پر از نقل‌قول‌ها و تذکرات و خاطراتی از هوراس، آریستوفانس، اووید و سیسرون است... نامعقول را به وسیله‌ی نامعقول محاکمه می‌کند... نوعی «بندبازی منطقی» هست که جایی برای امر نامعقول در الهیات به‌ وجود می‌آورد... از عقل خواسته می‌شود که به جای توجیه نظام‌ها، خود را توجیه کند... اصالت معرفتِ رسته از بند تعلق و اصالت ایمانی را که دیگر در منطق ساخته و پرداخته‌ای زندانی نیست، احیا می‌کند

در ستایش دیوانگی؛ خطابه‌ی راسموسِ روتردامی [Moriae Encomium یا In Praise of Folly] دسیدریوس اراسموس

در ستایش دیوانگی؛ خطابه‌ی راسموسِ روتردامی [Moriae Encomium یا In Praise of Folly] اثری جدالی از دسیدریوس اراسموس1 (1467-1536)، دانشور هلندی لاتینی‌زبان سال 1509 است. اراسموس، پس از گذرانیدن ده ماه به صورت مصحح چاپخانه در کارگاه آلده مانوچه2 در رم و گردش در سراسر آلمان و ایتالیا و دیدن رم، که علاقه‌ی پاپ‌ها «به اشیای غول‌آسا» آن را بازسازی کرده است، نزد دوست خود، تامس مور3 به لندن بازمی‌گردد. اراسموس بدون شک به هانری هشتم، پادشاه جدید که دوستان «فرهنگ‌پژوهش» مشاوران او هستند، امید بسیار در سر می‌پروراند. و چون مکاتبات او در این دوره متوقف می‌شود، تنها چیزی که می‌دانیم این است که نویسنده طرح کتاب «در ستایش دیوانگی» را در راه سفر از آلمان به انگلستان می‌ریزد و نمونه‌های چاپی آن را پس از سفر به هلند، در آوریل سال 1511، در پاریس تصحیح می‌کند. این دوره در زندگی این نویسنده روزگار خوشی است: چه کاردینال «فرهنگ‌پژوه»، یعنی جووانی د مدیچی4 با عنوان لئوی دهم بر مسند پاپی تکیه می‌زند.

ستایش دیوانگی به صورت نوشته‌ای پرآب و تاب (خطابه) به یک تعبیر در حکم تمرین بلاغت است و همه می‌دانیم که متن آن پر از نقل‌قول‌ها و تذکرات و خاطراتی از هوراس و آریستوفانس5 و اووید و سیسرون است. این نوع تفنن هم از مدت‌ها پیش در جوّ ادبی وجود دارد؛ به این معنی که چند سال پیش یک «اومانیست» آلزاسی به نام سباستیان برانت6 در اثر خود، به نام «کشتی دیوانگان» انتقاد از «دیوانگان موجود در دنیا» را آغاز می‌کند. کتاب «در ستایش دیوانگی»، به صورتی که هست و با وجود بازی‌های مکتبی نسبتاً ثقلی که غالباً برای متجددان نامفهوم است و نیز اشاراتی که ما را در آن سهمی نیست، در زندگی اراسموس و در تفکر آنچه معمولاً «رنسانس» نامیده می‌شود دارای مقام مهمی است.

اراسموس نامعقول را به وسیله‌ی نامعقول محاکمه می‌کند. «دیوانگی سخن می‌گوید» و اعتماد آمیخته به غرور بی‌جای انسانی را، که مطمئن است در تنها دنیای ممکن ساکن است، برهم می‌زند. تردیدی نیست که ما در دنیایی از نظر منطقی منسجم و تحت فشار آن زندگی می‌کنیم، اما توجه خارق عادت عقل آدمی را از تفکر دور می‌کند و به حالتی اضطراب‌آمیز سوق می‌دهد. آنچه «نظریه‌ی نسبی» اراسموس خوانده می‌شود، از این قول عاری از جزمیت ناشی می‌شود و چنین قولی وضع را معکوس و بی‌نهایت‌بودن جواب‌های ممکن را به ذهن متبادر می‌سازد. البته، از اینجا نباید بی‌دینی اراسموس را که در حقیقت غیرقابل تصور است، نتیجه گرفت، زیرا این بازی افراطی عقل با خود، درست است که نتیجه‌گیری‌های اصولی علمای دین را از اعتبار می‌اندازد، ایمانی درونی‌تر و «ذهنی»تر را از نو اعتبار می‌بخشد. و این کار جزو خدمت فرهنگی بزرگ اراسموس -و البته کسان دیگری مانند تامس مور و لفور اتاپلی7 و ماگریت دوناوار8- به شمار می‌آید.

مسئله از این قرار است که اهمیت سلسله‌مراتبی که علمای دین به مدد آن با عقل نتیجه‌ای را که مورد قبول او نیست توجیه می‌کنند، با منطق جدالی دقیق و ظریف امر نامعقول از میان می‌رود. با اینکه اراسموس درباره‌ی ایمان دینی (انجیلی) چیزی نمی‌گوید، کتاب او، مانند همه‌ی کتب خارق عادات، این رابطه‌ی میان عقل و پیوند با نظام دینی را از میان می‌برد. عالَم لاهوتی بسیار سنگین‌تر شده است و مقصود آنچه «اومانیسم» نامیده می‌شود سبک‌کردن این بار برای ایجاد تماس مستقیم میان خدا و آدمیان است. اراسموس بیشتر سیر نادرست ایمان را در جهان برهم می‌زند تا اعتقاد را در اینجا، نوعی «بندبازی منطقی» هست که جایی برای امر نامعقول در الهیات به‌ وجود می‌آورد. البته، این رابطه‌ی جدید میان انسان و خدا هنوز مسئله‌ی غم‌انگیز انتخاب و رحمت را مطرح نمی‌کند و برای آنکه اراسموس به این پرسش مابعدالطبیعی برسد، باید در انتظار انتشار کتاب «تحقیق درباره‌ی اختیار»9 و منازعات عقیدتی شدید و بزرگ اواسط قرن بود.

می‌توان گفت که در این کتاب عجیب همه‌چیز، یعنی توصیف و فرسودگی بدنی و ناسزاگویی به ابلهان و هجو صورت نمادی دارد. همه‌ی این «قطعات» توأم با بی‌باکی سنتی در دانشگاه‌ها در نزد اراسموس ظاهر می‌شود، اما بر آن «نما»یی افزوده شده است که آن قطعات را از حالت یک «خطابه»ی ساده درمی‌آورد و خواننده را در دام ریشخندی می‌اندازد که در آن از عقل خواسته می‌شود که به جای توجیه نظام‌ها، خود را توجیه کند. بدین‌ترتیب، در اینجا نامعقول به وسیله و امکانی مبدل می‌شود که از میان عالم متناهی دینِ ظواهر و جزمیت‌ها، عالم نامتناهی سؤال آدمی راجع به سرنوشت خود را به ظهور وادار می‌کند.

بنابراین، دیوانه، به جای اینکه انسان خنده‌داری باشد، بیشتر کسی است که از این منطق جدالی استفاده می‌کند که به کشف تجربه‌ی درونی ایمان منتهی می‌شود. این «شکاکیت» راستین به لبخندزدن اکتفا نمی‌کند، بلکه می‌کوشد تا واقعیت و انسان حقیقی را کلاً از یقین ساده‌لوحانه و فرمان‌برداری به توان پرسشی نامطمئن تعالی بخشد. به‌علاوه جزمیت عامیانه را که متعلق به آداب و رسوم و اوضاع و احوال و اتفاق است، همانند شری که عقل را موضوع خود قرار می‌دهد نابود می‌کند و منطق جدالی امر نامعقول را در مرکز تفکر قرار می‌دهد و اصالت معرفتِ رسته از بند تعلق و اصالت ایمانی را که دیگر در منطق ساخته و پرداخته‌ای زندانی نیست، احیا می‌کند.

 دسیدریوس اراسموس

باری، کتاب ستایش دیوانگی به قرن خود متعلق است، این کتاب که جنبه‌ی «دیالکتیک» دارد، می‌خواهد به معرفی روان‌شناسیِ اصیل در برابر اساطیر ناشی از تعصب بپردازد. سرانجام، به هویت فکر آزاد و وجود انسان اذعان می‌کند. و از این بابت باید آن را با اشتغال شدید مردم این عصر مربوط ساخت: مثلاً سروانتس چندان از این عصر دور نیست، آنجا که از طریق جنون دون کیشوت، در بخش دوم داستان خود، به وسیله‌ی امر نامعقول، نظامی را به محاکمه می‌کشد که عبارت از بازی ظواهر و واقعیت و «دیالکتیک نقاب» است که پایان آن حقیقت یا اصالت آزادی آدمی است و نه‌تنها در تفکر (که در آن لوتر را کشف می‌کند) بلکه در تفکرات پیشین نویسندگان یافت می‌شود.

شاید لازم باشد که آثار نمایشی اسپانیایی «قرن طلایی» نیز افزوده شود که در آن از راه بازی ظواهر و واقعیت می‌توان کشمکش‌های نیرومند قهرمانانی را اصالت بخشید که همگی مغلوب‌اند. حتی هملت با همه‌ی مردم قرن خود چنین زمزمه می‌کند: «کمدی دامی است که با آن وجدان پادشاه را خواهم گرفت». ستایش دیوانگی به منزله‌ی پیام پنهانی فرهنگی است که طرد سرنوشت انسان یا عشق به آن را مبنای وجود او قرار می‌دهد.

علی محمد کاردان. فرهنگ آثار. سروش


1. Desiderius Erasmus 2. Alde Manuce
3. Thomas More 4. Giovanni de Medici
5. Aristophanes 6. Sebastian Brant 7. Lefevre d’Elaples
8. Marguerite de Navarre
9. De libero arbitrio diatribe sive collatio

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

معمار چین نوین است... افراطیونِ طرفدار انقلاب فرهنگی و جوخه‌های خاص آنها علاوه بر فحاشی در مطبوعاتِ تحت امر، به فرزندان او که در دانشگاه درس می‌خواندند حمله بردند و یکی از آنها را از پنجره به بیرون انداختند که منجر به قطع نخاع او شد... اولین و مهمترین درخواست او از آمریکایی‌ها (پس از توافق) نه وام بود و نه تجهیزات و نه تجارت، بلکه امکان اعزام دانشجو به دانشگاه‌های معتبر آمریکایی بود... می‌دانست عمده تغییرات، تدریجی است و رفتار پرشتاب، ممکن است نتیجه عکس دهد ...
بازی‌های معمول در مدرسه مجاز بود، ولی اگر خدای ناکرده کسی سوت می‌زد، واویلا بود... جاسوسی و خبرچینی از بچه‌ها و معلمان نزد مدیریت مدرسه معمول بود... تعبد و تقید خود نسبت به مذهب را به تقید به سازمان تبدیل کردند... هم عرفان توحیدی دارد، هم مارکسیستی است، هم لنینیستی، هم مائوئیستی، هم توپاماروبی و هم چه‌گوارایی...به این نتیجه رسیدند که مبارزه با مجاهدین و التقاط آنان مهم‌تر از مبارزه با سلطنت پهلوی است ...
تلاش و رنج یک هنرمند برای زندگی و ارائه هنرش... سلاح اصلی‌اش دوربین عکاسی‌اش بود... زندانی‌ها هویت انسانی خود را از دست می‌دادند و از همه‌چیز تهی می‌شدند... وقتی تزار روسیه «یادداشت‌هایی از خانه مردگان» را مطالعه کرد گریه‌اش گرفت و به دستور او تسهیلاتی برای زندان‌های سیبری قایل شدند... نخواستم تاریخ‌نگاری مفصلی از اوضاع آن دوره به دست بدهم... روایت یک زندگی ست، نه بیان تاریخ مشروطیت... در آخرین لحظات زیستن خود تبدیل به دوربین عکاسی شد ...
هجوِ قالیباف است... مدیرِ مطلوبِ سیستم... مدیری که تمامِ بهره‌اش از فرهنگ در برداشتی سطحی از دو مفهومِ «توسعه» و «مذهب» خلاصه می‌شود... لیا خودِ امیرخانی‌ست که راوی‌اش این‌بار زن شده‌است تا برای تهران مادری کند؛ برای پسربچه‌ی معصومی که پیرزنی بدکاره است در یک بن‌بستِ سی‌ساله... ما را به جنگِ اژدها می‌برد امّا می‌گوید تمامِ سلاحم «چتربازی» است و «شاش بچّه» و... کارنامه‌ی امیرخانی و کارنامه‌ی جمهوری اسلامی بهترین نشان‌دهنده‌ی تناقض در مسئله‌شان است ...
بازخوانی ماجراهای چپ مارکسیست- لنینیست که از دهه ۲۰ در ایران ریشه دواند... برای انزلی و بچه‌های بندرپهلوی تاریخ می‌نویسد... تضاد عشق و ایدئولوژی در دوران مبارزه... گاهی قلم داستان‌نویسانه‌اش را زمین می‌گذارد و می‌رود بالای منبر وعظ. گاهی لیدر حزب می‌شود و می‌رود پشت تریبون. گاه لباس نصیحت‌گری می‌پوشد... یکی از اوباش قبل از انقلاب عضو کمیته می‌شود... کتاب پر است از «خودانتقادی» ...