زمانی که در اوایل دهه 1960 میلادی، فعالان و صاحب نظران سیاسی بر «تخلیه توان انقلابی طبقه کارگر» محکم کردند، رفته رفته تمامی آن توجهاتی که بر این جمع تمرکز داشت جای خود را به جست وجویی داد برای شناسایی عواملی که به تخلیه آن توان منجر شده و جامعه را از برخورداری از یک افق رهایی بخش محروم کرده بودند. نتیجه این جست وجو آن بود که گفته شود بهبود نسبی وضعیت معیشتی کارگران، آنها را به آشتی طبقاتی با استثمارگرانشان و تن‌دادن به مصرف‌گرایی سوق داده است؛ اما اگر طبقه مفهومی انتزاعی و پسینی در نظر گرفته نشود و مسئله‌ای باشد مرتبط با زندگی روزمره، اگر طبقه نه ابزار مبارزه برای عدالت و منزلت و برابری، بلکه زمینه‌ای باشد که این نزاع‌ها بر آن شکل می‌گیرند، در این صورت پرسش حیاتی آن خواهد بود که این نزاع‌ها چه آسیب‌های پنهان و پیدایی بر کسانی می‌زنند که مدام درگیر آن هستند. کتاب «آسیب‌های پنهان طبقه» نتیجه تلاش برای یافتن پاسخی به این پرسش است و محمدرضا فدایی مترجم این کتاب در گفت‌وگو با ایبنا در این باره بیشتر می‌گوید که مشروح آن را در ادامه می‌خوانیم:

آسیب‌های پنهان طبقه محمدرضا فدایی

به عنوان سوال اول بفرمایید که نمادهای برخورداری از منزلت انسانی در جامعه چیست و چرا این نمادها می­‌تواند مخرب باشد؟
در کل می­‌توان گفت مؤلفه­‌هایی که موجب برخورداری انسان از منزلت می‌شود، اخلاق حسنه، دانش، سواد، شغل، هوش، دارایی، حقوق موروثی و امثال این­ها است. انسان را حیوان اجتماعی می‌­نامند. ما در جامعه، خود را با نظر به دیگران تعریف می­‌کنیم. در واقع، در مفهومی مثل «احترام به خود»، دیگران و نوع نگاه آنان به ما نیز شدیداً حضور و بروز دارد. جامعه به ما می‌­گوید هر چه خود را بیشتر به نمادها و نشانه‌­های منزلت و شأن انسانی مجهز کنیم، بیشتر منتفع خواهیم شد و بیشتر شایسته احترام خواهیم بود.

اگر از این نگاه کلی بگذریم و بخواهیم موضوع را از دریچه نگاه ریچارد سِنِت در کتاب «آسیب‌های پنهان طبقه» ببینیم، باید بگویم نگاه سِنِت به این موضوع عمدتاً ملموس و عینی است، نه ذهنی. سِنِت اعتقاد دارد طراحیِ ارزش­‌های اجتماعی به گونه‌­ای است که به کسانی که جزو طبقه پایین هستند و به تبع آن، خود را فاقد منزلت انسانی می­‌دانند، می‌­گوید عواملی مثل تحصیل در دانشگاه، شغل مناسب و امثال این­ها سبب کسب توانمندی، صلاحیت و مشروعیت شخصی می‌­شوند و انسان پس از رسیدن به توانمندی می‌­تواند خود را اثبات کند، واجد عزت نفس شود و احترام دیگران را به خود جلب کند.

سِنِت از قول پیکو دِلا میراندولا، فیلسوف عصر رنسانس می‌­گوید جامعه دغدغه صلاحیت و مشروعیت شخصی را در ذهن انسان‌­ها جای می­‌دهد و از آن­ها می‌­خواهد به مظهر و نمونه اعلای منزلت انسانی تبدیل شوند. اگر به عصر مدرن بیاییم، سِنِت می‌­گوید جامعه، فی­‌نفسه به انسان ارزش قائل نیست و منزلت او را منوط به کسب توانمندی می­‌داند. در نتیجه، اگر انسان نتواند به مظاهر توانمندی مجهز شود، احساس عجز و ناشایستگی می­‌کند، زیرا صرفاً خود را مسئول ناکامی­‌اش می­‌داند. و اگر بتواند مظاهر توانمندی را کسب کند، قصدش جلب نظر دیگران است، نه کسب لذت فی­‌نفسه از توانمندی.

البته سِنِت در نتیجه مصاحبه­‌های عمیقی که با کارگران یدی داشته و در کتابش آورده، می‌­گوید نظام ارزشیِ جامعه به گونه‌­ای است که آن کارگران حتی وقتی با تقلای زیاد به مظاهری مانند درآمد بهتر، منزل مناسب­‌تر، رفاه بیشتر، مصرف بیشتر و امثال این­ها ملبس می‌­شوند، باز هم، احساس عدم صلاحیت و مشروعیت درونی­شان التیام نمی‌­یابد. گویا طبقه پایین راهی برای رهایی درونی از این احساس آزاردهنده ندارد، حتی اگر به لحاظ بیرونی، به مظاهر توانمندی ملبس شده باشد.

آیا عصر روشنگری، انسان را از شر تصورات خاص درباره نوع بشر و تصورات آسیب­‌زننده به او رهایی بخشیده است یا خیر؟ در جامعه ما وضعیت چگونه است؟
سِنِت می­‌گوید انسان­‌گرایان سده هجده به ارجمندی ذاتی انسان و به منزلت طبیعیِ او، فارغ از موقعیتش در جامعه یا میزان قدرتش اعتقاد داشتند. سِنِت معتقد است عصر روشنگری نویدبخش رهایی انسان از شر تصورات خاص‌­گرا درباره نوع بشر و انگاره­‌های آسیب­‌رسان به او بود. او به صورت خاص، جامعه آمریکا را می‌­کاود و می‌­گوید بخش اعظم تاریخ آمریکا گواه است بر این باور که فردِ تنها و قائم به خود که عزلت گزیده و ناسازگار با دیگران است، می‌­تواند احترام کسب کند و عزّت نفس داشته باشد. فیلیپ اسلاتر، این گرایش را «جستجوی تنهایی» می­‌نامد.

با این حال، به نظر می­‌آید سِنِت اعتقاد دارد عصر روشنگری در رهاندن انسان از تصورات مزبور چندان توفیق نداشته است. او می‌­گوید عصر روشنگری نتوانست انگاره­‌ای از منزلت انسانی ترسیم کند که حاوی ویژگی­‌های خاص نباشد. وقتی برخی ویژگی‌­های ملموس را مشخص می­‌کنیم و می­‌گوییم باید بر اساس آن­ها تعیین شود که چه کسی صاحب شأن و منزلت است و چه کسی نه، آن­وقت انسان­ها را به این سو می­‌رانیم که خود را با آن کمال مطلوب مقایسه کنند و بکوشند به آن مرتبه برسند. سِنِت می­‌گوید عصر روشنگری، از سویی، این نوید را به انسان می‌­داد که او را فی­‌فسه محترم می­‌دارد و جدا از این که کیست و چه موقعیتی در جامعه دارد، او را سزاوار رفتار احترام‌­آمیز از سوی دیگران می‌­داند، و از سوی دیگر، خودش یکی از مشوقان تعیین مظاهر توانمندی انسان­‌ها و اندازه‌­گیری آن­ها بوده است، به عنوان مثال، در ترغیب جامعه به تخصیص مشاغل بر اساس استعداد، نه نفوذ خانوادگی و حقوق موروثی، یا استخدام بر اساس آزمون‌های بهره هوشی. به اعتقاد سِنِت، اکثر انسان‌­مداران روشنگری مدافع برابریِ شرایط اجتماعی نبودند، بلکه می‌­گفتند نگاه و مناسبات احترام‌­آمیز باید به تمام طبقات تعمیم یابد.

با وجود تفاوت‌­های جامعه ما و سایر جوامع به نظر نمی‌­آید در نوع نگاه به منزلت انسان چندان تفاوتی با چیزی که سِنِت در کتابش راجع به منزلت انسانی می­‌گوید وجود داشته باشد. به گمانم، ما هم عمدتاً و عملاً چندان منزلت طبیعی برای دیگران قائل نیستیم و بخصوص در این روزگار برای این که به انسان­‌ها احترام قائل باشیم، به دنبال ارزیابی آن­ها از حیث توانمندی­‌هاشان هستیم و موقعیت آن­ها را می­‌سنجیم. شاید بدبینانه باشد، اما فکر می­‌کنم ما هم اکثراً برای این که رفتار محترمانه با دیگران داشته باشیم، به دنبال ویژگی‌­های ملموس و عینی در آن­ها هستیم.


نگاه استعلاباور چه نگاهی است و آیا گرایش جامعه به استعلاباوری آسیب‌رسان است یا خیر؟
استعلاباوری، جنبشی ادبی، سیاسی و فلسفی بود که در اوایل سده نوزده در آمریکا شکل گرفت و رواج یافت. استعلاباورها به حسن فطری و خوبی ذاتی انسان، هدایت درونی و شهود انسان­‌ها اعتقاد داشتند. آن‌­ها نگاه مساعد به جامعه و نهادهایش نداشتند و معتقد بودند این‌­ها موجب گمراهی و ضلالت انسان شده­‌اند. هسته این جنبش، باور به انسان مستقل و خوداتکا بود، به عنوان مثال، امرسون، یکی از رهبران این جنبش می­‌گفت انسان باید از دیگران استغنا بیابد. استعلاباورها روابط اجتماعی را مانع بیداری روح انسان می‌دانستند و زندگیِ جمعی را منشأ شرارت­‌های بشر. سِنِت اعتقاد دارد استعلاباوری و ارزش‌­هایش نمی‌تواند در دنیای امروز مصداق داشته باشد و چندان تحقق عینی بیاید، بخصوص در مورد طبقه پایین، زیرا به اعتقاد او اعضای این طبقه راغب به این هستند که با دیگران ارتباط داشته باشند امّا احساس می­‌کنند برای این که شایسته دریافت احترام از سوی آنان شوند، باید به آنان نشان دهند که می‌­توانند به تنهایی، گلیم خود را از آب بیرون بکشند. سِنِت می­‌گوید استعلاباوری به عزلت­‌گزینی می‌­انجامد. او اعتقاد دارد عزلت‌­گزینی و گوشه­‌نشینی فضیلت نیست، بلکه پذیرش منفعلانه بی­‌عدالتی­‌ها و مصائب بشر است.

آیا تصورات مدرن در باب توانمندی در تنگنای آزادی و منزلت گرفتار آمده است؟ چرا و چگونه؟
به اعتقاد سِنِت، جامعه مدرن به انسان می‌­گوید هر چه موقعیّت اجتماعی‌اش بالاتر باشد، بخت او برای آزادی، منزلت، رشد و پرورش قوای درونی­‌اش بیشتر می‌­شود. تصورات مدرن درباره توانمندی بر کمیّت و عدد متکی است، به همین دلیل است که از اوایل سده بیست، آزمون بهره هوشی اهمیت یافته است. سِنِت در کتابش نقد اساسی بر مبانی علمیِ این آزمون­‌ها وارد می‌­کند و می‌­گوید پیامد این آزمون‌­ها این است که به ما می­‌گویند ضرورت ندارد به انسان­‌هایی که به لحاظ ژنتیک نابرابرند، احترام برابر قائل بود. به اعتقاد سِنِت، این آزمون­‌ها سبب می­‌شوند عده‌­ای قلیل بر اکثریتی که به صورت توده است و اعضایش همگون و غیر قابل شناسایی از یکدیگر هستند، برتری یابند. تصورات مدرن در باب توانمندی، به عنوان مثال، هنر را به وسیله تبدیل می­‌کنند که با تبحر در آن می­‌توان نظر دیگران را به خود جلب کرد. البته سِنِت از وجوه سازنده کسب مظاهر توانمندی غافل نیست اما به تبعات مخربِ تصورات مدرن نیز توجه دارد و دغدغه‌­اش این است که در عصر مدرن، مظاهر توانمندی به ابزاری صرف برای کسب احترام سایرین تبدیل شده‌­اند و آدم‌­ها از انجام چیزی که دوستش دارند دور می‌­شوند و به سراغ چیزی می‌­روند که احترام دیگران را به همراه داشته باشد.

قرائت جدید از اخلاقیات ناظر بر طبقه اجتماعی چیست؟
سِنِت از فرهنگ عمومی و ادبیات بهره می‌­گیرد تا نگاه جدید به اخلاقیات ناظر بر طبقه اجتماعی را بکاود. او از چند رمان مثال می­‌زند که شخصیت­‌ها با تکیه بر هوش و استعداد فردی، خود را از فقر خلاص می­‌کنند و موقعیت اجتماعی­‌شان را ارتقا می‌­دهند. سِنِت می­‌گوید بر اساس این نگاه اگر جایگاه اجتماعیِ کسی نازل است، دلیلش نداشتن استعداد است. در این نظم جدید، صرفاً اصلح­‌ها می‌­توانند خود را به طبقه بالاتر برسانند. سِنِت نگاه کسانی مثل اندرو کارنگی به فقر را در این چارچوب می‌­بیند. کارنگی می­‌گفت در نتیجه عدالتِ سرمایه‌­داری صنعتی در آمریکا، جامعه‌­ای شکل گرفته که انسان مستعد را ناکام و بی­‌نصیب نمی‌­گذارد. اگر کسی سزاوار رهایی از فقر باشد، قادر به انجام آن خواهد بود. در کتاب «آسیب­‌های پنهان طبقه» می‌بینیم که سِنِت، سارتر را هم از این زاویه نقد می­‌کند.

دلیل وجود طبقات مختلف در جامعه چیست و آیا اساساً باید برای طبقه اجتماعی در زندگی انسان­ها نقش مهمی قائل شد؟
دورکیم دلیل پیدایش طبقات اجتماعی و به تبع آن، نابرابری­‌ها را تفاوت در بهره هوشی و شایستگی انسان‌­ها می­‌داند. منتسکیو ریشه طبقات اجتماعی را در ذات جامعه می­‌داند و می­‌گوید جوامع اساساً به صورت نابرابر شکل گرفته‌­اند و باید این نابرابری‌­ها را کاهش داد. ولتر هم اعتقاد دارد طبیعت جامعه باعث شکل­­‌گیری طبقات مختلف و شکاف طبقاتی می­‌شود. او نقش دولت را در کاستن از این شکاف مهم می­‌داند. اندیشمندان، وجود طبقات اجتماعی را از زوایای مختلف بررسی کرده­‌اند و از تبعات اجتماعی، روانی و شخصی آن نوشته­‌اند. سِنِت در کتابش، علاوه بر این تبعات، زخم­‌ها و آسیب­‌هایی را می­‌کاود که چندان به چشم نمی­‌آیند و مثل خوره، روان را می­‌آزارند و به فرسودگی می­‌کشانند. او در یکی از فصول کتاب با عنوان «خودِ چندپاره»، تبعات این زخم و مکانیسم دفاع در برابر آن را -به اعتقاد من- به زیبایی و با تیزبینی تحلیل می‌­کند.

به عقیده شما فرودستی انسان­‌ها در جایگاه اجتماعی نتیجه شرایط زیستی و طبقاتی آن­هاست؟
به نظر می‌­آید بله. البته می‌­دانیم -و در پاسخ به پرسش‌­های قبل هم اشاره شد- که آراء مختلفی در این زمینه وجود دارد. برخی، فرودستی را به خودِ انسان­ها نسبت می‌­دهند. برخی به داروینیسم اجتماعی اعتقاد داشتند (و دارند) و از بقای اصلح سخن می­‌گویند. برخی به سراغ ساختارها می‌­روند و نقش آن­ها را در فرودستی و فرادستی انسان‌­ها تحلیل می­‌کنند. یکی از دلایل شکل‌­گیری دولت رفاه هم این بوده که این شرایط را تخفیف دهد و اقشار فرودست را از نیازهای اولیه برهاند تا آن­ها هم امکان رشد داشته باشند. جدا از تبعات اجتماعیِ تقسیم جامعه به فرادست و فرودست، در کتاب سِنِت می­‌بینیم که او با استناد به پژوهشی دیگر، از سه روش برای مقابله با احساس فرودستی سخن می­‌گوید: کناره­‌گیری و عزلت‌­گزینی، بی‌­اهمیت جلوه دادن و انکار فرودستی، و تسلیم­‌شدن در برابر آن و پذیرش تقدیر. سِنِت از «زندگیِ نیابتیِ» کارگران سخن می­‌گوید و منظورش این است که کارگران عمدتاً فرودستی خود را می‌­پذیرند و به آن تن می‌­دهند اما با ایثار و فداکاری می‌­خواهند کاری کنند که شرایط فرزندان­شان بهبود یابد و سپس به تفصیل به تبعات این ایثار می‌­پردازد.

آیا کسب مظاهر توانمندی، ابزاری مطلوب برای مشروعیت­‌بخشی به قدرت است؟
سِنِت می­‌گوید طبقه از نظر کسانی مثل مارکس، سن-سیمون و پرودون مفهومی مرتبط با قدرت است. اما وبر مفهوم اقتدار را پیش می‌­کشد. او و گرامشی از تبدیل قدرت به قاعده مشروع سخن می‌گویند و پای ارزش‌های جامعه را به میان می‌­کشند که به عده­‌ای این مشروعیت را می‌­دهد که به دلیل توانمندی، بر زندگی سایرین استیلا داشته باشند. با این حال، سِنِت این موضوع را بسیار پیچیده­‌تر از این می‌­داند و اعتقاد دارد صاحبان قدرت نیز با وجود کسب مظاهر توانمندی می‌­خواهند قدرت­شان تصدیق شود. او با مشاهده محیط مدرسه و کارخانه به این نتیجه می­‌رسد که صاحب قدرت نیز باید خود را قانع کند که لااقل تا حدی، به حال زیردستانش سودمند است و از سویی دیگر، زیردستان نیز می­‌کوشند نظر او را به سوی خود بکشانند. سِنِت می­‌گوید همین پیچیدگی­‌ها سبب می­‌شود طبقه پایین دچار احساسات متضاد و بغرنج شود و برای غلبه یر این احساسات و دفاع از خود در برابر آن­ها دست به راهکارهایی بزند که اتفاقاً بر شدت تضاد، بغرنجی و سرگردانی می‌­افزاید.

کتاب «آسیب‌های پنهان طبقه» نوشته ریچارد سنت و جاناتان کاب با ترجمه محمدرضا فدایی از سوی انتشارات «شیرازه کتاب ما» با قیمت 45000 تومان منتشر شده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

دختر به پدر می گوید: برای تو همه جا میدون جنگه، ولی برای من نه... درباره‌ی یک زخم ناسور ملی ست، که این بار، از یک دعوای مضحک دونفره، سر باز کرده است. یک زخمی قومیتی، یک زخم مذهبی، یک زخم به پشتوانه‌ی سالها جنگ داخلی... فهمیدن اینکه همیشه و همه جا و در برابر همه کس نیاز به روحیه جنگاوری و سلحشوری نیست، و هر اختلافی را نباید تبدیل به جنگ حیثیتی کرد؛ سخت است ولی لازم ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...
ماجرای رستم و سهراب، تنها موردی است که در آن پدری ناخواسته فرزندش را -چون که معترض حکومت شاه ایران شده بود- می‌کشد و تراژدی فرزندکشی را رقم می‌زند... تنها زن باقرآباد که بلد است از روی کتاب شعر بخواند... با یکه‌بزن‌های دیگر به طمع پول همراه شده تا دل «آذر» را به دست بیاورد... اما آذر دلش برای زندگی با «گروهبان رستمی» هوایی شده... معلوم نمی‌شود این مادر متفاوت و قوی، چه تأثیری در زندگی سالار داشته ...