کتاب «‌نخل‌ها تو را می‌خوانند» داستان زندگی سردار اصغر لاوی از فرماندهان یگاه زرهی سپاه پاسداران به قلم خانم زهرا حیدری منتشر شد.

نخل‌ها تو را می‌خوانند» داستان زندگی سردار اصغر لاوی

به گزارش کتاب نیوز به نقل از مهر، این کتاب روایتی داستانی از زندگی شهید اصغر لاوی از فرماندهان یگاه زرهی سپاه پاسداران را بیان می‌کند.

اصغر لاوی سال ۱۳۳۸ در خرمشهر متولد و سال ۱۳۶۵ در خرمشهر به شهادت رسید. او یکی از فرماندهان شجاع در یگان زرهی سپاه بود. اصغر لاوی با تکیه بر تجربیاتی که در عملیات‌های مهم و سرنوشت‌ساز طریق‌القدس، فتح‌المبین، بیت‌المقدس، رمضان، مسلم بن عقیل، محرم، بدر، خیبر و والفجر ۸ کسب کرده بود، در عملیات کربلای ۵ به‌عنوان فرمانده تیپ زرهی ۲۸ صفر وارد عمل شد. در عملیات کربلای ۵ و در منطقه عمومی شلمچه پس از ده روز نبرد شدید همراه با ۱۴ تن از هم‌رزمانش به‌افتخار شهادت نائل آمد.

نخل‌ها تو را می‌خوانند در ۵۶۰ صفحه و توسط مؤسسه شهید حسن باقری منتشر و روانه بازار نشر شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

دختر به پدر می گوید: برای تو همه جا میدون جنگه، ولی برای من نه... درباره‌ی یک زخم ناسور ملی ست، که این بار، از یک دعوای مضحک دونفره، سر باز کرده است. یک زخمی قومیتی، یک زخم مذهبی، یک زخم به پشتوانه‌ی سالها جنگ داخلی... فهمیدن اینکه همیشه و همه جا و در برابر همه کس نیاز به روحیه جنگاوری و سلحشوری نیست، و هر اختلافی را نباید تبدیل به جنگ حیثیتی کرد؛ سخت است ولی لازم ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...
ماجرای رستم و سهراب، تنها موردی است که در آن پدری ناخواسته فرزندش را -چون که معترض حکومت شاه ایران شده بود- می‌کشد و تراژدی فرزندکشی را رقم می‌زند... تنها زن باقرآباد که بلد است از روی کتاب شعر بخواند... با یکه‌بزن‌های دیگر به طمع پول همراه شده تا دل «آذر» را به دست بیاورد... اما آذر دلش برای زندگی با «گروهبان رستمی» هوایی شده... معلوم نمی‌شود این مادر متفاوت و قوی، چه تأثیری در زندگی سالار داشته ...