به نام‌ پدر | اعتماد


رمان «حصار و سگ‌های پدرم» [حه‌سار و سه‌گه‌کانی باوکم اثر شیرزاد حسن (شیرزاد حه‌سه‌ن)] درباره یک خانواده بسیار بزرگ و پرجمعیت است که پدری مستبد اداره‌اش می‌کند. او سرکوبگرانه‌‌ترین قوانین را بر خانواده تحمیل کرده و در اطراف خانه نیز یک حصار کشیده است. کسی حق خروج از این حصار را ندارد و همه باید در داخل خانه به وظایف خود عمل کنند و مطیع پدر باشند. دستورات او بسیار مهم است و هیچ‌کس حق ندارد آنها را زیر سوال ببرد و معنایی فراتر از آن ایجاد کند.

حصار و سگ‌های پدرم» [حه‌سار و سه‌گه‌کانی باوکم اثر شیرزاد حسن (شیرزاد حه‌سه‌ن)]

سرپیچی از دستورات و انجام دادن کاری که بر خلاف میل پدر باشد، عواقبی بسیار جدی در پی دارد و حتی می‌تواند منجر به مرگ شود. خشم پدر به قدری است که حتی حیوانات درون حصار را هم ترسانده و با پرندگان کاری کرده که پرواز را فراموش کنند. رمان از زبان پسر ارشد خانواده روایت می‌شود. پدر در همان ابتدا توسط پسر ارشد به قتل رسیده اما چه نتیجه‌ای به وجود آمده است؟ باز هم هستی پدر بر سر شخصیت‌های داستان سنگینی می‌کند و نهایتا زندگی آنها را ویران می‌کند. پسر ارشد در این رمان به مرور اتفاقات و افکار خود قبل از قتل پدر می‌پردازد و در این میان اتفاقات حال را نیز روایت می‌کند.

همان‌طور که مشخص است، تم اصلی رمان پدرکشی است. جنایتی که ذهن فروید را همیشه به خود مشغول نگه‌ داشته بود و آن را تقریبا در تمامی تولیدات فرهنگی بشری می‌دید، خواه تولیدات هنری مثل شهریار اودیپ، هملت یا برادران کارامازوف باشد و خواه یهودیت و یکتاپرستی که در رساله موسی و یکتاپرستی به آن پرداخت و در نهایت، در توتم و تابو، ایده‌ خود از پدرکشی را بنا نهاد. ایده‌ای که سعی می‌کند حقیقت جنایت پدرکشی را مشخص کند. اگر فروید اندیشه‌اش را حول اسطوره پدر بنا می‌کند، پرواضح است که دلیل این کارش اجتناب‌ناپذیری این مساله است. ابتدا باید این نکته از لاکان را خاطرنشان کرد؛ اینکه پرسش در باب پدر را نمی‌توان مطرح کرد چون که اصلا ورای آن چیزی وجود ندارد که بتوان آن را به عنوان پرسش مطرح کرد.

«نام پدر» در این رمان صرفا به شخص ربط ندارد و به معنا و عملکرد مرتبط است. «نام» به صورت کلی یک دال است. دالی تهی که معنا در آن قرار می‌گیرد. «پدر» قانون است. قانونی که بایدها و نباید‌هایش هم بنا بر میل پدر ایجاد شده است (چیزی که در رمان به ‌شدت مشهود است) . لذا زور قانون، عملکرد پدر است. در این میان، اشاره به مساله مرگ دوم که بختیار علی در مقاله‌ «درباره‌ غریزه مرگ» به آن اشاره کرده حیاتی است؛ این مساله که اگر بخواهیم کسی را از چرخه هستی و حیات خارج کنیم، او را باید به مرگ دوم برسانیم، یعنی باید زبان (جایگاه نمادین) را از او بگیریم. کشتن تنها منجر به مرگ اول می‌شود، اما حذف زبان مرگ دوم را رقم می‌زند، چرا که مالک زبان دیگر نشانه‌ و صدایی ندارد تا از طریق آن به دنیا بازگردد. پدر کشته می‌شود اما هستی او از میان نمی‌رود، چرا که خانواده توانایی به پایین کشیدن جایگاه پدر را ندارد و قدرت تصاحب ساحت او را، به دلیل سال‌ها تحت سلطه‌ بودن، از دست داده است چرا که هستی خانواده از همان ابتدا با سلطه پیوند داشته است. در نتیجه این شکست خانواده است که پدر جایگاه نمادین خود را، حتی پس از مرگ هم از دست نمی‌دهد و به سگ‌هایش، فرمان دادخواهی و انتقام می‌دهد.

در اینجا پدر یک درس مهم به خانواده می‌دهد: نمی‌توان نداشتن‌ پدر را داشت. پدر کسی بود که صاحب چیزی بود که دیگران نداشتند: قانون؛ اما او این داشتن را پس از نداشتن آن هم حفظ کرد، زمانی که خانواده «یا همان زندانیان او» دیگر نه داشتن را می‌فهمیدند و نه نداشتن را، چرا که از همان ابتدا پدر بود که با نوشتن «داشتن» همه‌ چیز را معنادار کرده بود و «دیگری بزرگ» خانواده شده بود. علت شکست خانواده در همین بود؛ اینکه پس از کشتن پدر، چیزی بدون نام پدر در خانواده معنا نداشت، برای همین هم آنان نتوانستند هویت خود را جدا از نشانگان او به دست آورند.

زنان و دختران پدر به دلیل زیستن و بزرگ شدن در سلطه‌ای درازمدت نتوانستند وضعیتی جداشده از نشانگان پدر/نرینه برای خود ایجاد کنند، به همین علت هم پس از کشتن او از این کار پشیمان شدند. آنها پسر ارشد را تشویق به جنایت کردند، اما بعد از جنایت و تجربه کردن رهایی مطلق و مکافاتش، او را از خود راندند. اما مساله در مورد پسر ارشد با دیگر اعضای خانواده متفاوت‌تر است. در ظاهر داستان می‌بینیم که پسر برای رهایی خانواده فداکاری می‌کند و در آخر هم نه تنها از او قدردانی نمی‌شود بلکه مورد لعن و نفرین آنها قرار می‌گیرد. اما این دقیقا ظاهر قضیه است. دو مساله در اینجا مطرح است: یک اینکه به لطف فروید ما می‌دانیم فوبیای نداشتن شرافت در خود، چیزی نیست جز ترس از اختگی.

در داستان ما مدام با رفتارهای پرخاشگرانه زنان خانواده به دلیل انفعال پسر ارشد در مقابل این همه ظلم و ستم پدر روبه‌رو هستیم. رفتارهایی که پسر ارشد را به سوژه‌ای بی‌غیرت و بی‌شرف تبدیل کرده است تا جایی که خانواده از صحبت با او هم تن می‌زند. لذا اینجا پسر تبدیل به سوژه‌ای هیستریک می‌شود، سوژه‌ای که باید جوابی جهت رد فقدان شرافت (یا همان دارا بودن اختگی) بدهد. دو اینکه از طرفی می‌خوانیم که زمان‌ زیادی از دستور کشتن پدر گذشته است، اما پسر ارشد هنوز در حال ممانعت است. چرا؟ چون پسر نه به فکر رهایی خانواده و سعادت جمعی، بلکه به فکر ارتباط گرفتن با زنی است که در تصرف پدر قرار دارد. زنی افسونگر، زنی که یکی از همسران نام قانون-قدرت مطلق است.

می‌خوانیم که زن افسونگر با وعده تحقق میل پسر ارشد، او را راضی به قتل پدر می‌کند. پس پسر ارشد پدر را می‌کشد تا به دو چیز که در یک مسیر قرار دارد، برسد: اخته نبودن خود را (حالا که لازم شده است تا برای کسی اثبات شود) نشان دهد و سپس زن افسونگر را به تملک خود درآورد و بتواند بستر پدر را کسب کند و به جایگاه او نزدیک شود تا روزی که کامل آن را به دست آورد. پسر ارشد نه یک قهرمان است، نه یک نیکوکار، او تنها یک روان‌نژند است که می‌خواهد به میل‌اش پس از سال‌ها سرکوب، آری بگوید و آن را به ورطه عمل بکشاند. کشتن پدر تنها وفای به میل است و نه هیچ چیز دیگر. اما پس از کشتن پدر نه می‌تواند زن افسونگر را به دست آورد و نه هیچ چیز دیگر را. به دروغین بودن برنامه زن جهت راضی کردن‌اش به قتل پدر پی می‌برد و به این ترتیب نهایتا نمی‌تواند جایگاه پدر را به چنگ آورد. پشیمان شدن او از قتل پدر هیچ ربطی به وجدان معذب ندارد. او از کشتن پدر پشیمان می‌شود، چرا که از واقعیت مشت می‌خورد و بر آب شدن خیال‌پردازی‌هایش را می‌بیند، چرا که تحقیر شدن توسط پدر و زن افسونگر را حس می‌کند.

در رمان ما با فیگورهایی روبه‌رو هستیم که هر یک به نحوی شکست می‌خورند، همانند پرندگانی که پس از مرگ پدر، درهای قفس‌شان باز می‌شود تا پرواز کنند اما باز هم در قفس می‌مانند چون که پرواز کردن را از یاد برده‌اند و در مقابل خود راهی برای خروج حقیقی از این حصار نمی‌بینند. گویی مهر محکوم‌ بودن بر پیشانی‌شان خورده است و مجبورند تا همیشه زندانی و برده باقی بمانند. حصار و سگ‌های پدرم تاریخ شکست خوردگان را روایت می‌کند. تاریخ آنهایی که کوچک‌ترین نشانه‌ای جهت رهایی نمی‌بینند و در آخر هر تلاشی جهت مبارزه را در حکم مشت زدن به هوا می‌یابند. رمان رویکرد ناامیدانه‌ای نسبت به هستی و رهایی دارد اما نمی‌توان فراموش کرد: «امید، تنها برای ناامیدان است که وجود دارد». گی‌دبور همیشه به نامه‌ای از مارکس اشاره می‌کرد که در آن گفته شده بود: ‌«شرایط ناامیدوار جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنم مرا آکنده از امید می‌کند.‌»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

پزشک اقامتگاه کنار چشمه‌های آب معدنی است که جدیداً افتتاح شده است و برادرش، شهردار آن منطقه... ناگهان کشف می‌کند که آب‌ها، به دلیل زه‌کشی نامناسب، آلوده است... ماجرا را اگرچه بر ضد منافعش برملا می‌کند... با زنش جر و بحث دارد، ولی هنگامی که سیاست‌بازان و روزنامه و مالکان و در پی آنها، جمعیت بر ضد او متحد می‌شوند، زنش جانب مدعای او را می‌گیرد... برای باج‌خواهی از او سرانجام او را متقاعد می‌کند که دشمنان احاطه‌اش کرده‌ بودند! ...
درباره کانون نویسندگان... قرار می‌شود نامه‌ای تنظیم شود علیه سانسور... اما موفق نمی‌شوند امضاهای لازم را جمع کنند... اعضایش به‌لحاظ سرمایه فرهنگی سطح خیلی بالایی داشتند... مجبوری مدام درون خودت را تسویه کنی. مدام انشعاب داشته باشی. عده‌ای هستند که مدام از جلسات قهر می‌کنند... بعد از مرگ جلال دچار تشتت می‌شوند... در عین داشتن این آزادی اجتماعی، تناقض‌ها بیرون می‌زند. این اشکالی ندارد؛ اشکال در عدم توانایی و بلوغ برای حل آن است. ...
ما نگاهی آرمان‌گرایانه به سیاست داریم و فکر می‌کنیم سیاست باید عاری از قدرت‌طلبی و دروغ باشد، درحالی‌که واقعیت سیاست و ریشه و اصل و جوهره سیاست، رقابت برای کسب قدرت است و کسب قدرت می‌تواند خشونت‌بار باشد...جامعه مدرن برای اینکه اجازه ندهد اخلاق کاملا از بین برود نهاد‌های مدنی مانند نهاد‌های نظارتی و سوت‌زنی و رسانه درست کرده است تا سیاستمداران احتیاط کنند... باید از تجارب دیگران یاد بگیریم که آنها چطور مساله خود را حل کرده‌اند... ما ملتی استثنایی نیستیم ...
درس‌های وی در فاصله‌ی سال‌های 1821 تا 1831... دین، به عنوان صعود به سوی حقیقت، قلمروی است که در آن روح خود را از امور حسی و متناهی رها می‌سازد... نخستین مرحله‌ی مفهوم دین، اندیشه در کلیت صوری آن است... فرد احساس می‌کند که بهره‌ای از مطلق را در خود دارد... آیین مذهبی همان فرایند ابدی است که در آن فرد با ذات خود وحدت پیدا می‌کند... مسیحیت دینی کامل و مطلق و آگاهی از روح است، آگاهی از خداست ...
با محرومانتان به بخشش، با افراد مطیع به نیکی و با کسانی که نسبت به ما شک و یا نافرمانی نمایند با شدت عمل رفتار کنم... لذا با افراد فرمانبر مانند پدری بخشنده هستم و تازیانه و شمشیر من علیه کسی‌ست که دستورم را ترک و با سخنم مخالفت نماید... هرکس که در قبیله‌اش از نافرمایان امیرالمومنین یزید پیدا شود و او را معرفی نکند؛ مقابل در خانه‌اش به دار آویخته، از ذمه ما خارج و مال و جانش حلال می‌شود ...