کتاب «طبقه هفتم غربی» نوشته جمشید خانیان در جایزه کتاب فصل به مرحله نهایی رسید.
   
به گزارش فارس، این کتاب در بخش تالیف کتاب‌های نوجوان پنجمین دوره این جایزه، شرکت کرده‌است.
این کتاب را نشر افق در بهار1387 منتشر کرده‌ بود.
در بخشی از این کتاب آمده‌است:
«کسی در طبقه‌ هفتم غربی منتظر اوست.
پسرک با تعطیل شدن مدرسه دنبال کار می‌گردد. به پیشنهاد دوست مادرش برای پرستاری از نویسنده‌ای پیر، پا به آپارتمان او می‌گذارد. اما برجی که پیرمرد در آن زندگی می‌کند و ماجراهایی که در آن اتفاق می‌افتد چندان عادی و طبیعی نیست؛ از ابروهای بالا پریده‌ خانم توی آسانسور گرفته تا نگاه‌های عجیب مرغ ماهیخوار!»
کتاب‌های خانیان تاکنون جوایز متعددی را از آن خود کرده‌اند. کتاب «قلب زیبای بابور» در سال 2005 از طرف کتابخانه‌ مونیخ در فهرست کتاب‌های خواندنی کودک و نوجوان قرار گرفت. هم‌چنین کتاب «شبی که جرواسک نخوابید» از این نویسنده، برگزیده‌ شورای کتاب کودک شد.
از آثار دیگر این نویسنده می‌توان به «آریایی‌ها»، «لاک‌‌پشت فیلی»، «او»، «خشایارشا»، «شب گربه‌های چشم سفید»، «کوسه ماهی»، «یک نقش برای کاوه» و «ناهی» اشاره کرد.

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...