داستان بلند «راسته کنسروسازی» [Cannery row] جان اشتاین بک به چاپ چهارم رسید.

راسته کنسروسازی» [Cannery row] جان اشتاین بک

به گزارش مهر، چاپ چهارم از کتاب «راسته کنسروسازی» اثر جان اشتاین‌بک با ترجمه مهرداد وثوقی از سوی نشر مروارید منتشر شد.

این کتاب که جزو خواندنی ترین آثار اشتاین بک است شهر ساحلی مونتری و قشر کارگر و طبقه ی پایین آنجا را به تصویر کشیده و در قالب حوادث طنزآلود فلاکت مردمانش را تشریح کرده است.

در گذشته حرفه اغلب ساکنان مونتری ماهیگیری بود و ساردین صید می‌کردند. خیابانی نیز به موازات ساحل در غرب مونتری است که به اسکله ی شهر منتهی میشود و به خاطر شهرت کتاب حاضر نامش را «راسته ی کنسروسازی» گذاشته‌اند. به علت موقعیت فیزیکی این خیابان مغازه های اطرافش همگی کنسروسازی بودند. اما پس از رکود ماهیگیری کنسروسازی ها یک به یک تعطیل شدند و تغییر شغل دادند. در حال حاضر نیز ساختمانهای نبش این خیابان را عمدتاً هتل و رستوران تشکیل می دهند.

این اثر در دنیایی مرکب از واقعیت و خیال با آمیختهای از طنز و نقدهای تند اجتماعی زندگی محرومان و دردمندان جامعه را به تصویر کشیده است.

شخصیت های این داستان انسان هایی هستند که با مسائل فلاکت بار اقتصادی دست به گریبانند اما پی شادمانی های کوچک می گردند تا شاید مرهمی باشد بر زخم های التیام ناپذیرشان و نیز مُسکنی در مسیر پرتلاطم زندگی.

نشر مروارید این کتاب را در چاپ چهارم با قیمت ۳۰ هزار تومان در ۲۰۰ صفحه منتشر شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...