زندگی در برزخ تاریخ | آرمان ملی


تمثیل سیاسی، تخیل عجیب‌وغریب، پیچیدگی تعمدی: کتاب ویکتور پلوین [Viktor Pelevin] هر سه اینها را دارد. با صراحتی ذاتی و درعین‌حال در برخی اوقات مغشوش در جزییات، این رمان روسی اثری است بی‌ثبات؛ می‌شود گفت، بیشتر از «آمون‌را» که در آن واقعه‌ای از مسابقه فضایی کاملا بی‌قاعده شوروی سابق را شرح داده و سپس حقایق متهم‌کننده پشت پرده آن را برملا می‌کند. پلوین از بیان توضیحات ساده آنچنانی در «زندگی حشره‌ای» [The life of insects یا Zhiznʹ nasekomykh] خودداری می‌کند؛ درعوض، به‌مثابه تفسیر بازه‌ای ناپایدار و متغیر از تاریخ اخیر روسیه، رمان نیز دائما تغییر شکل می‌دهد و عدم قطعیتی را که با زیرکی توسط شخصیت‌های اصلی کتاب بیان می‌شود در ذهن خواننده القا می‌کند.

زندگی حشره‌ای» [The life of insects یا Zhiznʹ nasekomykh] ویکتور پلوین [Viktor Pelevin]

درواقع این عدم قطعیت‌ها چنان ریشه‌دار هستند که به‌طور مرتب هویت وجودی شخصیت‌ها را هم در هاله‌ای از ابهام قرار می‌دهند، به‌طوری‌که ظاهرا آنها لحظه‌به‌لحظه دچار تغییر می‌شوند. با این رویکرد پوچ‌‌گرا، پلوین جذبه واهی مرام سیاسی را مورد کندوکاوی ژرف قرار می‌دهد، حس گم‌گشتگی حاصل از عدم کامیابی این مرام و حتی روشی که از طریق آن خواستار تغییرات اجتماعی بوده، می‌تواند اساس هویت فردی و جمعی را تضعیف کند.با این اوصاف، شاید «زندگی حشره‌ای» مانند خطابه‌ای سیاسی به‌نظر برسد. اما با توجه به شخصیت‌های جالب آن، شامل مارینا، مورچه‌ای بالدار و ملکه آینده، که ملبس به دامنی جین و یک جفت کفش پاشنه‌بلند قرمزرنگ، روی اسکله‌ای در دریای سیاه فرومی‌نشیند، و دو شب‌پره فیلسوف‌مسلک، میتیا و دیما، که درگیر یک نبرد هیجان‌انگیز و به‌معنای واقعی مرگ و زندگی با یک خفاش می‌شوند، واضح است که یک اثر انتقادی معمولی نیست.بر مبنای ماجراهایی که در یک تفریحگاه نیمه‌متروک ساحلی روی می‌دهد، کتاب، برزخی تاریخی و هستی‌شناسانه را به تصویر می‌کشد. قواعدی را که پلوین به کار می‌گیرد به سرعت جا می‌افتند. مورچه‌ها، شب‌پره‌ها، سوسک‌های سرگین‌غلتان، جیرجیرک‌ها، و یک مگس بسیار زیبا به نام ناتاشا همگی دگردیسی‌هایی آنی و تصادفی را به شکل انسان یا برعکس تجربه می‌کنند و یا به شکلی مرموزتر، از شکل یک حشره به شکل حشره‌ای دیگر. با اینکه نامی از کافکا به میان نمی‌آید، بااین‌حال احتمال تبدیل‌شدن به یک سوسک لرزه بر اندام حداقل یکی از شخصیت‌ها می‌اندازد. مناظراتی در باب حقوق حشرات درمی‌گیرد. خطر حشره‌کش نیز مورد بررسی قرار می‌گیرد. جمعی سه‌نفره از سرمایه‌گذاران فرصت‌طلب -دو روس: آرتور و آرنولد، و یک آمریکایی: سم - در پی انجام کارهایی هستند. سم مشتاق است درباره فرصت‌های تجاری منطقه اطلاعاتی کسب کند. آرتور و آرنولد هم با همان شورو‌شوق در مورد جذابیت‌های آنجا اغراق می‌کنند، آنان به شکل نسبتا عجیبی اعلام می‌کنند که در کنار «مقدار زیادی میوه و انگور» کریمه کمی بیشتر از مسکو «هموگلوبین و گلوکز» عرضه می‌کند. وقتی به سم پیشنهاد می‌کنند که با راهنمایی آنها بازدیدی از آنجا داشته باشد، او با زیرکی مخالفت می‌کند: «آه، نه، نه، نمی‌خواهم کسی در باغ سبز را به من نشان بدهد.» سم یک پشه جهانگرد است. او از مکزیک، آفریقا و ژاپن دیدن کرده است و باشکوه‌تر از همه -حداقل برای یک عاشق محتمل- در فرانسه نیز بوده. وقتی از او می‌پرسند که آنجا چه می‌کرده، در جواب می‌گوید، «همان کار همیشگی، مکیدن خون.» این باید شخصیت سرمایه‌‌دار او باشد که صحبت می‌کند، چراکه در این لحظه به شکل انسان درآمده. خون فرانسوی یک چیز است؛ خون روسی چیزی کاملا متفاوت (چه عواطف متلاطمی! چه سیلاب احساساتی!)، و این دائما سم را در حالتی نامتعادل قرار می‌دهد.زیر پوسته متلونِ رمان، حسی خزنده از گم‌گشتگی و تردید وجود دارد که هم از طرف نویسنده و هم از طرف شخصیت‌ها ابراز می‌شود. میتیای شب‌پره، که دلتنگ نوری است که زمانی آنجا بوده، به بهترین وجه آن را بیان می‌کند: «انگار در زندگی یه چیزی بوده، خیلی ساده و درعین‌حال اساسی، که بعدا غیبش زده و تازه معلوم شده که دیگه وجود نداره و فقط همون مهم‌ترین و معنادارترین چیز بوده.» در گرفتاری‌های حشره‌ای شخصیت‌های نه کاملا حشره پلوین، حقانیتی غریزی وجود دارد، چه آنها شب‌پره‌های حسرت‌زده‌ای باشند که در جست‌وجوی نوری هستند تا از آن پیروی کنند و چه پشه‌های سرمایه‌داری که در پی یافتن فرصتی دیگر برای مکیدن خون.

یکی از بهترین قسمت‌های رمان جایی است که کشف اتفاقی امکانات ساده رفاهی توسط یک جیرجیرک را شرح می‌دهد: یک تختخواب، یک تلویزیون، مصاحبت یک دوست، یکی دو بطری نوشیدنی، که کمکش می‌کنند به کارش درطول سال‌هایی که مشغول کندوکاو در میان «گل‌ولای نرم روسیه» است ادامه دهد. او منتظر لحظه‌ای است که بتواند بر سطح زمین ظاهر شده و «آوازش را سر بدهد.» وقتی هم که صدایش را به دست می‌آورد، اصلا تعجب‌‌برانگیز نیست که درباره «این واقعیت که زندگی به بیهودگی گذشته، و فقط می‌تواند در بیهودگی سپری شود، و اینکه دلیلی ندارد که به‌خاطرش سوگواری کنیم» آواز بخواند. تشبیهات انسانی کاملا مشهود هستند: کیست که در برخی اوقات به همان اندازه احساس حقارت و بیهودگی نکرده باشد؟

هرچند رمان خط داستانی واحدی را دنبال نمی‌کند، و با اینکه شخصیت‌ها از قالب حشره به قالب انسان و دوباره برعکس جهش پیدا می‌کنند، اما همبستگی فصل‌های آن از طرق غریبی حفظ می‌شود. برخی از شخصیت‌ها نا‌آگاهانه باعث مرگ دیگران می‌شوند؛ برخی دیگر به وسیله حشرات سابق که اصل خود را فراموش نکرده‌اند از خطر آسیب نجات می‌یابند. همانگونه که دیما می‌گوید، «زندگی ساختار عجیبی دارد» همین تعبیر را می‌شود در تمجید از این رمان بسیار خلاقانه به‌کار بُرد. اما کاستی‌هایی نیز در این بین وجود دارد: طنزی که در بخش مصرف مواد مخدر به کار رفته، حال‌وهوای یکی از آثار چیچ و چونگ (کمدین‌های دهه 70 و 80 آمریکا) را دارد. همچنین، ارجاعات فراوان به مقولات محلی، که احتمالا هیچ معنایی برای خواننده غیرروسی ندارد، در سرتاسر متن به چشم می‌خورد. چه چیزی قرار است از اشاره مکرر به ماگادان، مرکز اداری سابق سیستم زندان سیاسی شوروی، دستگیر ما شود، بخصوص وقتی که آنها در قالب اصطلاحاتی چنین غیرمتعارف بیان می‌شوند؟

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

مرد جوانی که همیشه در میان بومیان امریکایی زندگی کرده است... آنچه را می‌اندیشد ساده‌دلانه می‌گوید و آنچه را می‌خواهد انجام می‌دهد... داوری‌هایی به‌اصطلاح «ساده‌لوحانه» ولی آکنده از خردمندی بر زبانش جاری می‌شود... او را غسل تعمید می‌دهند... به مادر تعمیدی خود دل می‌بندد... یک کشیش یسوعی به او چنین تفهیم می‌کند که به هربهایی شده است، ولو به بهای شرافتش، باید او را از زندان رها سازد... پزشکان بر بالین او می‌شتابند و در نتیجه، او زودتر می‌میرد! ...
او کاملا در اختیار توست می‌توانی همه خوابها و خیالهایت را عملی کنی‌... او همان دکتری‌ است که سالها پیش در حکومت‌ دیکتاتوری نظامی، پائولینا را مورد شکنجه و تجاوز قرار داده است... بچه‌هاشان و نوه‌هاشان‌ می‌پرسند که‌ راست‌ است که‌ تو‌ این‌ کار را کرده‌ای و اتهام‌هایی که به‌ تو‌ می‌زنند راست است‌ و آنها مجبور می‌شوند دروغ بگویند... چگونه‌ می‌توان کشوری‌ را‌ التیام بخشید که از سرکوب، آسیب بسیار دیده و ترس از فاش سخن گفتن‌‌ بر‌ همه‌ جای آن سایه افکنده است؟ ...
خانواده‌ای تاجر در شهرکی نیمه‌روستایی نیمه‌صنعتی... ناشنواست و زنش فریبش می‌دهد... کنسروهای مشکوک، مواد غذایی فاسد و به‌خصوص شراب قاچاق می‌فروشد... زنی است بلندبالا و باریک‌اندام، با چشم‌هایی خاکستری، معصوم و رفتاری پر قر و فر... لبخندزنان نگاه می‌کرد، همچون یک مار ماده که در بهار از لای گندم‌زار زردرنگ سر بلند کند تا گذار کارگر راه‌آهنی را از جاده تماشا کند... حال دیگر دوران سلطنت آکسینیا شروع می‌شود ...
کلیسای کاتولیک نگران به‌روزشدن علوم و انحراف مردم از عقاید کلیسا بود... عرب‌ها میانجی انتقال مجدد فرهنگ یونان باستان به اروپا شدند... موفق شد از رودررویی مستقیم با کلیسای کاتولیک بپرهیزد... رویای دکارت یافتن روشی برای تبیین کلیه پدیده‌های طبیعی در چارچوب چند اصل بنیادی بود... ماده ماهیتاً چیزی جز امتداد یا بعد مکانی نیست... شناخت یا معرفت را به درختی تشبیه کرد که ریشه‌هایش متافیزیک هستند، تنه‌اش فیزیک و شاخه‌هایش، علوم دیگر ...
وازهه که ما چرا نباید کتاب بخوانیم اما... مال اون‌وقتاس که مردم بیکار بودن... «لایک» نداره. بیشتر کتابا حتی ازشون «کپشن»م درنمیاد یا اگه درمیاد لایک‌خور نیست... بهداشتی هم نیست. آدم هرورقی که میخواد بزنه، باید انگشت‌شو تفمال کنه... میدونید همون درختا اگه برای کتاب قطع نشن، میتونن چقدر ذغال لیموی خوب بدن و چقدر قلیون دوسیب... کی جواب کله‌های سم‌گرفته ما رو میده؟... ندونی این هفته «فاطما گل» چیکار کرده، تو دورهمی نمیتونی تو بحس شرکت کنی ...