بگذارید کانون، کانون بماند | سازندگی


همیشه خدا تا بوده و نبوده، موقع دعواها، جنگ‌ها، بلایای طبیعی و مصیبت‌ها بچه‌ها را در اولویت قرار می‌دادند. بچه‌ها را از مخصمه دور می‌کردند تا مبادا آسیبی ببیند. همیشه حتی در بحران‌های خانوادگی، پدر از گوش و گلوی خود می‌زند تا کودکش اگر رفاه نمی‌بیند، بدبختی و نداری را تجربه نکند. و فرزاندان همواره به داشتن چنین پدرانی افتخار می‌کرده‌اند و از همین مرام درس ایثار و فداکاری از بزرگ‌ترها می‌آموخته‌اند.

کانون پرورش فکری کودکان‌ونوجوانان

حال، سال‌ها است که حسِ شفقت و پدری نسبت به کودکان از بین رفته و کودکان اولین قربانیان تصمیم‌گیری‌های غلط و ندانم‌کاری‌های سیاستمدران شده‌اند. سال‌ها است که کودکان «آدم» به حساب نمی‌آیند و از برنامه‌های توسعه و آموزش‌وپرورش مدرن و خلاقیت‌محور بهره‌مند نیستند که حتی در بسیاری از نقاط حتی چهار دیوارِ مسقفی به‌نام «کلاس درس» هم ندارند.

چشمِ امیدِ ما به کانون پرورش فکری کودکان‌ونوجوانان بود که از دیرباز با بیش از هزار مرکز فرهنگی در سراسر کشور بخشی از کمبودِ خوراکِ فکریِ نسل نوپا را جبران می‌کند و دل‌وجان کودکان‌ونوجوانان را با کتاب و ادبیات و هنر و کنش‌های خلاقانه روشن می‌کند. امید داشتیم به مربی‌های فرهنگی و هنری و کتابدارانی که با حقوقی اندک و همان احساس مسئولیتی که پدران و مادران نسبت به فرزندان دارند عاشقانه خدمت می‌کنند.

من با افتخار می‌گویم که بچه کانونم. بسیاری از نویسندگان و هنرمندان و حتی مدیران باوجدان را می‌شناسم که مُهر کانون را کنار امضای خود دارند. کانون، فقط کتابخانه نیست. کانون، کانونی متشکل از فعالیت‌های قصه‌گویی، نمایش، بلندخوانی، نقاشی، سفالگری، عکاسی، ساخت فیلم و ده‌ها فعالیت دیگر است که فقط جایی به نام کانون از عهده آن برمی‌آید.

یادم می‌آید چندسال پیش رفته بودم ارمنستان. آنها از من و چند نویسنده و تصویرگر دعوت کرده بودند که در مراسم هشتادوپنجمین سال تاسیس کتاب‌خانه «خنکوآپر» در ایروان شرکت کنیم. روز اول، مدیر کتابخانه که خانمی جدی و باوقار بود از کارشناس بخش فارسی‌ کتاب‌خانه درخواست کرد که مرا به داخل کتاب‌خانه ببرد و قسمت‌های مختلف آنجا را برایم شرح بدهد.

کتاب‌خانه خیلی خوبی بود. ساختمانی چهار طبقه که هشتاد و اندی سال از عمرش می‌گذشت و به لطف انرژی کودکان، با نشاط و سرحال به نظر می‌رسید. در طبقه اول سالن اجتماعات بود و بخش قصه‌گویی برای کودکانی که روزی چند نوبت از مدارس به آنجا آورده می‌شدند. در طبقه‌ای دیگر کتاب‌های ارمنی‌زبان و آرشیو بزرگی از موسیقی جهان بود و گروهی از کودکان سرگرم رقصیدن با یکی از ملودی‌های محلی بودند. در طبقه‌ای دیگر گنجینه‌ای از کتاب‌های انگلیسی، روسی، فرانسیه و... که قابل توجه بودند. و در طبقه چهارم اتاق ایران و چین بود. در آنجا تعداد زیادی از کتاب‌های فارسی دیده می‌‌شد و بچه‌هایی که فارسی‌زبان بودند به کتاب‌خانه مراجعه می‌کردند. روز بعدش من هم برای بچه‌ها در همین طبقه قصه‌گویی کردم.

وقتی بازدید تمام شد و به دفتر کتاب‌خانه برگشتیم، خانم مدیر سفارش قهوه داد و تا منشی قهوه را بیاورد گفت: «چطور بود؟» گفتم: «فضای خیلی خوبی اینجا دارد. همه‌چیز عالی است.» گفت: «شما هم در ایران نمونه این کتاب‌خانه را دارید؟» مکثی کردم و بعد گفتم: «در ارمنستان چندتا از این کتاب‌خانه‌های کودک دارید؟» گفت: «همین یکی فقط.» گفتم: «ما در کشورمان نهادی به‌نام کانون پرورش فکری کودکان‌ونوجوانان داریم که در سراسر ایران حدود هزار کتاب‌خانه مخصوص بچه‌ها دارد. آنجا نه‌فقط کتاب‌خانه است، که کارگاه‌های ادبی‌وهنری مثل نقاشی و سفال‌گری و عکاسی و فیلم‌سازی و قصه‌گویی و... تشکیل می‌شود.» ابرویش بالا پرید و گفت: «هزارتا!؟» و بعد از درنگی کوتاه گفت: «کتاب‌‌های خارجی چی؟» گفتم در تهران کتاب‌خانه مرجع کانون جایی است که کتاب‌ها و مجله‌های غیرفارسی ارائه می‌شود و بعد ادامه دادم: «این کانونی که گفتم، برای کودکان فیلم و تئاتر می‌سازد، و تریلیِ نمایشِ کانون به‌نقاط مختلف کشور برای اجرای برنامه می‌رود...»

در همین حین قهوه رسید و خانم مدیر داشت چیزهایی در دفترچه یادداشتش می‌نوشت و من خوشحال بودم از اینکه ایران سراسر بدبختی نیست و حرف‌هایی برای گفتن دارد. و البته نگران! کانون چندسالی بود که ضعیف شده بود، کاملا مطمئن نبودم که آیا کانون می‌ماند یا به «کارون» و «هامون» و دریاچه ارومیه می‌پیوندد؟

کانون رودخانه است، جنگل است، میراث فرهنگی و ملی ماست و هر دولتی با هر مرام سیاسی و عقیدتی باید با جان و دل از آن محافظت کند، نه اینکه آن را تکه‌تکه کند و به ارزان‌ترین قیمت بفروشد. آقاها و آقازاده‌ها اگر به فکر سود هستند بهتر است با همان قراردادهای میلیاردیِ واگذاریِ... قانع باشند. اگر به فکر صرفه‌جویی در هزینه‌های اداری هستند به فکر ادغام موسسه‌های نوخواسته‌ای باشند که کرورکرور بودجه می‌گیرند و خروجی‌شان معلوم نیست!

لطفا پدر باشید، نه پدرخوانده! و بگذارید کانون، کانون بماند! کتاب‌خانه‌های کانون در تاریخ آموزش‌وپرورش ایران یک استثنا است، مراکزی که صدها هنرمند بلندپایه و صدهاهزار انسان فرهیخته خروجی آن بود. این آشیانه‌های مرغکِ کانون را از این میراث 57 ساله نگیرید. بگذارید دوباره در کانون «خانه دوست کجا است؟»، «مسافر»، «باشو، غریبه کوچک»، «ساز دهنی»، «دونده»، و «بچه‌های آسمان»های دیگر ساخته شود. بگذارید در این آشیانه ملی، صمد بهرنگی‌ها، ناصر تقوایی‌ها، احمد شاملوها، احمدرضا احمدی‌ها، آیدین آغداشلوها، نورالدین زرین‌کلک‌ها، پرویز مثقالی‌ها، علی‌اکبر صادقی‌ها، حسین علیزاده‌ها، ابراهیم فروزش‌ها و بی‌شمارانی دیگر پرورش یابند. مرغکِ کانون آن روز دوباره خوشحال می‌شود.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...