زمان وقوع حوادث داستان دهه‌ی 1930 میلادی و مقارن با دوره‌ی رکود بزرگ اقتصادی آمریکاست... تنها دارایی ارزشمند خانواده‌شان، بشقابی است که روی آن یک رودخانه، سه آدم، یک پل و درخت بیدی آبی‌رنگ نقش بسته است... مدام مجبور به کوچ از جایی به جای دیگر برای کسب درآمدی ناچیز بوده‌اند... آسیب‌های روانی و عاطفی که در این دوره بر کودکان وارد شد، در دهه‌های بعد آثار خود را در زندگی بزرگسالی‌شان نشان داد


آسیب‌پذیری کودکان در دوران بحران و رکود | الف


دوریس گیتس [Doris Gates] (1902-1987) در شمار اولین نویسنده‌های آمریکایی در حوزه‌ی رئالیسم داستانی کودکان است. او با کتاب «درخت بید آبی» [Blue Willow] توانست تحولی در رئالیسم اجتماعی دوره‌ی خودش به‌وجود آورد. گسترش طیف مخاطبین او از کودک و نوجوان به بزرگسال، نشان‌دهنده‌ی اهمیت کاری است که او در این حیطه از ادبیات انجام داده است. رمان حاضر در کوتاه‌ترین زمان ممکن پس از انتشار، در رده‌ی محبوب‌ترین داستان‌های دهه‌ی 1930 و 1940 قرار گرفت و جایزه‌ی لوئیس کارول و مدال افتخار جان نیوبری را که از برجسته‌ترین جوایز دهه‌ی سی و چهل بود، از آن خود کرد.

دوریس گیتس [Doris Gates] درخت بید آبی» [Blue Willow]

منتقدین در آن دوره، این رمان را نسخه‌ی کودکانه‌ی «خوشه‌های خشم» جان اشتاین بک می‌دانستند. زیرا دوریس گیتس همان نگاه انتقادی را به وضعیت اقتصادی جامعه‌ی آن روز آمریکا داشت که اشتاین‌بک هم دنبالش می‌کرد. فضای داستان‌های او بسیار به آثار اشتاین‌بک نزدیک بودند، اما مخاطب اصلی او را کودکان تشکیل می‌دادند. کودکانی که در خلال داستان باید از معضلات اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی جامعه‌شان آگاه می‌شدند.

در داستان «درخت بید آبی» دختری یازده ساله به نام جنی لارکین، نقش اصلی را ایفا می‌کند. جنی فرزند یک خانواده‌ی مهاجر است که در منطقه‌ی سن خواکین، در کالیفرنیا زندگی می‌کنند. زمان وقوع حوادث داستان دهه‌ی 1930 میلادی و مقارن با دوره‌ی رکود بزرگ اقتصادی آمریکاست که بسیار بر زندگی جامعه‌ی آمریکایی تأثیر گذاشته است. پدر جنی کارگر فصلی مزارع پنبه است و درآمد بسیار اندکی دارد. تنها دارایی ارزشمند خانواده‌شان، بشقابی است که روی آن یک رودخانه، سه آدم، یک پل و درخت بیدی آبی‌رنگ نقش بسته است. در کنار این‌ها کلبه‌ای نیز هست که به جنی حس گرمی و روشنی یک مسکن واقعی را می‌دهد. آرزوی جنی رسیدن به همچو خانه‌ای است که سرپناهی باثبات و حقیقی برای او و خانواده‌اش باشد. چیزی که در وضعیت کنونی اقتصادی به نظر محال می‌آید.

شرایط اقتصادی آن‌قدر سخت و فشارآور بوده که خانواده‌ی لارکین مدام مجبور به کوچ از جایی به جای دیگر برای کسب درآمدی ناچیز بوده‌اند. به همین علت است که جنی تصویر چندان واضحی از خانه‌ای که زمانی متعلق به خودشان بوده، ندارد. در واقع تصویر ذهنی او از خانه هم خیلی روشن و منسجم نیست، چون هرگز آن را تجربه نکرده و تنها قصه‌هایی درباره‌اش از پدر و مادرش شنیده است. او نمی‌تواند خصوصیات یک خانه‌ی کامل و تمام‌عیار را به ذهن بیاورد و بیان کند. خانه‌به‌دوشی و از شهری به شهر دیگر رفتن، مفهوم خانه‌ای را که در جایی ثابت باشد، خدشه‌دار کرده است. او تلاش می‌کند این مفهوم را بازبیابد تا به رؤیاهایش شفافیت و عینیت بیش‌تری ببخشد.

دوریس گیتس نگاهی تمثیلی به موضوعاتی همچون خانه و سرزمین دارد. این نگاه از همان تصاویر آغازین در داستانش شکل می‌گیرد و به تمامی وقایعی که شخصیت اصلی طی رمان از سرمی‌گذراند تسری پیدا می‌کند. خانه از نظر او مفهومی بسیار گسترده‌تر از محل زندگی و سرپناه دارد. خانه در جهان داستانی گیتس با مفاهیمی همچون خاک و سرزمین که هستی و هویت انسان را شکل می‌بخشد، درآمیخته است. از این رو شخصیت اصلی که کودکی در پی کشف هویت خویش است، در سایه‌ی خانه‌ای که بزرگ‌ترین آرزوی اوست، به دنبال یافتن معنی و موجودیت خود است. گیتس از بشقابی که انگار تمامی جهان کوچک جنی را در خود جای داده، به‌عنوان نمادی برای آرمانشهر بهره می‌گیرد. با این‌حال که نگرش او به مسأله‌ی خانه و سرزمین نمادین است، اما زبانی ساده و فضاسازی ملموس و قابل‌درکی برای مخاطبین کودک خود می‌سازد. به‌گونه‌ای که خواننده‌ی کودک را درگیر حوادث جذاب داستان می‌کند و با خود تا به انتها پیش‌ می‌برد. مثال‌هایی که از اشیاء و آدم‌های اطراف جنی گرفته شده، آن‌قدر عینی و متناسب با درک ذهن یک کودک‌اند که به راحتی موجب برقراری ارتباط او با متن داستان می‌شوند. تصویرسازی و شخصیت‌پردازی گیتس هم در این میان به همراهی بیش‌تر مخاطب کمک می‌کند.

دوریس گیتس [Doris Gates] درخت بید آبی» [Blue Willow]

داستان طی ماجراهای ریزودرشت مرتبط با مفهوم خانه و آوارگی به دشواری‌های زندگی یک کودک در دل بحران‌های اقتصادی و اجتماعی می‌پردازد. بسیاری از خانواده‌های مهاجر و فقیر در دوره‌ی رکود بزرگ آمریکا در دهه‌ی سی دچار وضعیت وخیم‌تری شدند. این دوره، فشارهای روانی بسیاری بر آنها وارد آورد و به‌تبع آن کودکان نیز در این تنش‌ها شریک شدند. آسیب‌های روانی و عاطفی که در این دوره بر کودکان وارد شد، در دهه‌های بعد آثار خود را در زندگی بزرگسالی‌شان نشان داد و تجربه‌های تلخ این‌دوره به فروپاشی روانی بسیاری در دوره‌های بعدی منجر شد. گیتس تلاش نموده است در این داستان در کنار به‌تصویر کشیدن این موقعیت دشوار، راه حل‌هایی برای کودکان درگیر بحران بیان کند و جهانی می‌سازد که می‌تواند چشم‌انداز روشن‌تری از آینده پیش روی انسان‌ها و به‌ویژه کودکان بگذارد.

«دخترم وقتی بزرگ شدی، شاید روزی پی ببری که هر روز از این پنج سال گذشته‌ات پر از ماجرا بوده است. فراموش نکن که یک حادثه یا ماجرا به طور غیرمنتظره روی می‌دهد و تو هرگز از عاقبت آن خبر نداری. بعضی وقت‌ها حادثه همراه با خطرات است و این مهم نیست که آیا هزار سال قبل اتفاق افتاده است، یا همین حالا، با این وصف حادثه محسوب می‌شود. هر روز که سپری می‌کنیم خود یک ماجراست و شاید هم خطرناک، برای این‌که از نتیجه‌ی آن خبر نداریم. شاید من اشتباه می‌کنم. اما احساس من این است که زندگی کردن در این شرایط به همان میزان شجاعت نیاز دارد که یک شوالیه‌ی زره‌پوش آن ایام به مقابله با متجاوزین سرزمینش داشت.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

آنکه زنی را به چشم خواهش می‌نگرد با او مرتکب زنا شده است... شارلوته و ادوارد زندگی عاشقانه‌ای دارند اما پس از ورود اوتیلیه و سروان به قصر، عشقی دیگر در دل آنها سر برمی‌آورد و ادوارد را به‌سوی اوتیلیه و شارلوته را به سوی سروان پیش می‌راند... کودک که در بغل اوست از دستش در آب می‌افتد و غرق می‌شود... من از راه خود بیرون رفته‌ام، قانون‌هایم را زیر پا گذاشته‌ام... و اکنون خدا به نحوی وحشتناک چشمان مرا گشوده است. تصمیم من این است: من هرگز به ادوارد تعلق نخواهم داشت ...
منجی آخرالزمانی هندوها... یک سفیدپوست مسیحی ادعا می‌کند آخرین آواتار ویشنو است؛ خدایی که هیئت جسمانی دارد... مخالفانش، این خدای تجسدیافته را باور ندارند و او را شیادی حرفه‌ای می‌دانند که با باندهای مواد مخدر در ارتباط است... قرار است با شمشیر آخته و کشتاری خونین جهان را از لوث جور و فساد جهانگیر پاک کند... برداشت‌های روان‌پریشانه از اعتقادات متعصبانه توسط فردی خودشیفته که خود را در جایگاه اسطوره‌ای منجی می‌پندارد و به خونسردی فاجعه می‌آفریند ...
خواهر و معشوقه‌اش، دروسیلا می‌میرد و کالیگولا بر اثر مرگ او به پوچی زندگی بشر پی می‌برد... آنچه کالیگولا می‌خواهد این است که به اندازه‌ی سرنوشت بی‌رحم شود تا از خلال بی‌رحمی او انسان‌ها به آن «بی‌رحمی دیگر» پی ببرند ... بزرگ‌زادگان دربار را به صورت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی درمی‌آورد که ریسمانشان در دست اوست. آنها را وامی‌دارد تا برای نجات زندگی خود همه‌چیز را تسلیم کنند و به همه چیز پشت کنند، یعنی همه‌ی آنچه در واقع علت وجودی زندگی آنهاست ...
پدر ویژگی‌های بارز یک آنیموس منفی (سایه مردانه) را در خود حمل می‌کند... در جوانی، خودکامه و جسور و بی‌توجه بوده و تا به امروز، تحقیرگر: به مادرت صد دفعه گفته‌ بودم از این پسر مرد در نمی‌آد... تلاش ناکام پیرمرد در دست‌درازی به معصومیت پسر موجب استقرار حس گناهی است که یک قدم تا «انزجار از خود» فاصله دارد. و این فاصله با تنبیه پدر و تایید مادر طی و تبدیل به زخمی عمیق می‌شود... او یک زخمی است که می‌تواند زخم بزند ...
کتاب سه بخش دارد و در هر بخش ماجرا از دید یکی از سه مرد خانواده روایت می‌شود... سه راوی سه نگاه ولی یک سوژه: مادر... تصویر موج‌های هم‌مرکز که یکی پس از دیگری به حرکت درمی‌آیند ولی هرگز به یک‌دیگر نمی‌رسند... از خاله آیرین می‌شنویم و از زندگی و رابطه‌اش با شوهر سابقش بوید،‌ از سوفی، خدمتکار خانه که دلبسته کارل است، ‌از کارل آلمانی و داستان‌های پدربزرگش،‌ از عمه کلارا و عمو ویلفرد و جزییات خانه‌شان و علایق‌شان... در فصل اول پسری سرکش و برادرآزار به نظر می‌آید ولی در فصل دوم وجوه تازه‌ای از شخصیت ...