چالشی برای درک معنای پدیده‌ها | الف


پیمان هوشمندزاده، نویسنده و عکاسی است که اغلب از دریچه‌ی دوربین به پدیده‌های مختلف در آثارش نگریسته است. او در نوشته‌هایش، حالا چه تک‌نگاری و جستار باشد و چه داستان کوتاه و بلند، همانند آن‌چه که شیوه‌ی عکاسیِ او نیز هست، بر موضوعاتی برخاسته از زیست اجتماعی امروزی متمرکز شده و از زوایای گوناگون آن‌ها را تحلیل می‌کند.

جمعه را گذاشتم برای خودکشی پیمان هوشمندزاده

موضوعاتی که اغلب در کانون توجه‌‌اش قرار می‌گیرند، ممکن است به چشم مخاطب عام سهل و ممتنع بیایند، یا کلیشه انگاشته شوند و ارزش تعبیر و تفسیر چندانی نداشته باشند. اما او همواره با نگاهی موشکافانه و چندبعدی به این‌گونه مسائل ظاهراً ساده، رنگ و بوی تحلیلیِ بدیعی بخشیده و لایه‌های پنهان و تاریک آن‌ها را شکافته است. هوشمندزاده در مجموعه تک‌نگاری تازه‌اش، «جمعه را گذاشتم برای خودکشی»، به تعریف مثال‌ها و ماجراهایی حول محور موضوع مورد نظرش می‌پردازد و فلسفه‌ای کم‌تر اندیشیده را به مخاطب‌اش نشان می‌دهد و او را به چالشی تازه درباره‌ی معنای پدیده‌ها ترغیب می‌کند.

کتاب شامل پنج تک‌نگاری است که نویسنده در هر یک، با اشاره به اتفاقی که در دایره‌ی تجارب مشترک همگی ما جای می‌گیرد، به تبیین نظریات‌اش درباره‌ی مسأله‌ای خاص می‌پردازد. او مشاهده‌گری ریزبین است که بر جزئی‌ترین ابعاد اشیاء و آدم‌ها تمرکز می‌کند و نکاتی هستی‌شناسانه از دل آن‌ها بیرون می‌کشد؛ جزئیاتی که در مشاهدات زندگی روزانه معمولاً مغفول واقع می‌شوند و شاید کم‌تر کسی به‌مثابه بخشی از جهان‌بینی خود به آن‌ها توجه می‌کند. هرچند هوشمندزاده در این مسیر، تنها به مشاهده‌ای اعتبار می‌بخشد که می‌تواند تکه‌ای از پازل فلسفه‌ی زیستی انسان را کامل کند. اجزایی ساده که پیچیدگی زندگی را پیش چشم انسان به نمایش می‌گذارند و او را با نگاه به عادی‌ترین وقایع روزمره به تعمق وادار می‌کنند.

بخش اول تک‌نگاری‌ها را شخصیت تشکیل می‌دهد و نویسنده از تجارب عکاسی‌اش برای تشریح موضوع بهره می‌گیرد. اغلب تک‌نگاری‌های او کلاژی از قصه، توصیف یک عکس، برجسته‌سازی یک جمله و تأکید بر آن و اشاره‌ای به یک تجربه‌ی جمعی را در خود جای داده‌ است. به طور نمونه در این تک‌نگاری او بحث را با مقدمه‌ای درباره‌ی حسی که هر یک از ما درباره‌ی سادگی و پیچیدگی شخصیت داریم آغاز می‌کند. نمودهای شخصیت از منظر او نه‌تنها در رفتار و سبک پوشش، که در ریزترین حرکات قابل ردیابی است. در گام بعدی او روایت‌هایی برای روشن‌تر شدن مسأله می‌آورد. سپس این روایت‌ها را با مشاهدات سال‌های طولانیِ کار در حرفه‌ی عکاسی در هم می‌آمیزد. از دیدگاه هوشمندزاده، در عکاسی، برخلاف سینما، آن‌چه در معرض دید تماشاچی قرار می‌گیرد شخصیت است و نه تیپ که فاقد بُعد و قابلیت تحلیل است. نمونه‌هایی از عکس‌ چهره‌های معروف در کتاب، به واضح‌تر شدن موضوع در منظر مخاطب کمک می‌کند.

نویسنده اغلب از اشیائی که در دسترس همگان است برای تحلیل‌هایش بهره می‌گیرد. به‌طور نمونه او در تک‌نگاری‌ای با عنوان «چراغ قوه» از این وسیله برای تشریح مُد و موج و جریان‌های جامعه‌شناختی از قبیل اپیدمیِ اقبال به تئاتر استفاده می‌کند. چراغ قوه در بحبوحه‌ی جنگ و کمبود برق ابزاری ساده و قابل حمل برای همگان به شمار می‌آمده که در هر جا و در هر زمانی قابل استفاده بوده است. حتی وقتی کسی نیازی به آن حس نمی‌کرده، در سایه‌ی تجربه‌ی جمعی به سراغ‌اش می‌رفته و نگه‌اش می‌داشته است. این مسأله به سایر پدیده‌ها تعمیم داده می‌شود و یک واکنش جمعی را در دوره‌ای خاص در برابر موضوعی مشخص می‌سازد. آدم‌ها مقهور جریانی می‌شوند که زمانی اوج پیدا کرده، نیازها و علایق خود را تغییر می‌دهند و به بازتعریف آن‌ها می‌پردازند. اگرچه گاهی این تغییر با سرشت و استعدادهای ذاتی‌شان همخوانی نداشته است. به همین ترتیب بسیاری از پدیده‌های رفتاری انسان‌ها را در سایه‌ی تحولات مختلف اجتماعی می‌توان تجزیه و تحلیل کرد.

هوشمندزاده در کتاب «جمعه را گذاشتم برای خودکشی»، در کنار بکارگیری اشیاء و وقایع ملموس و بسیار آشنا برای بیان مقاصد هستی‌شناسانه‌ی خود، اغلب به مخاطب کمک می‌کند زوایای پنهان و نادیده‌ی موضوعات را در نظر آورد و تصویری منحصربه‌فرد و مبتنی بر درک خود از پدیده‌های مختلف بسازد. تصویری که لزوماً با دیدگاه نویسنده انطباق نعل به نعل و عینی ندارد. تک‌نگاری‌های او معمولاً عرصه‌ای دموکراتیک برای مشارکت خواننده در روند تحلیل مفهوم‌اند. او شواهد و تصاویر و تجاربی را که در چنته دارد، در اختیار مخاطب می‌گذارد و در مسیری پویا قرارش می‌دهد تا کلاژ انتزاعی خاص خود را از مسائل بسازد. این‌گونه است که تجربه‌ی خواندن آثار این نویسنده، برای هر مخاطبی شکلی متفاوت و مختص خودش می‌تواند داشته باشد. گاه خواندن چندباره‌ی نوشته‌های او تجارب و کلاژهای مفهومی مختلفی می‌تواند به دست دهد. صراحت لحن و بیان طنازانه‌ی او که در تمامی طول متن جاری است نیز بر بداعت این تجارب می‌افزایند.

............... تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...