رمان «کابوس‌های درخت پرتقال»، اثر مائده مرتضوی از سوی نشر چشمه راهی بازار نشر شد.

کابوس‌های درخت پرتقال مائده مرتضوی

به گزارش کتاب نیوز به نقل از ایبنا، «کابوس‌های درخت پرتقال» سومین کتاب داستانی مائده مرتضوی و دومین رمان وی است که روایتی عجیب از یک راز دارد.

رمان داستان یک زن جوان است. زنی که به خانه‌ای جدید آمده تا خود را کاملا از آن‌چه بر او رفته برهاند. او مدام خواب می‌بیند و در ذهنش نیز خشونتی پنهان وجود دارد. کمی بعد از حضور در این خانه، درمی‌یابد مردی در همسایگی‌اش است که نقاشی می‌کند؛ مردی جذاب. اما این تازه آغاز فهم یک رخداد تکان‌دهنده است که همه معادلات قهرمان رمان را بر هم می‌زند.

مفهوم خانه به‌عنوان عنصری بنیادین در این رمان حضور دارد. خانه‌ای که انگار از آن راوی نشده، چراکه ارواح هنوز آن‌جا را ترک نکرده‌اند. رمان تلاش کرده هم از فرصت‌های ادبیات جنایی استفاده کند و هم به نوعی به تاریخ‌نگاری شخصی یک ذهن خشن و البته رویابین دست بزند.

در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:
«من هیچ‌وقت از کابوس‌هایم نمی‌ترسم. ترسم از چیزهایی است که در واقعیت می‌بینم. از چیزهایی که مثل ویروس کمین کرده‌اند تا در یک فرصت مناسب روی سیستم‌عاملت سوار شوند و تو را غلام حلقه به‌گوش خودشان کنند. هر چقدر هم نسخه‌ات را به‌روز کنی فایده‌ای ندارد؛ دشمنانت هم با تو آپدیت می‌شوند.»

رمان «کابوس‌های درخت پرتقال»، اثر مائده مرتضوی در 151 صفحه، شمارگان 700 نسخه و به‌بهای 32 هزار تومان راهی بازار نشر شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...