به گزارش کتاب‌نیوز به نقل از فارس، امیر سعیدزاده، جانباز ۳۰ درصد، آزاده دفاع مقدس و راوی کتاب‌های «عصرهای کریسکان» و «شنام» ساعتی قبل در بیمارستان ساسان تهران دار فانی را وداع گفت.

امیر سعیدزاده، عصرهای کریسکان

محمدرضا سعیدزاده، فرزند این جانباز جنگ گفت: پدرم سال‌ها در اسارت کومله و چند سال پس از جنگ، مدت‌ها اسیر جریان‌های معاند کُرد بود. او امروز در حالی درگذشت که ۶۰ سال داشت و سال گذشته متن تقریظ رهبر انقلاب بر کتاب «عصرهای کریسکان» به روایت او منتشر شده بود.

سعیدزاده پیش از انقلاب از طرف ساواک، مورد پیگیری و بازخواست قرار گرفته و فراری می‌شود. بعد از آن اسیر کومله می‌شود و از سازمان کومله نیز فرار می‌کند. چهار سال بعد از پایان جنگ، سعیدزاده به اسارت یکی از گروهک‌های معاند درمی‌آید و این دوران از ابتدای انقلاب تا سال ۱۳۷۴، یعنی یک دوره ۱۵ ساله به طول می‌انجامد.

به گفته فرزند این جانباز سرافراز دفاع مقدس، مراسم تشییع و تدفین او در سردشت برگزار خواهد شد. این در حالی است که تعدادی از نویسندگان دفاع مقدس از خانواده مرحوم سعیدزاده خواسته‌اند با تشکیل پرونده در پزشکی قانونی و بررسی‌های تخصصی پزشکی، شهادت این راوی و آزاده دفاع مقدس را به تأیید مراجع قانونی برسانند.

عصرهای کریسکان و شنام، دو کتاب پرفروشی هستند که مرحوم سعیدزاده در اولی، زندگی و مبارزات خودش را روایت کرده و بخشی از روایت کتاب «شنام» متعلق به اوست.

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...