سنگینیِ یک سایه | آرمان ملی


در سرمطلع «او» نوشته زاهد بارخدا، جمله‌ای می‌خوانیم از کتابِ غزل‌غزل‌های سلیمان؛ شعری بی‌همتا در تجلیل از عشق زمینی. حضور شخصیت‌ها در ساختار شعر به نحوی است که به خواننده کمک می‌کند که خود را حاضر در کنار دو عاشق ببیند: «دختران اورشلیم را قسم می‌دهد که محبوبش را برنیانگیزانند تا خودش اراده نکند.» نویسنده خود درباره «او» می‌گوید که، «او» کتاب فقدان و غیبت است. ضمیر «او» ارجاع می‌دهد به دور. «او» در فاصله‌ بین دو نفر ایستاده. جنسیت ندارد.

او زاهد بارخدا

نام کتاب، عنوان خوب و برگزیده‌ای‎ است؛ عنوانی که تمام این مفاهیم را دربردارد. هنگام خوانش داستان مرتب خوانده و یادآور می‌شود از غیبت «او»؛ اویی که گاه مرد در چهره‌ خیالیِ زن می‌بیند و لحظاتی دوربین سمت زن چرخیده می‌شود که «او» را در مرد جست‌وجو می‌کند.

در داستان «او» عشق با مسائل جانبی درهم‌ آمیخته؛ غریب و بی‌پروا به تصویر کشیده شده است. چنانچه هنگام خواندن تفکیک و درکِ بودن یا نبودنش دشوار خواهد بود. نویسنده در جایی گفته: «این او آشنای نسل من است.» لیکن می‌توان گفت «او» می‌تواند در تمام نسل‌ها موجودیت داشته باشد؛ چراکه عشق وابسته به هیچ‌یک از زمان و مکان مشخصی نیست.

شروع داستان در زمان گذشته‌ دور، آغاز می‌گیرد: در میان ابهامی سوال‌برانگیز. اما آیا این ابهام خواننده را به ادامه‌ داستان ترغیب می‌کند؟ رابرت اسکولز در کتاب «عناصر داستان» آورده که در شروع داستان باید شخصیت‌های کلیدی معرفی شوند و مناسبت‌های اولیه‌ آنها مشخص ‌شود و زمینه برای کنش اصلی آماده و چنانچه در داستان نیاز داشته باشد مطلبی از گذشته‌ قصه آورده شود. زنی که اصرار می‌کند. اصراری که برای مرد قابل درک نیست و مردی که سال‌هاست به انزوا عادت کرده. به گذشته پشت کرده و در سکوتی خودساخته از هر آنچه در گذشته داشته روگردانده و فراری است.

زاهد بارخدا در «او» توانسته کشمکش ذهنی و عاطفی ماندگاری برای شخصیت‌ها بسازد. بازی با سایه‌ها و پیداکردن یکدیگر در بین سایه‌هایی که از گذشته در افکارشان برجای مانده ‌است. داستان پر از تعلیق است. همه‌چیز پا در هوا مانده و منتظر کشف و شهود خواننده است. شاید همین کنجکاوی، موتور خواننده را روشن نگه دارد تا تشویق شود و داستان را ادامه بدهد. طرح اصلی واضح نیست، اما برای خواننده قابل باور است. شخصیت اصلی مدام برای حل مساله تعریف‌شده‌ داستان در تلاش است. اما باید گفت که خواننده به راحتی قادر به تشخیص زمان و مکان در داستان نیست.

می‌توان گفت، بهترین نکته در داستان بلند، فضاسازیِ بارخدا در داستان است. با اینکه بیشتر اتفاقات در تک اتاقی در خانه‌ای حیاط‌دار واقع می‌شود، اما فضا برای خواننده به هیچ عنوان خسته‌کننده نیست. حتی فضاهایی که در خیابان و مترو به تصویر کشیده شده نیز قابل باور و قابل لمس برای خواننده است.

مرد و زنِ شخصیتِ داستان، با ظاهر و باطنی مناسب از خصوصیات موردنظر، از نظر موقعیت تاریخی و فرهنگی خاص خود به خوبی به تصویر کشیده شده‌اند. شخصیت مرد و زن داستان شخصیتی رمزآلود دارد. شخصیتی که گاهی از آنها فراتر است. درنهایت و انتهای داستان، زنی که در شروع داستان آمده بود تا بماند. تا مرگ خود را در کنار مرد بیافریند. سخن از رفتن می‌زند و اینکه نیامده بود بماند. اما شخصیت مرد هنوز به دنبال سایه‌هاست و گریز از گذشته و نتوانسته وجود «او» را در باور خود بگنجاند.

یکی از نقاط ضعف داستان که موجب آسیب‌دیدنِ آن شده، دیالوگ‌ها است؛ دیالوگ‌هایی اکثرا طولانی، دیالوگ‌هایی دو یا سه صفحه‌ای که گاها موجب خستگیِ خواننده می‌شوند. دیالوگ‌هایی که گنگ هستند و خواننده را سردرگم می‌کنند.

راوی سوم‌شخص داستان نیز با خونسردی و به کُندی داستان را پیش می‌برد. «او» ظرفیت‌های خاص خود را دارد. نثر و زبان داستان با موضوع و حال‌وهوای آن متناسب است. نثری غیرصمیمی سخت و بیگانه دارد. نثر در «او» فاقد غلط‌های نگارشی است. اما جابه‌جایی افعال و فاعل‌ها در جملات و شاعرانگیِ عجیبی که در زبان به‌کار گرفته شده، خوانش داستان را کُند و خسته‌کننده کرده‌. شیوایی در نثر و سرراست و صمیمانه‌بودنِ زبان نگارش داستان می‌توانست به جذابیت آن بیافزاد و کُندبودن داستان را کاهش دهد. در جایی از داستان آمده: «من فاصله را شنیده بودم، ندیده‌ بودم خودش را. درد داشت ندیدنش، فقدانِ «او». برای فراموشی، فراموش‌کردن کسی که ندیده‌ ‎بودم. خاطره نداشتم از او. نمی‌شد فراموشش کرد. فراموش نشدنی‌ است آن که نیست و نبوده ‌است گویا. پیوسته درد بود غیبتش...» با کمرنگ‌ترکردن شاعرانگی در نثر و زبان، می‌شد «او» را در چشم خواننده مقبول‌تر و خواندنی‌تر کرد.

«او» ملاقات زن و مرد را دنبال می‌کند. ملاقاتی که با مخفی‌کاری هردو شخصیت یکسان داستان ادامه پیدا می‌کند. شخصیت زن تلاشش برسر برملاکردن گذشته است. شخصیت مرد در پی فرار و به‌نوعی انکار از گذشته‌ای که زن درصدد فاش‌کردن آن است است. در میان کلمات، مرد زن را به‌خاطر می‌آورد درحالی‌که از بیان آن سر باز می‌زند و از تصور زن رو برمی‌گرداند. تمامیِ داستان یادآوری خاطراتی است که زندگی زن و مرد شخصیت داستان را در چنگال خود گرفته و مسیر آن دو را در جاده‌ زندگی تغییر داده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

تلاش و رنج یک هنرمند برای زندگی و ارائه هنرش... سلاح اصلی‌اش دوربین عکاسی‌اش بود... زندانی‌ها هویت انسانی خود را از دست می‌دادند و از همه‌چیز تهی می‌شدند... وقتی تزار روسیه «یادداشت‌هایی از خانه مردگان» را مطالعه کرد گریه‌اش گرفت و به دستور او تسهیلاتی برای زندان‌های سیبری قایل شدند... نخواستم تاریخ‌نگاری مفصلی از اوضاع آن دوره به دست بدهم... روایت یک زندگی ست، نه بیان تاریخ مشروطیت... در آخرین لحظات زیستن خود تبدیل به دوربین عکاسی شد ...
هجوِ قالیباف است... مدیرِ مطلوبِ سیستم... مدیری که تمامِ بهره‌اش از فرهنگ در برداشتی سطحی از دو مفهومِ «توسعه» و «مذهب» خلاصه می‌شود... لیا خودِ امیرخانی‌ست که راوی‌اش این‌بار زن شده‌است تا برای تهران مادری کند؛ برای پسربچه‌ی معصومی که پیرزنی بدکاره است در یک بن‌بستِ سی‌ساله... ما را به جنگِ اژدها می‌برد امّا می‌گوید تمامِ سلاحم «چتربازی» است و «شاش بچّه» و... کارنامه‌ی امیرخانی و کارنامه‌ی جمهوری اسلامی بهترین نشان‌دهنده‌ی تناقض در مسئله‌شان است ...
بازخوانی ماجراهای چپ مارکسیست- لنینیست که از دهه ۲۰ در ایران ریشه دواند... برای انزلی و بچه‌های بندرپهلوی تاریخ می‌نویسد... تضاد عشق و ایدئولوژی در دوران مبارزه... گاهی قلم داستان‌نویسانه‌اش را زمین می‌گذارد و می‌رود بالای منبر وعظ. گاهی لیدر حزب می‌شود و می‌رود پشت تریبون. گاه لباس نصیحت‌گری می‌پوشد... یکی از اوباش قبل از انقلاب عضو کمیته می‌شود... کتاب پر است از «خودانتقادی» ...
آیا می‌توان در زبان یک متن خاص، راز هستی چندلایه و روزمره‌ انسان عام را پیدا کرد؟... هنری که انسان عام و مردم عوام را در خود لحاظ کرده باشد، به‌لحاظ اخلاقی و زیباشناسانه برتر و والاتر از هنری است که به عوام نپرداخته... کتاب خود را با نقدی تند از ویرجینیا وولف به پایان می‌برد، لوکاچ نیز در جیمز جویس و رابرت موزیل چیزی به‌جز انحطاط نمی‌دید... شکسپیر امر فرازین و فرودین را با ظرافتی مساوی درهم تنید، اما مردم عادی در آثار او جایگاهی چندان جدی ندارند ...
با دلبستگی به دختری به‌ نام «اشرف فلاح» که فرزند بانی و مؤسس محله است، سرنوشتِ عشق و زندگی‌اش را به سرنوشت پرتلاطم «فلاح» و روزگار برزخی حال و آینده‌اش گره می‌زند... طالع هر دویشان در کنار هم نحس است... زمینی برای بازی خرده‌سیاست‌مدارها و خرده‌جاه‌طلب‌ها... سیاست جزئی از زندگی محله است... با آدم‌ها و مکانی روبه‌رو هستیم که زمان از آنها گذشته و حوادث تکه‌تکه‌شان کرده است. پوستشان را کنده و روحشان را خراش داده ...