه‌ای غیرمعمولی دست می‌یابد. عشقِ اُلگا، روزنامه‌نگاری روسی را به دست می‌آورد که «کاملا با تصویر زیبایی اسلاوی که به‌دست آژانس‌های مدلینگ از زمان سقوط اتحاد جماهیر شوروی رایج شده است، مطابقت دارد» و به جمع نخبگان جهانی هنر می‌پیوندد... هنرمندی ناامید است که قبلا به‌عنوان یک دانشجوی جوان معماری، کمال‌گرایی پرشور بوده است... آگاهیِ بیشتر از بدترشدنِ زندگی روزمره و چشم‌انداز آن ...