رمان «لطفا منتظر بمانید» اثر جهانگیر شهلایی توسط نشر صاد منتشر شد.

لطفا منتظر بمانید جهانگیر شهلایی

به گزارش کتاب نیوز ، جهانگیر شهلایی متولد سال 1365 است و پیش از این رمان «فاکنگو» را به دست چاپ سپرده بود.

نشر صاد در معرفی این رمان آورده است:

«لطفا منتظر بمانید» یک رمان تماماً اجتماعی‌ست که در آن نویسنده با داستانش در میان مردمان پیرامونمان رفته است. در فاصله‌ٔ شاید کوتاه و شاید بلند یک صبح تا شب، نویسنده راوی اتفاقاتی‌ است که شاید سنگ محکی باشد برای بیرون کشیدن یک قهرمان از دل آدم‌های معمولی؛ آدم‌هایی شبیه خودمان.
در روزگاری زندگی می‌کنیم که قهرمان بودن سخت‌ترین و آسان‌ترین کار است. در این کلنجار با روزگار، آن‌ها که کار درست را در سخت‌ترین شرایط انجام می‌دهند، به نوعی قهرمان‌ هستند. برای ایستادگی در برابر ظلم آشکار و فساد از گردن کسی مدال افتخار آویزان نمی‌کنند. این‌ عدالت‌جویان، قهرمان‌هایی هستند که بازتاب کارهایشان را در درخشش احیای امید و در چشم‌های مردم مظلوم می‌بینند.
انتخاب و انجام کار سخت، بی‌غرولُند ماندن و جنگیدن…
جهانگیر شهلایی در رمان «لطفا منتظر بمانید» راوی فقط یک روز از این عمل قهرمانانه است؛ یک روز پر ماجرا…

«لطفا منتظر بمانید« اثر جهانگیر شهلایی در 214 صفحه و قیمت 68 هزارتومان در دسترس علاقمندان قرار گرفته است.

................ هر روز با کتاب ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...