اجرای دیدنی استاد ابوالحسن تهامی‌نژاد از شاهنامه فردوسی [ابتدای داستان رستم و سهراب] در خندوانه:

رستم و سهراب | حکیم ابوالقاسم فردوسی | ابوالحسن تهامی‌نژاد | 1396 ش.
این داستان به صورت کامل در کتاب صوتی «رستم و سهراب» با همراهی پیش‌کسوتان صداپیشگی(راوی: ابوالحسن تهامی، رستم: چنگیز جلیلوند، تهمینه: مریم شیرزاد، سهراب: افشین زینوری، افراسیاب: محمود قنبری، هُجیر: ژرژ پطرسی، گُردآفرید: زهره شکوفنده، گَژدَهم: پرویز بهرام، کاوس شاه: اکبر مَنّانی و...) اجرا و توسط نشرنو منتشر و در سایت نوار ارائه شده است.
...

اگر تندبادی برآید ز کنج(گنگ)
بخاک افگند نارسیده ترنج

ستمکاره خوانیمش ار دادگر
هنرمند دانیمش ار بی‌هنر

اگر مرگ دادست بیداد چیست
ز داد این همه بانگ و فریاد چیست

ازین راز جان تو آگاه نیست
بدین پرده اندر ترا راه نیست

همه تا در آز رفته فراز
به کس بر نشد این در راز باز

برفتن مگر بهتر آیدش جای
چو آرام یابد به دیگر سرای

دم مرگ چون آتش هولناک
ندارد ز برنا و فرتوت باک

درین جای رفتن نه جای درنگ
بر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ

چنان دان که دادست و بیداد نیست
چو داد آمدش جای فریاد نیست

جوانی و پیری به نزدیک مرگ
یکی دان چو اندر بدن نیست برگ

دل از نور ایمان گر آگنده‌ای
ترا خامشی به که تو بنده‌ای

برین کار یزدان ترا راز نیست
اگر جانت با دیو انباز نیست

به گیتی دران کوش چون بگذری
سرانجام نیکی بر خود بری

کنون رزم سهراب رانم نخست
ازان کین که او با پدر چون بجست

ز گفتار دهقان یکی داستان
بپیوندم از گفتهٔ باستان

ز موبد برین گونه برداشت یاد
که رستم یکی روز از بامداد

غمی بد دلش ساز نخچیر کرد
کمر بست و ترکش پر از تیر کرد

سوی مرز توران چو بنهاد روی
جو شیر دژاگاه نخچیر جوی

چو نزدیکی مرز توران رسید
بیابان سراسر پر از گور دید

برافروخت چون گل رخ تاج‌بخش
بخندید وز جای برکند رخش

به تیر و کمان و به گرز و کمند
بیفگند بر دشت نخچیر چند

ز خاشاک وز خار و شاخ درخت
یکی آتشی برفروزید سخت

چو آتش پراگنده شد پیلتن
درختی بجست از در بابزن

یکی نره گوری بزد بر درخت
که در چنگ او پر مرغی نسخت

چو بریان شد از هم بکند و بخورد
ز مغز استخوانش برآورد گرد

بخفت و برآسود از روزگار
چمان و چران رخش در مرغزار

سواران ترکان تنی هفت و هشت
بران دشت نخچیر گه برگذشت

یکی اسپ دیدند در مرغزار
بگشتند گرد لب جویبار

چو بر دشت مر رخش را یافتند
سوی بند کردنش بشتافتند

گرفتند و بردند پویان به شهر
همی هر یک از رخش جستند بهر

چو بیدار شد رستم از خواب خوش
به کار امدش بارهٔ دستکش

بدان مرغزار اندرون بنگرید
ز هر سو همی بارگی را ندید

غمی گشت چون بارگی را نیافت
سراسیمه سوی سمنگان شتافت

همی گفت کاکنون پیاده‌دوان
کجا پویم از ننگ تیره‌روان

چه گویند گردان که اسپش که برد
تهمتن بدین سان بخفت و بمرد

کنون رفت باید به بیچارگی
سپردن به غم دل بیکبارگی

کنون بست باید سلیح و کمر
به جایی نشانش بیابم مگر

همی رفت زین سان پر اندوه و رنج
تن اندر عنا و دل اندر شکنج

چو نزدیک شهر سمنگان رسید
خبر زو بشاه و بزرگان رسید

که آمد پیاده‌گو تاج‌بخش
به نخچیرگه زو رمیدست رخش

پذیره شدندش بزرگان و شاه
کسی کاو بسر بر نهادی کلاه

بدو گفت شاه سمنگان چه بود
که یارست با تو نبرد آزمود

درین شهر ما نیکخواه توایم
ستاده بفرمان و راه توایم

تن و خواسته زیر فرمان تست
سر ارجمندان و جان آن تست

چو رستم به گفتار او بنگرید
ز بدها گمانیش کوتاه دید

بدو گفت رخشم بدین مرغزار
ز من دور شد بی‌لگام و فسار

کنون تا سمنگان نشان پی است
وز آنجا کجا جویبار و نی است

ترا باشد ار بازجویی سپاس
بباشم بپاداش نیکی شناس

گر ایدون که ماند ز من ناپدید
سران را بسی سر بباید برید

بدو گفت شاه ای سزاوار مرد
نیارد کسی با تو این کار کرد

تو مهمان من باش و تندی مکن
به کام تو گردد سراسر سخن

یک امشب به می شاد داریم دل
وز اندیشه آزاد داریم دل

نماند پی رخش فرخ نهان
چنان بارهٔ نامدار جهان

تهمتن به گفتار او شاد شد
روانش ز اندیشه آزاد شد

سزا دید رفتن سوی خان او
شد از مژده دلشاد مهمان او

سپهبد بدو داد در کاخ جای
همی بود در پیش او بر به پای

ز شهر و ز لشکر مهانرا بخواند
سزاوار با او به شادی نشاند

گسارندهٔ باده آورد ساز
سیه چشم و گلرخ بتان طراز

نشستند با رودسازان به هم
بدان تا تهمتن نباشد دژم

چو شد مست و هنگام خواب آمدش
همی از نشستن شتاب آمدش

سزاوار او جای آرام و خواب
بیاراست و بنهاد مشک و گلاب

چو یک بهره از تیره شب در گذشت
شباهنگ بر چرخ گردان بگشت

سخن گفتن آمد نهفته به راز
در خوابگه نرم کردند باز

یکی بنده شمعی معنبر به دست
خرامان بیامد به بالین مست

پس پرده اندر یکی ماه روی
چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی

دو ابرو کمان و دو گیسو کمند
به بالا به کردار سرو بلند

روانش خرد بود تن جان پاک
تو گفتی که بهره ندارد ز خاک

از او رستم شیردل خیره ماند
برو بر جهان آفرین را بخواند

بپرسید زو گفت نام تو چیست
چه جویی شب تیره کام تو چیست

چنین داد پاسخ که تهمینه‌ام
تو گویی که از غم به دو نیمه‌ام

یکی دخت شاه سمنگان منم
ز پشت هژبر و پلنگان منم

به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست
چو من زیر چرخ کبود اندکی‌ست

کس از پرده بیرون ندیدی مرا
نه هرگز کس آوا شنیدی مرا

به کردار افسانه از هر کسی
شنیدم همی داستانت بسی

که از شیر و دیو و نهنگ و پلنگ
نترسی و هستی چنین تیزچنگ

شب تیره تنها به توران شوی
بگردی بران مرز و هم نغنوی

به تنها یکی گور بریان کنی
هوا را به شمشیر گریان کنی

هرآنکس که گرز تو بیند به چنگ
بدرد دل شیر و چنگ پلنگ

برهنه چو تیغ تو بیند عقاب
نیارد به نخچیر کردن شتاب

نشان کمند تو دارد هژبر
ز بیم سنان تو خون بارد ابر

چو این داستانها شنیدم ز تو
بسی لب به دندان گزیدم ز تو

بجستم همی کفت و یال و برت
بدین شهر کرد ایزد آبشخورت

تراام کنون گر بخواهی مرا
نبیند جزین مرغ و ماهی مرا

یکی آنک بر تو چنین گشته‌ام
خرد را ز بهر هوا کشته‌ام

ودیگر که از تو مگر کردگار
نشاند یکی پورم اندر کنار

مگر چون تو باشد به مردی و زور
سپهرش دهد بهره کیوان و هور

سه دیگر که اسپت به جای آورم
سمنگان همه زیر پای آورم

چو رستم برانسان پری چهره دید
ز هر دانشی نزد او بهره دید

و دیگر که از رخش داد آگهی
ندید ایچ فرجام جز فرهی

بفرمود تا موبدی پرهنر
بیاید بخواهد ورا از پدر

چو بشنید شاه این سخن شاد شد
بسان یکی سرو آزاد شد

بدان پهلوان داد آن دخت خویش
بدان سان که بودست آیین و کیش

به خشنودی و رای و فرمان اوی
به خوبی بیاراست پیمان اوی

چو بسپرد دختر بدان پهلوان
همه شاد گشتند پیر و جوان

ز شادی بسی زر برافشاندند
ابر پهلوان آفرین خواندند

که این ماه نو بر تو فرخنده باد
سر بدسگالان تو کنده باد

چو انباز او گشت با او براز
ببود آن شب تیره دیر و دراز

چو خورشید تابان ز چرخ بلند
همی خواست افگند رخشان کمند

به بازوی رستم یکی مهره بود
که آن مهره اندر جهان شهره بود

بدو داد و گفتش که این را بدار
اگر دختر آرد ترا روزگار

بگیر و بگیسوی او بر بدوز
به نیک اختر و فال گیتی فروز

ور ایدونک آید ز اختر پسر
ببندش ببازو نشان پدر

به بالای سام نریمان بود
به مردی و خوی کریمان بود

فرود آرد از ابر پران عقاب
نتابد به تندی بر او آفتاب

همی بود آن شب بر ماه روی
همی گفت از هر سخن پیش اوی

چو خورشید رخشنده شد بر سپهر
بیاراست روی زمین را به مهر

به پدرود کردن گرفتش به بر
بسی بوسه دادش به چشم و به سر

پری چهره گریان ازو بازگشت
ابا انده و درد انباز گشت

بر رستم آمد گرانمایه شاه
بپرسیدش از خواب و آرامگاه

چو این گفته شد مژده دادش به رخش
برو شادمان شد دل تاج‌بخش

بیامد بمالید وزین برنهاد
شد از رخش رخشان و از شاه شاد...

................ هر روز با کتاب ...............

تب تند دولت برای ساختن جامعه «بدون فقیر» به وضعیتی انجامید که نائومی کلاین آن را «ربودن ضروریات یک زندگی آبرومندانه از میلیون ها شهروند» می نامد... تهیدستان در دهه های ۵٠ و۶۰ شمسی فاقد مکانیسم های نهادی بودند... خیریه شدن اقتصاد ملی... چگونه مردم عادی با مخالفت ها و مقاومت های پراکنده اما فراگیر، دولت را، هرچند موقت، وادار به عقب نشینی کردند... بی عدالتی سیستماتیک و ناکارآمدی حکمرانی ...
از سوراخ کلید، خدمتکارشان را که مشغول حمام کردن است نگاه می‌کند. دلش می‌خواهد داخل شود... به زحمت نوزده سال دارد که انقلاب سوسیالیستی و وحشت بر کشور او سایه می‌گسترد. آیا همین انقلاب نیست که با خشونتهایش به او امکان می‌دهد که از دایره‌ای که مادر به دورش کشیده است فرار کند و بالاخره وارد «زندگی حقیقی» شود... در خانه‌هایی که شاعران به دنیا آمده‌اند زنها حکومت می‌کنند ...
مؤلف اخلاق ناصری تذکر می‌دهد: کودک را با هر کار نیکی که می‌کند، باید تشویق کنند و آفرین گویند، اما هنگامی که رفتارِ زشتی از او سرمی‌زند، باید بسیار مراقب بود که او را به‌صراحت و آشکارا سرزنش نکنند که چرا کار بدی کرده است؛ بلکه این‌طور وانمود کنند که او از روی غفلت و ناآگاهی آن کارِ زشت را انجام داده است... خواجه در سیر تربیت کودک بر وجود بازی و تفریح نیز بسیار تأکید دارد و معتقد است که بازی کردن می‌تواند خاطر کودک را از سختی‌ها و ملالت‌های شئونِ مختلفِ ادب‌آموزی برهاند. ...
در ساعت یازده چهارشنبه آن هفته جن در آقای مودت حلول کرد... این آدم‌های عادی در عین عادی‌بودن، کارهای وحشتناک می‌کنند. می‌کُشند، زن‌هایشان را تکه‌پاره می‌کنند، آمپول مرگبار به دوست و آشنا می‌زنند... زن‌ها مدام کشته می‌شوند حالا هرچقدر که زیبا و دوست‌داشتنی باشند و هرچقدر هم که قاتل عاشقشان باشد... حکومتی که بر مسند قدرت نشسته تحمل هیچ شاهد زبان‌به‌کامی را ندارد... این «تن‌بودگی» آدم‌های داستان ...
سرگذشت افسری از ارتش رژیم گذشته... پس از پی بردن به روابط غیرمشروع همسرش او را به قتل می‌رساند و مدتی را در زندان به سر می‌برد. پنج فرزند او نیز در شرایط انقلابی هرکدام وارد گروه‌های مختلف سیاسی می‌شوند... ما بذر بی اعتمادی، شک و تسلیم را کاشته‌ایم که به جنگلی از پوچی و بدبینی تبدیل شده است. جنگلی که در آن هرگز جرأت نمی‌کنید حتی اسم خدا، حقیقت و انسانیت را به زبان بیاورید. ما مجبور می‌شویم که قبر فرزندانمان را خودمان بکنیم ...