طلوع از پسِ فاصله‌ها | آرمان ملی


«یک‌ ساعت بعد از کسوف» نوشته‌ ناصر قلمکاری رمانی‌ است معمایی و پرهیجان که تعلیق‌ بالا و وقوع حوادث پیش‌بینی‌نشده در آن، این روایت را از کشش بالایی برخوردار کرده‌ است. این داستان که مجموعه‌ای از اتفاقات را با مرکزیت گم‌شدن دختری دانشجو دربرمی‌گیرد درباره‌ هاله، هنرپیشه و کارگردان مشهوری است که درپی‌ یک تماس تلفنی از طرف یکی از هم‌دانشکده‌ای‌های دخترش، مهرنوش، و اطلاع از گم‌شدن او راهی شهر تحصیل او، عجم‌گل، می‌شود. وقوع اتفاقات پیش‌بینی‌نشده و تلاش درجهت حل معماهای پیچیده‌ ناشی از این حوادث‌ در این سفر توسط هاله و همسر دومش، بیژن، داستان را دارای انسجام و پیوستگی روایی مناسبی کرده ‌است.

یک‌ ساعت بعد از کسوف ناصر قلمکاری

نویسنده با انتخاب مناسب زاویه‌دید اول‌شخص و راوی غیرهمجنس (هاله) توانسته به این سفر چندروزه‌ بیرونی، رنگ‌وبوی سفری درونی نیز ببخشد، سفری تو‌درتو و پرپیچ‌وخم درپی ‌یافتن هویتی که در غارهای مخوف و تاریک باورها و ذهنیاتِ ناشی از رخدادهای گذشته از دست‌ رفته‌ است. با اندکی توسع و عمق‌‌بخشیدن به نگاه است که می‌توان غارهای بی‌انتهایی را که تنها جاذبه‌ توریستی عجم‌گل محسوب می‌گردند نمادی از دهلیزهای پرپیچ‌وخم روح بشر دانست؛ یکی از همین غارهاست که پسر خوارزمشاه حین فرار از دست مغول‌ها با سپاهش به آن پناه برده و هرگز از آن‌ بازنگشت.

وجود این غارها و اطلاع از رفت‌وآمد مهرنوش به‌همراه مردی جوان به کلبه‌ای در نزدیکی آنهاست که تعلیق تازه‌ای را به روایت می‌افزاید و اتفاقات پرکشش و جذاب نیمه‌ پایانی داستان را پوشش می‌دهد. درخلال جست‌وجو و بی‌قراری ناشی از غیبت مهرنوش است که هاله به واکاوی خاطرات و ناکامی‌ها و شکست‌های خود می‌اندیشد و پا به غار تاریک درون خود می‌نهد.

روند پرکشش این سفر بیرونی- درونی با ورود هاله و بیژن به کلبه‌ مذکور و حضور اتفاقی آنها در یکی از مراسم شیطان‌پرستی که نشانه‌هایی از آن پیشتر در داستان هویدا بود (تتوی عجیب دست مهرنوش در آخرین دیدار هاله با او، وجود پارچه‌های سیاه و سیستم صوتی و ته‌سیگارهایی با بوی وانیل در کلبه‌ خالی، دیدن سگی زنده با دل‌وروده‌ بیرون ریخته در نزدیکی کلبه) کاهش می‌یابد. آنچه سبب می‌شود تا از جذابیت این رخداد مکمل (ورود به کلبه) کاسته شود، عدم پرداخت مناسب شخصیت عرفان، کارمند سابق و زخم‌خورده‌ هاله، به‌عنوان سرکرده‌ این گروه است. نویسنده کوشیده تا با ایجاد زمینه‌ای روان‌شناختی در خلال دیالوگ‌ها، تمهید مناسبی برای این کینه‌ورزی کهنه فراهم سازد، اما تیپیک‌بودن شخصیت عرفان و استفاده از ابر پی‌رنگ «پهلوان‌پنبه» در زیرساخت شخصیت او، سبب شده تا پایان این بخش مطابق انتظار مخاطب شکل گرفته و درنتیجه عنصر غافل‌گیری و جذابیت این بخش رنگ ببازد.

بااین‌همه روشن‌شدن نقاط تاریک زندگی بیژن و هاله برای یکدیگر انتخاب مناسبی بوده تا هاله و مخاطب را به پایان این سفر بیرونی- درونی نزدیک ‌کند. توسط این افشاگری‌هاست که هاله آماده‌ روبه‌روشدن با لحظه‌ وقوف می‌گردد. این لحظه در خانه‌ سعید حکمت، همسر فراری و سابق هاله و پدر مهرنوش خلق می‌شود. پدری که در هیات مرد مسن بخشنده‌ای با نام مستعار در روستایی نزدیک محل تحصیل دخترش به کارهای خیر مشغول است و اتفاقا سرنخ‌ گم‌شدن مهرنوش نیز در دست‌های اوست. شاید اگر پرده‌دری‌های عرفان از شخصیت بیژن نبود، هاله، پس از پیداشدن مهرنوش‌ و اطلاع از سلامت او، هرگز راضی به احیای گذشته و هم‌صحبتی با همسر سابق خود نمی‌شد.

خلق شخصیت کاریزماتیک درویش، سعید حکمت، را می‌توان از نقاط مثبت و جالب داستان به‌شمار آورد که رابطه‌ صمیمی میان او و هاله را پس از سال‌ها، باورپذیر می‌سازد. گفت‌وگوی میان این دو بلندترین گام در فرجام پیرنگ ذهنی این داستان است. درمیان پرسش‌و‌پاسخ‌های هاله از حکمت است که مخاطب و هاله، هردو، به دریافت روشن‌تری از راوی (هاله) دست می‌یابند و پرهیب تاریک او را در نور می‌بینند، درست مانند روشنایی‌ای که از پس کسوفی که بعد از دستگیری حکمت ایجاد شده بر هاله می‌تابد. از همین روست که می‌توان وقوع این کسوف و روشنایی پس از آن را اشاره‌ای به خودشناسی و استحاله‌ شخصیت هاله‌ دانست. خویشتنی منفی که هاله، این بازیگر موفق و مطرح، پیش از این، بارها برای خروج از تاریکی آن، بیهوده به گرد سفید پناه می‌برده ‌است. بی‌شک روشنایی این آشتی با گذشته است که لحن و جملات هاله را با مهرنوش تغییر می‌دهد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

با خنده به دنیا آمده است... به او لقب سفیر شادی، خنده و گشاده‌رویی می‌دهند... از لرزش بال حشره‌ای تا آه زنی در حسرت عشق را می‌تواند بشناسد و تحلیل کند... شخصیتی که او به‌عنوان معجزه‌گر در روابط انسانی معرفی می‌کند و قدرت‌اش را در برقراری و درک ارتباط با آدم‌ها و سایر موجودات به‌تفصیل نشان می‌دهد، در زندگی شخصی خود عاجز از رسیدن به تفاهم است ...
سرچشمه‌های ایران‌دوستی متعدد هستند... رفتار دوربین شعیبی در مکان مقدسی مثل حرم، رفتاری سکولاریستی است... جامعه ما اما جامعه بیماری است و این بیماری عمدتا محصول نگاه سیاسی است. به این معنا که اگر گرایش‌های دینی داری حتما دولتی و حکومتی هستی و اگر می‌خواهی روشنفکر باشی باید از دین فاصله بگیری... در تاریخ معاصر همین روس‌ها که الان همه تکریم‌شان می‌کنند و نباید از گل نازک‌تر به آنها گفت، گنبد امام رضا (ع) را به توپ بستند اما حرم امن ماند ...
با بهره‌گیری از تکنیک کات‌آپ و ‌تکه‌تکه کردن روایت، متن‌هایی به‌ظاهر بریده‌ و ‌بی‌ربط را نوشته ‌است، تکه­‌هایی که در نهایت همچون پازلی نامرئی خواننده را در برابر قدرت خود مبهوت می‌کند... با ژستی خیرخواهانه و گفتاری مبتنی بر علم از هیچ جنایتی دریغ نمی‌کند... مواد مخدر به نوعی تسلط و کنترل سیستم بدن ‌ِفرد معتاد را در دست می‌گیرد؛ درست مانند نظام کنترلی که شهروندان بدون آن احساس می‌کنند ناخوش‌اند، شهروندانی محتاج سرکوب امیال­شان... تبعید‌گاهی‌ پهناور است که در یک کلمه خلاصه می‌شود: مصونیت ...
آمریکایی‌ها از این شرایط بسیار بیمناک بودند و فکر می‌کردند ممکن است در ایران هم یک حکومت کمونیستی دایر شود... کیانوری به مصدق پیغام داده بود که اگر شما موافقت کنید می‌توانیم کودتا را خنثی کنیم... مصدق خودش را قربانی کرد ... حزب توده ایران و همه احزاب کمونیستی به‌خصوص در جهان‌سوم این اشکال را از اول داشتند که برای استالین جایگاه دیگری قائل بودند و او را مثل بُت می‌پرستیدند... حضور مستشاران آمریکایی یکی از بهانه‌های حزب توده در کارشکنی به ضد مصدق بود ...
شبیه افسانه‌ای درمورد یک نفرین خانوادگی... وقایع رمان در محیط تاریخی آفریقای جنوبی روی می‌دهند، محیطی که تمام عهدها را مسموم کرده و آنها را بی‌اثر می‌کند... به مدرسه‌ای فرستاده شده که از آن بیزار است... مادرشان ابتدا یهودی بود و بعداً به آیین مسیحیت اصلاح‌شده هلندی همسرش گروید؛ اما کمی قبل از مرگش، دوباره به یهودیت گروید، واقعیتی که شوهرش را خشمگین می‌کرد... مرگ مادر و وعده‌ای که به آن عمل نشده در دل اعضای خانواده باعث وحشت می‌شود ...