جستجوی یک دوچرخه‌ی دزدیده‌شده بهانه‌ای به دست نویسنده می‌دهد تا از بیکاری در کشوری سخن گوید که نیم قرن است از این درد رنج می‌کشد... در این رهگذر، محله‌های فقیر و مردمان آن توصیف شده‌اند: دزدان و همدستان آنها، روسپیان و پااندازان، و تاجران مشکوک... شخصیت اصلی داستان سعی می‌کند که پلیس را درگیر این داستان کند، اما کاملاً شکست می‌خورد... با وساطت روسپی می‌تواند دوچرخه‌اش را دوباره از دزد خریداری کند

دزد دوچرخه [Ladri di Biciclette یا Bicycle Thieves].  لویجی بارتولینی

دزد دوچرخه [Ladri di Biciclette یا Bicycle Thieves]. رمانی از لویجی بارتولینی1 (1892-1963)، نویسنده‌ی ایتالیایی، که در 1946 منتشر شد. موضوعِ جستجوی یک دوچرخه‌ی دزدیده‌شده بهانه‌ای به دست نویسنده می‌دهد تا از بیکاری در کشوری سخن گوید که نیم قرن است از این درد رنج می‌کشد. او امکان می‌یابد که به عمق انزوای انسان شهرنشین راه یابد؛ انسانی که قادر به یافتن هیچ کمکی نیست، حتی آن زمان که در چنگال اندوهی عظیم دست و پا می‌زند. شهر رم، با کوچه‌های پیچ‌درپیچ، از زمان‌های بسیار دور مأوای بدکاران بوده است. در این رهگذر، محله‌های فقیر و مردمان آن توصیف شده‌اند: دزدان و همدستان آنها، روسپیان و پااندازان، و تاجران مشکوک. شخصیت اصلی داستان سعی می‌کند که پلیس را درگیر این داستان کند، اما کاملاً شکست می‌خورد. آخرین دستاویزش فلوریندا2ی روسپی است که از او می‌خواهد تا نقش واسطه را ایفا کند، و با وساطت این روسپی می‌تواند دوچرخه‌اش را دوباره از دزد خریداری کند. نویسنده با تمسخری تلخ راهی دراز را که برای به‌دست‌آوردن شیء گم‌شده طی کرده است توصیف می‌کند، و با این جمله‌ها به داستانش پایان می‌دهد: «مادام که زندگی می‌کنیم، کارمان تنها این است که آنچه را گم کرده‌ایم بیابیم. ممکن است یک بار، دو بار، سه بار در این کار موفق شویم، همان‌طور که من خود دوبار موفق شده‌ام. اما بار سوم، دیگر هیچ نخواهم یافت. تکرار می‌کنم که همه‌ی زندگی چنین است. زندگی دویدن به عقب است که با شکست و مرگ پایان می‌یابد». دزد دوچرخه موضوع فیلمی بسیار مشهور ساخته‌ی ویتوریو د سیکا3 شده است.

مهشید نونهالی. فرهنگ آثار. سروش


1. Luigi Bartolini 2. Florinda 3. Vittorio de Sica

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جامعه ما و خاورمیانه معاصر پر هستند از پدیده‌های ناهم‌زمان در یک زمان. پر از تناقص. فقط طنز می‌تواند از پس چنین ناهنجاری و تناقصی برآید... نمی‌خواهم با اعصاب مخاطب داستان بازی کنم و ادای «من خیلی می‌فهمم» و «تو هم اگر راست می‌گویی داستان من را بفهم» دربیاورم... داستان فرصتی برای ایستادن و در خود ماندن ندارد ...
شهری با حداقل فضاهای عمومی... مسیر این توسعه چیزی غیر از رفاه مردم است... پول و کسب سود بیشتر مبنای مناسبات است... به کانون پولشویی در خاورمیانه بدل شده و همزمان نقش پناهگاهی امن را برای مهم‌ترین گانگسترها و تروریست‌های منطقه بازی کرد... در این ترکیب دموکراسی محلی از اعراب ندارد و با تبدیل شدن شهروندان به مشتری و تقلیل آزادی به آزادی مصرف... به شهری نابرابرتر، آلوده‌تر و زشت‌تر بدل شده است ...
در فرودگاه بروكسل براى اولين‌بار با زنى زیبا از رواندا، آشنا می‌شود... اين رابطه بدون پروا و دور از تصور «مانند دو حیوان گرسنه» به پيش می‌رود... امیدوار است که آگاته را نجات دهد و با او به اروپا فرار کند... آگاهانه از فساد نزديكانش چشم‌پوشى مى‌كند... سوییسی‌ها هوتوها را بر توتسی‌ها ترجیح دادند... رواندا به‌عنوان «سوییس آفریقا» مورد ستایش قرار گرفت... یکى از خدمه را به‌خاطر دزدى دوچرخه‌اش به قتل می‌رساند ...
قاعده پنجاه‌ نفر بیش‌تر وعده نگیرین... خرج و مخارج شب هفت رو بدین خونه سالمندان... سر شام گریه نکنین. غذا رو به مردم زهر نکنین... آبروداری کنین بچه‌ها، نه با اسراف با آداب... سفره از صفای میزبان خرم می‌شه، نه از مرصع پلو… اینم خودش یه وصلته... انقدر بهم نزدیک بود مثل پلک چشم، که نمی‌دیدمش ...
دخترک چهارده‌ساله‌ای که دانه برای پرندگان می‌فروشد... چون شب‌ها رخت‌خوابش را خیس می‌کرده، از خانه‌ها رانده شده است... بسیار چاق است و عاشق بازی بیلیارد... در فلوریا بادکنک می‌فروشد و خود عاشق بادکنک است... در ماه‌های اکتبر و نوامبر در منطقه‌ی فلوریا پرنده صید می‌کنند... سرگذشت کودکان سرگردان و بی‌سرپرست استانبول... تنها کودکی که امکان دارد بتواند زندگی و آینده‌اش را نجات دهد ...