نام مریم جهانی با رمان کوتاه «این خیابان سرعتگیر ندارد» سر زبانها افتاد. این کتاب در سال ۹۶ جایزه بهترین کتاب سال ایران را از آن خود کرد، جایزه جلال به عنوان بهترین رمان سال را دریافت کرد، همچنین به مرحله ماقبل نهایی جایزه مهرگان ادب راه یافت. اولین کتاب مریم جهانی مجموعهداستان «چراغهای خاموش» بود که در سال ۹۳ منتشر شد. «سنگ یشم» سومین کتاب و دومین رمان مریم جهانی است که بهتازگی از سوی نشر مرکز منتشر شده. مریم جهانی متولد ۱۳۶۵ در کرمانشاه است؛ و داستانهایش نیز در کرمانشاه میگذرد. او سعی دارد در این زیستبوم، به زن و مساله زن ایرانی بپردازد. شهره در «این خیابان سرعتگیر ندارد» و نسیم در «سنگ یشم» دوتا از زنانی هستند که برای احقاق حق خود در جامعهای مردسالار میجنگند. در داستان کوتاه «شوهر اکازیون» نیز زن قصه در تلاش برای ساختن جهان فانتزی خود است، جهانی زیبا، جادار و مطمئن.

در یخچال را که باز کردم زنم سگرمههاش رفت تو هم.
«ها؟ باز که در یخچال رو باز کردی. چیکار داری؟»
نفهمیدم از خماری بود یا تشر زنم که کفری شدم.
«زهرمار رو چیکار داری. جنسمو میخوام.»
دست کشید تو جاتخممرغی و نایلون آببندیشده سیاهی گرفت طرفم.
«بگیر کوفت کن. از این به بعد هم این زهرماریتو اینجا نذار.»
زانوهام از خماری تیر میکشید. نای به فحشکشیدنش را نداشتم. نایلون را ازش گرفتم و تا خواستم در را ببندم جیغ کشید.
«چه خبره دور برداشتی واسه در؟ آروم ببند.»
از لجش در را محکم بستم و با جنس تو مشتم نشستم پای پیکنیک. نگاهی از سر غیظ انداختم به یخچال. همهچیز با آمدن این لندهور دو متری شروع شد. سایدبایساید امرسان. زیبا، جادار، مطمئن. این جادارش هم از آن حرفها بود. با دوزار درآمد مسافرکشی فکر پرکردن دو دهنه یخچال موی تن آدم را سیخ میکرد، چه برسد به خریدن خود یخچال. زنم که این حرفها حالیاش نبود. از یک ماه قبل، درست از شبی که آن مرتیکه موبور با یخچال سر شانه از دریا آمد بیرون هوایی شد. قبلش بگومگومان در همین حد بود که مثلا او بپرسد رنگ موهام چطوری شده و من بگویم مگر مو رنگ کردهای و او زیر لب فحشی بدهد و برود بچسبد به آشپزیاش. یا بخواهد خیلی بد پیله کند بگوید: اگه گفتی امروز چه تغییری کردم؟
و من هر چه به سروشکلش نگاه کنم ببینم همان زن دیروز است.
آن شب اما قضیه به سوال جواب و فحش زیرلبی ختم نشد. نشسته بودم پای بساط و فیلم اکشن میدیدم که زنم از اتاق زد بیرون و صاف آمد نشست ور دل من.
«تو نمیخوای بیای بگیری بخوابی؟»
«تو با من چیکار داری؟ برو بگیر بخواب.»
نرفت. آنقدر مو پیچید دور انگشت و منتظر من ماند که فیلم اکشن رفت تبلیغ و مرد قدبلند موبوری با شلوار اسلش و سرشانههای عضلانی از دریا آمد بیرون. طوری هم امرسان را رو شانه با خودش میآورد انگار پرِ کاه بلند کرده بود. صداش از خودش جذابتر بود.
«زیبایی شگفتانگیز زن ایرانی در کنار سایدبایساید امرسان. زیبا، جادار، مطمئن.»
نگاه زنم از مرد به یخچال و از یخچال به من رسید و بیخیال موپیچیدن شد.
«چه باحال!»
نگاه هراسان من از زنم به مرد رسید که داشت تکرار میکرد: «زیبا، جادار، مطمئن.»
دو دقیقهای سروته بساط را هم آوردم و گفتم: «خانومِ من، پاشو بریم بگیریم بخوابیم.»
بعد هم برایش توضیح دادم که همین فیلکو نقلیمان مگر چه عیبش است؟ رنگ سفید یخچالی ندارد که دارد. آهنرباهاش مثل جان در را کیپ بغل نمیکنند که میکنند. تازه اندازه یخدانش آدم را دلآشوبه نمیکند که با چه پرش کند. اندازه ناندانیمان است. من اگر مرد باشم و همت کنم همین را هم را پر کنم...
چشم از سیکسپک مرد گرفت و با تحقیر براندازم کرد.
«تو اگه مرد بودی که این حال و روزت نبود!»
خودم هم از کمر به پایین خودم را برانداز کردم. دست و پاهام به نی قلیان میگفت زکی! تا آمدم بگویم مردی و مردانگی به جثه نیست و به غیرت است و از این دریوریها، زنم سینی چایی را گذاشت جلوم.
«باید بخریمش.»
قند گذاشتم تو دهان و جویدم و درحالیکه چایی فوت میکردم دیدم زنم مثل معتادی که جنسش نرسیده هی تندتند شبکه عوض میکند شاید دوباره تبلیغ را ببیند. روزهای بعد هم حواسم بود وقتی مثلا سر سفره نشسته بودیم و برنامهای میرفت تبلیغ، صدای تلویزیون را بلند میکرد و میگفت: «هیس...»
بعد با لب و لوچه چرب زل میزد به تلویزیون تا نوبت پخش تبلیغ امرسان و آن سه کلمه جادویی برسد: «زیبا، جادار، مطمئن.»
آنقدر وسط فیلم و موسیقی و حیاطوحش، مرد موبور ورزیده پرید وسط صفحه و گفت «زیبا، جادار، مطمئن» و آنقدر لبهای مرد مثل ماهی لوله شد و با صدای جذاب گفت: «طرح اسنوا»، که زنم طاقت نیاورد. هفت فقره چک پانصدهزاری مرا بابت اقساط گرو گذاشت و یخچال را خرید. روزی هم که دو کارگر آن را آوردند و به هزار مکافات جا برایش باز کردیم تو آشپزخانه، زنم ایستاد روبهروش و لبهاش را مثل ماهی لوله کرد و گفت: «اسنوا.»
بعد پشت به هال نشست رو اپن. درست مقابل یخچال. من هم وقتی دیدم از ناهار خبری نیست سبد نان و قالب پنیر را برداشتم و نشستم پشت میز ناهارخوری که تهبندی کنم و بروم پای بساط. زنم چشم دوخت به یخچال و با صدایی خفه گفت: «رنگ نقرهاس.»
همانطور که لقمه را میجویدم گفتم: «رو کارتونش نوشته سیلوره.»
گفت: «انگار اکلیل زیر پوستشه.»
گفتم: «به خاطر اینکه متالیکه.»
گفت: «به یه مرد گردنکلفت میمونه!»
لقمه تو گلوم گیر کرد. افتادم به سکسکه. زنم انگار کسی لابهلای خیال خوشش پارازیت انداخته باشد از صدای سکسکهام چینی انداخت وسط ابرو و گفت: «فقط لخته.»
لخت!؟ لقمه از گلوم پایین نمیرفت. پارچ آب را یک نفس سر کشیدم. نفسم که جا آمد به فیلکو کنار کفشکن نگاه کردم. از برق کشیده بودیمش و گذاشته بودیم جلو راه تا سمسار بیاید و ببردش. مرد لاغر مفلوک از همین حالا بوی ماندگی میداد. بوی زهم ماهی و نان کپکزده.
روز بعد از خواب که بیدار شدم رفتم تو هال. زنم نبود. نیم آشپزخانه در تصرف امرسان یغور بود. تا یک لیوان چایی بریزم و بنشینم پشت میز و تا کمی دل بسوزانم برای دوشاخه فیلکو که مثل شاهرگ حیاتش بریده بود، زنم آمد. با گونههای گلانداخته و صورت عرقکرده. کیفش را که میگذاشت رو اپن گفت: «ببین براش چی خریدم.»
گفتم: «برای کی؟»
گفت: «برای امرسان دیگه.»
امرسان را یکطوری گفت انگار که مرد همسایه را صدا میزند. بعد نایلونی گلمنگولی از کیفش درآورد و خالی کرد رو اپن. ندیدم چه خریده بود. زود مشتشان کرد و رفت جلوی یخچال. دو سه قُلپ چایی خوردم و استکان را گذاشتم رو میز و شنیدم که زنم گفت: «خب حالا دیگه لخت نیست.»
سر که برگرداندم دیدم امرسان؛ مرد گردنکلفت یک مشت مدال گِل و گچی رو سینهاش دارد. گلابی سبزی که کلاه حصیری سرخ سرش بود. گل آفتابگردان زرد که پا داشت و لبهای قلوهای و کتانیهای آدیداس. کفشدوزک نارنجی با خالهای سبز که چهار چنگولی چسبیده بود به قلب امرسان.
تا شب هم چندبار جای مدالها را عوض کرد تا دست آخر راضی شد دست از سر یخچال بردارد. آخر شب برای اینکه دلش را به دست بیاورم زود بساط را برچیدم و رفتم تو اتاق. دیدم دراز کشیده تو تخت و زل زده به سقف. تا خواستم بخزم زیر ملافه گفت: «هیس... این وور وور رو میشنوی؟»
گفتم: «خب صدای یخچاله دیگه.»
گفت: «کر که نیستم. لابد جاش تنظیم نیست.»
گفتم: «حالا تا فردا...»
نماند بقیه حرفم را بشنود. رفت تو آشپزخانه. از حرص تا دو ساعت بعدش هم خوابم نبرد. صبح که بیدار شدم دیدم پادری را پهن کرده کف آشپزخانه و همان جا بغل امرسان دراز کشیده و زانوهای تاشدهاش را هم تکیه داده به در فریزرش. کمی به فیلکوی جلو در نگاه کردم. یک در بیشتر نداشت و آن هم سرتاسری بود و بازش که میکردی چهار دانه هویج و هفت هشت برگ کاهو و نیم بطر دوغ و نوشابه گاز دررفته و یک کاسه یتیمچه ترشیده هفته پیش میافتاد بیرون.
شماره سمسار را گرفتم که بیاید زودتر فیلکو را ببرد. مشخصات یخچال را خواست. برایش توضیح دادم که خط و خراش کم ندارد. اما غیرت دارد و تو چهلوسه درجه مرداد، قابلمه آب را دو ساعته یخ میکند. آنهم چه یخی. بلور! سبزیخوردن را مثل گل شمعدانی تروتازه نگه میدارد. برفک هم اگر بگیرد تا دوشاخهاش را بکشی قالبی میافتد کف یخدان. و اینکه در کل یخچال اکازیون کممصرفی است.
انگار نه انگار کف کرده بودم تا دقیق مشخصات بدهم. لادهنی پرسید: «خب حالا چقدر؟»
گفتم: «چه میدونم. شما نرخ بده؟»
نُچ زد.
«راسیتش خریدار این اسقاطیها نیستم.»
نگران گفتم: «یعنی نمیخری؟»
گفت: «پنجاه تومن. اونم اگه موتورش سالم باشه.»
نگاهی به فیلکو انداختم. چرا فکر کرده بودم بیشتر از اینها میارزد؟ به سمسار گفتم خبرش میکنم و از خانه زدم بیرون. تا لنگ ظهر مسافر جابهجا کردم و کفری از نرخ پنجاههزاری که سمسار گذاشته بود رو فیلکو برگشتم خانه. دم غروبی پای پیکنیک بودم و هی زنم از اتاقخواب میآمد بیرون و میرفت تو آشپزخانه. بار آخری که رفت تو آشپزخانه دیگر صدا ازش درنیامد. تلویزیون را خاموش کردم. رفتم تو آشپزخانه. زنم تا کمر رفته بود تو قسمت فریزر امرسان و داشت لولههای سرمایشیاش را دستمال میکشید. سر که بیرون آورد رنگ جیغ ماتیکش دلم را لرزاند. گفت: «چیزی میخوای؟»
گفتم: «نمیگی سرما میخوری خودت رو ولو میکنی رو سرمای کفش؟»
گفت: «یه چیزی کشف کردم.»
گفتم: «چی؟»
در بالای یخچال را باز کرد. تو جاتخممرغی یک ردیف ماتیک سرخ و نارنجی و کالباسی گذاشته بود.
گفت: «دیگه فاسد نمیشن.»
بعد جامیوهای را نشانم داد. چادر کرپش را چهارتا گذاشته بود آنجا. گفت: «اینم دیگه کرک نمیگیره.»
درحالیکه میرفتم تو اتاق یک فکر موذی دست از سرم برنمیداشت. یعنی میخواست همه وسایل شخصیاش را منتقل کند آنجا؟ غیر از ماتیک و چادر و مثلا بلوز شلوار و روسری و...
به یکباره جلوی در اتاق خونم خشک شد. اگر بخواهد لباس...
برگشتم و به زنم نگاه کردم. هنوز داشت لولهها را با لذت دستمال میکشید.
امروز از سر کار که برگشتم باز زنم نبود. فکر کردم حتما رفته مثلا زیرپوش و شورت برای امرسان بخرد. اسکناس مچالههای مسافرکشی را ریختم رو عسلی و لباسهام را کندم و پیژامه پوشیدم و نشستم به شمردن پول که صدای دور و خفهای تو آشپزخانه پیچید. رد صدا را که گرفتم به امرسان رسیدم. درش را باز کردم. زنم کشوها و جامیوهای را گذاشته بود بیرون و خودش رفته بود تو یخچال و حالا پیچگوشتی به دست داشت با لامپ رو دیواره یخچال ور میرفت.
گفتم: «داری چیکار میکنی؟»
گفت: «میخوام لامپ رو یهسره کنم که وقتی در رو میبندیم خاموش نشه.»
گفتم: «چرا؟»
گفت: «خب آدم که تو تاریکی نمیتونه کاری انجام بده.»
گفتم: «مگه میخوای چه کاری انجام بدی؟»
چشمهای گرد ترسناکش را دوخت به من و با صدای ترسناکتری گفت: «در رو ببند تا همه گازش خالی نشده.»
در را بستم تا به کارش برسد. نیم ساعت بعد تشنهام شده بود. بلند شدم و در یخچال را باز کردم. زنم با مژههای برفکگرفته گفت: «ها؟ باز که در یخچال رو باز کردی.»
گفتم: «تشنمه.»
پارچ آب را داد دستم و گفت: «راست میگفتن خیلی جا داره.»
بعد درحالیکه بخار از سروروش بلند میشد زل زد به روبهرو و لبهاش را لوله کرد و گفت: «طرح اسنوا...»
در را بستم. تصویر لوله بخاری که از دهان زنم زده بود بیرون هنوز جلوی چشمهام بود. به فیلکوی جلو راه نگاه کردم. زیر لب تکرار کردم: «فیلکوی ریقونهِ زشتِ بیمصرف.»
آرمان ملی