فلسفه‌ای برای ماندن | الف


ظاهرا اولین‌بار فیلسوف مطرح آمریکایی، چارلز سندرس پیرس (1839-1914)، در سال 1878 اصطلاح پراگماتیسم را در نوشته‌های خود به‌کار برد. پس از او ویلیام جیمز (1842-1910) بیشترین نقش را در گسترش و مطرح شدن این فلسفه ایفا کرد. جان دیویی (1859-1952) نیز آن را به‌ویژه در اخلاق، سیاست و تعلیم و تربیت به‌کار گرفت و باعث رواج وسیع آن شد.

 هیلاری پاتنم [Hilary Putnam] پراگماتیسم» [Pragmatism]

پس از این فیلسوفان نامدار، پراگماتیسم تا حدی به حاشیه رفت، تا این‌که در اواخر قرن بیستم دوباره مورد توجه قرار گرفت و شمار قابل توجهی از فیلسوفان برجسته به آن روی آوردند و از آن جانبداری کردند؛ فیلسوفان نامداری همچون ریچارد رورتی، سوزان هاک، کواین، سیدنی هوک و نیکولاس رشر که برای ایرانیان نیز شناخته شده هستند. این حرکت به‌قدری چشمگیر بود که عنوان «نوپراگماتیسم» بر آن اطلاق شد. یکی از بزرگترین و ممتازترین نوپراگماتیست‌های معاصر هیلاری پاتنم [Hilary Putnam] (1926-2016) است که یکی از بزرگترین فیلسوفان جهان در دوره معاصر نیز به‌شمار می‌آید که چند ماه پیش در سن 89 سالگی بر اثر بیماری سرطان درگذشت.

کتاب «پراگماتیسم» [Pragmatism] در اصل سه سخنرانی بود که در اوایل دهه نود قرن بیستم در ایتالیا ایراد شد. پاتنم چند سال بعد آن را با اصلاحات جزیی و بازنگری مختصری منتشر کرد. او قصد ندارد که در اینجا به‌طور کامل و جامع همه ابعاد و زوایای پراگماتیسم را مطرح کند، بلکه صرفا می‌خواهد برخی از مهمترین جنبه‌های آن را شرح دهد؛ مواردی همچون کل‌گرایی، تساهل، کثرت‌گرایی و درهم‌تنیدگی واقعیت و ارزش. او بر این باور است که پراگماتیسم فلسفه‌ای کهنه و متعلق به گذشته نیست، بلکه شیوه تفکر مهمی است که باید امروزه دوباره از نو مطرح شود؛ زیرا پراگماتیسم، هم از جهت فلسفی و هم از جهت سیاسی، بسیار بهتر از سایر گزینه‌های بدیل و رقیب به ‌درد انسان امروزی می‌خورد و حلال مشکلات اوست و همین هم رمز ماندگاری آن است. ویلیام جیمز هم زمانی گفته بود: «پراگماتیسم نامی است که برای ماندن آمده است».

مترجم مقدمه روشن‌گری در باب پراگماتیسم نگاشته است. پس از آن، گزارش کوتاهی از زندگی پاتنم می‌آید. نویسنده ابتدا در دو بخش کوتاه تحت عنوان «پیشگفتار» و «اظهارات مقدماتی» در باب ارزش و اهمیت پراگماتیسم و گرایش خاص خودش به این فلسفه و مسائل این کتاب مطالبی را مطرح می‌کند.

فصل اول، «ماندگاری ویلیام جیمز»، متکفل این امر است که برخی از سوءفهم‌ها در باب اندیشه‌های ویلیام جیمز برطرف گردد و در مقابل معنای دقیق و عمیق برخی از آموزه‌های او به‌درستی بیان شود. مهمترین موضوعاتی که در این بخش مورد بررسی قرار می‌گیرند عبارتند از: حقیقت، کل‌گرایی و رئالیسم. پاتنم در فصل‌های بعدی نیز باز هم به این موضوعات بازمی‌گردد و از زوایه دیگری آن‌ها را بررسی می‌کند.

«آیا ویتگنشتاین پراگماتیست بود؟» هم عنوان فصل دوم و هم مسئله آن است. هدف پاتنم از این موضوع نشان دادن این مطلب است که در فلسفه ویتگنشتاین متأخر، رگه‌های پراگماتیستی وجود دارد. او در ابتدا به فلسفه کانت می‌پردازد و ارتباط اندیشه‌های ویتگنشتاین را با فلسفه کانت، به‌ویژه فلسفه عملی او، نشان می‌دهد. از نظر پاتنم یکی از مهمترین آموزه‌های کانت تقدم عقل عملی بر عقل نظری است. در ویتگنشتاین نیز چنین چیزی مشاهده می‌شود و همین امر است که باعث می‌شود این فیلسوف را نیز به‌نوعی پراگماتیست به‌شمار آوریم هر چند که خود او اگر زنده بود قطعا این عنوان را برای خود نمی‌پسندید. همچنین در لابه‌لای فصل به قرائت ریچارد رورتی از ویتگنشتاین اشاره می‌شود و پاتنم نقدهای خود را در باب برخی از نظریات رورتی مطرح می‌کند.

فصل سوم با عنوان «پراگماتیسم و بحث کنونی» بر ارتباط وثیق و همه‌جانبه واقعیت، ارزش و نظریه متمرکز است. پاتنم اصطلاح «درهم‌تنیدگی» را برای این دیدگاه استفاده می‌کند. او در این قسمت نظریات کواین، رورتی، دیویدسن، کارنپ و گادامر را نیز مورد نقد قرار می‌دهد.

نکته شایان توجه در باب این کتاب آن است که به هیچ وجه یک اثر مقدماتی در باب فلسفه پراگماتیستی نیست. به همین دلیل لازم است که خواننده پیشاپیش با کلیاتی از پراگماتیسم، فلسفه کانت، ویتگنشتاین، و تحولات اخیر فلسفه غرب در آمریکا، به‌ویژه اندیشه‌های کواین و رورتی، آشنا باشد. اما این کتاب کوچک علی‌رغم اختصار، بسیار خوب و آموزنده است و مناسب برای کسانی است که در فلسفه به دنبال کتاب‌هایی با چگالی فلسفی بالا هستند.

در پایان دریغم می‌آید این معرفی را بدون این نقل قول از پاتنم به‌پایان ببرم که علاوه بر جذابیت، رویکرد این فیلسوف فقید را هم منعکس می‌کند:
- به نظر جیمز، پرسش اصلی فلسفی این است که چگونه زندگی کنیم. هر آینه به نظر جیمز، تضاد بین فلسفه‌ای که با چگونه زیستن سروکار دارد و فلسفه‌ای که با پرسش‌های فنی دشوار درگیر است، تضادی کاذب است. ما طالب آرمان و جهان‌بینی هستیم، و می‌خواهیم آرمان‌ها و جهان‌بینی تکیه گاه یکدیگر باشند. فلسفه‌ای که تماما استدلال است تشنه واقعی را سیراب نمی‌کند، در حالی که فلسفه‌ای که تماما بینش است افزون بر این به او خوراک فکری نیز می‌دهد. اگر یک دلیل عمده در پرداختن به اندیشه جیمز وجود داشته باشد، این است که او نابغه‌ای بود که با تشنگان واقعی سروکار داشت و اندیشه او، علی‌رغم کاستی‌هایش، خوراک قابل‌توجهی برای اندیشه فراهم می‌کند؛ خوراکی نه فقط برای اندیشه بلکه برای زندگی.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...