رمان «داها» [Daha] نوشته هاکان گوندای [Hakan Günday] با ترجمه عارف جمشیدی توسط نشر افق منتشر و راهی بازار نشر شد.

داها» [Daha]  هاکان گوندای [Hakan Günday

به گزارش کتاب نیوز به نقل از مهر، هاکان گوندای نویسنده این‌کتاب، متولد ۱۹۷۶ در ترکیه است و ۴۶ سال دارد. رمان «داها» سال ۲۰۱۵ جایزه مدیسی را برای این‌نویسنده به ارمغان آورد و باعث شد نامش کنار اسامی نویسندگانی چون میلان کوندرا، دوریس لسینگ، اورهان پاموک و خولیو کورتاسار قرار بگیرد. گوندای به‌واسطه شغل پدرش که دیپلمات بود، در کودکی کشورهای مختلفی را دید و از نظر سبک ادبی هم تحت تاثیر لویی فردینان سلین نویسنده فرانسوی کتاب «سفر به انتهای شب» قرار گرفت. او زبانی ساده دارد و اصطلاحات کوچه‌بازار و خشونت‌بار مردم عامه را در داستان‌هایش به کار می‌برد.

اولین‌رمان گوندای سال ۲۰۰۰ با عنوان «کیناس و کایرا» منتشر شد. او از سال ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۹ پنج‌رمان «سوزن‌ماهی»، «حرام‌زاده»، «سُنبه»، «عازیل» و «زیان» را منتشر کرد که باعث شد به‌عنوان یک‌نویسنده صاحب‌سبک جایگاه خود را در ادبیات ترکیه تثبیت کند. این‌پنج‌کتاب خیلی‌زود به انگلیسی، فرانسوی و آلمانی ترجمه شدند. مفاهیمی هم که در آن‌ها مطرح شدند، موضوعاتی چون تنهایی، تبعید، آسیب‌های زندگی مدرن، مهاجرت اجباری و ... بودند. اما موفقیت گوندای با انتشار رمان «کم» در سال ۲۰۱۱ به دست آمد که به‌خاطر آن جایزه بهترین رمان ترکیه را گرفت. کتابش هم در کشورهای دیگر پرفروش شد.

«داها» که در زبان ترکی استانبولی به‌معنای «بیشتر» است، سال ۲۰۱۳ منتشر شد. در این‌رمان، بچه وحشتناک نسل جدید نویسندگان ترکیه به دل دنیای قاچاق انسان می‌رود و قصه کودکی را روایت می‌کند که پدرش قاچاقچی انسان است. خودش هم وردست این‌پدر کار می‌کند. اولین‌جمله رمان هم از این‌قرار است: «اگر پدرم قاتل نبود، من به دنیا نمی‌آمدم.»

در قسمتی از این‌کتاب می‌خوانیم:

آلاچیق را نشانم داد و گفت:‌ «برو چالش کن!»
خاک‌کردن مرد نحیف دو ساعت طول کشید، یک‌ساعت برای کندن گودال و یک‌ساعت هم برای پرکردنش. سال‌ها پیش، پدرم جمعه را هم به همین‌شکل خاک کرده بود. حتی از او پرسیده بودم: «نکنه یکی بیاد؟» و او گفته بود: «نترس، ما اینجا مرده خاک نمی‌کنیم، داریم چاله پر می‌کنیم!» در واقع همین‌طور هم بود. کندن و پر کردن گودال کاری دوساعته است. اگر پای تدفین انسان در میان بود، یعنی حتی اگر لحظه‌ای فکر می‌کردم چیزی که دارم زیر خاک دفن می‌کنم انسان است،‌ شاید قرن‌ها زمان می‌برد. به‌خصوص اگر من مسبب مگر انسانی بودم که قرار بود زیر خاک برود... شاید به‌خاطر همین بود که پدرم وقت دفن‌کردن جمعه می‌توانست تا آن اندازه خون‌سرد باشد، چون خودش او را نکشته بود. درست است که مسئول اصلی مرگ او بود، اما خودِ قاتل نبود...

مثل من. من که مرد نحیف را نکشته بودم. هر چقدر هم مسبب مرگش بودم باشم، نه یکی از آن‌هایی بودم که کتکش زده بودند و نه جزو آن‌هایی بودم که بی‌صدا کتک‌خوردنش را تماشا کرده بودند. من همان‌چیزی بودم که سبب شده بود راستین، به‌جای رفتن به دانشگاه استانبول و تحصیل در مقطع فوق لیسانس، سر از زندان در بیاورد: تقدیر! من تقدیر بودم. من حاصل جمع ضرورت‌ها و جبرهای زندگی‌شان بودم و حاصل‌جمع تمام آن‌ها صفر بود؛ صفر بزرگی که می‌توانست همه ما را در خود جا بدهد. صفری به بزرگی حلقه‌های دور سیاره زحل! برای همین، شخصی که باید صدای آن مرد نحیف را تا آخر عمر می‌شنید من نبودم. آن‌شخص راستین بود! حالا او هم جمعه‌ای برای خودش داشت. مرد نحیفی که مرده بود، اما در ذهن راستین زندگی می‌کرد و قرار بود تمام جزیره‌های متروکه جهان را برای راستین تنگ کند. چون آن‌هایی که او را کتک می‌زدند تا زمان مرگش قدرت شنیدن نداشتند. پرده گوش‌ها و وجدان‌هایشان از مدت‌ها قبل سوراخ شده بود.

این‌کتاب با ۴۸۰ صفحه، شمارگان ۵۰۰ نسخه و قیمت ۲۴۰ هزار تومان منتشر شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...