برشی از «ذلیل شدگان و اهانت دیدگان» داستایفسکی با ترجمه سروش حبیبی


نیکلای سرگی یویچ ایخ مینیف از خانواده آبرومند و در گذشته ثروتمندی بود، که از دیرباز بیچیز شده بود. با این حال املاک آبادی شامل صدوپنجاه سر بنده از پدر و مادرش به ارث برده بود. بیست سالی داشت که تصمیم گرفت به خدمت نظام درآید و به رسته سوار پیوست. کارها همه به خیر و با موفقیت می گذشت تا اینکه سال ششم خدمتش، در یک شب نافرجام هرچه داشت در قمار باخت. آن شب تا صبح بیدار ماند. شب بعد دوباره سر میز بازی نشست و اسبش را به داو گذاشت و این آخرین چیزی بود که برایش مانده بود. یک ورق کشید، که برنده بود، بعد ورقی دیگر، که آن هم برنده شد و به این کار ادامه داد و ظرف نیم ساعت یک پارچه از املاکی را که شب پیش باخته بود باز به دست آورد و این آبادی ایخ مینیوکا۱ بود که بنا به آخرین سرشماری شامل پنجاه سر بنده بود. آن وقت از بازی دست کشید و روز بعد از خدمت ارتش کناره گرفت. اما املاکی شامل صد سر بنده اش را پای بازی گذاشته بود، بی بازگشت. دو ماه بعد با درجه ستوانی از قید ارتش آزاد شد و سر آب و ملک خود رفت و تا آخر عمر هرگز از ماجرای باختش کلمه ای بر زبان نیاورد و اگر دوستی می خواست یاد این ماجرای سیاه را زنده کند، با وجود سلامت نفسش که معروف بود، بی چون و چرا پیوند دوستی اش را با او وامی برید. باری با اهتمام بسیار به ملک داری پرداخت و سی وپنج سال داشت که با آنا آندره یونا شومیلوا ازدواج کرد، که دوشیزه بی چیزی بود از نجبا و با دست خالی به خانه او آمد. اما با وجود بی چیزی در مرکز استان در یک پانسیون ویژه دوشیزگان اشراف درس خوانده بود و این پانسیون زیر نظر بانوی فرانسوی مهاجری به نام خانم مون روش اداره می شد. آنا آندره یونا تمام عمر می نازید به اینکه از این پانسیون بیرون آمده است، گیرم هیچ معلوم نبود که آنجا چه آموخته است. نیکلای سرگی یویچ در اداره ملک بسیار کاردان شد به طوری که مالکان مجاور در کار ملک داری از او چیز می آموختند.

ذلیل شدگان و اهانت دیدگان | برشی از رمان

چند سالی که گذشت ناگهان پرنس پیوتر الکساندرویچ والکونسکی مالک واسیلی یوسکایه، که مجاور ایخ مینیوکا بود و نهصد سر بنده داشت از پترزبورگ به سرکشی ملک خود آمد. آمدن او به روستا در سراسر آن نواحی توجه بسیار جلب کرد. این پرنس سنی نداشت ولی دیگر جوان هم نمی شد به حسابش آورد. پایه اجتماعی بلندی داشت و روابطش با متنفذان گرم بود. مرد خوش صورت و جذابی بود و ثروت کلانی داشت و از همه مهم تر اینکه زن نداشت و این برای بانوان و دوشیزگان منطقه البته اهمیت بسیار داشت. گفته می شد که استاندار، که نسبت دوری نیز با او داشت در مرکز استان استقبال گرمی از او کرده است و پرنس با خوشرویی و دلبری هایش همه بانوان مرکز استان را شیدای خود ساخته است و از این جور حرف ها. خلاصه این پرنس یکی از درخشان ترین نمونه های نجبای پترزبورگ بود. امثال او بسیار به ندرت سری به شهرستان می زدند، ولی وقتی می زدند سفرشان رویداد مهمی شمرده می شد. اما این پرنس آدم چندان مهربانی نبود، خاصه نسبت به کسانی که احتیاجی به آن ها نداشت. به کسانی هم که پایه اجتماعی شان را، ولو اندکی، پایین تر از خود می شمرد اعتنایی نمی کرد. از این رو لازم ندید که وقتی از ملک خود دیدن کرد از راه ادب سری هم به همسایگان خود بزند و با آن ها آشنا شود و از این راه دشمنان بسیاری برای خود تراشید. به این سبب وقتی ناگهان به فکر افتاد که به دیدن نیکلای سرگی یویچ برود همه بسیار تعجب کردند. البته نیکلای سرگی یویچ یکی از نزدیکترین همسایگانش بود. پرنس در خانواده ایخمی نیف بر دل همه اثر بسیار گذاشت. زن و شوهر را و خاصه آنا آندره یونا را واله خود کرد. طولی نکشید که با آنها صمیمی و خودمانی شد و هرروز به خانه شان می رفت و آنها را به خانه خود به مهمانی می خواند. شوخی می کرد و بذله می گفت و حکایاتی خنده آور نقل می کرد و با پیانوی بدصداشان آهنگ می نواخت و آواز می خواند. حیرت نیکلای سرگی یویچ و زنش حدی نداشت.

او و زنش هیچ نمی فهمیدند که مردم چطور می توانند بر شخصی چنین صاحبدل و مهربان بد قضاوت کنند و پشت سرش بد بگویند. حال آنکه همه همسایگان یک صدا او را مردی متکبر و خودپسند و دیرجوش می شمردند و در این داوری بر او اصرار می ورزیدند. پیدا بود که پرنس به راستی شیفته نیکلای سرگی یویچ شده بود که مردی ساده دل و درستکار و شریف و بی غرض بود. البته راز پنهان پرنس به زودی آفتابی شد. پرنس به واسیلی یوسکایه آمده بود که مباشر خود را، که آلمانی فاسد و نادرست و عیاشی بود مرخص کند. این مباشر کشاورز پرمدعایی بود، که با موهای سفید و بینی عقابی و عینک روی آن متشخص می نمود و احترام القامی کرد. ولی با همه این ویژگی ها دستش کج بود و بی محابا می دزدید و از اینها گذشته چند نفر از بندگان را زیر شکنجه کشته بود. اما عاقبت مچش را گرفتند. این حال سخت بر او گران آمد و به شدت رنجید و درباره درستی و شرف آلمانی اش داد سخن داد، اما از کار برکنار شد و با رسوایی. پرنس پس از راندن او مباشری می خواست و نیکلای سرگی یویچ را برای این منظور انتخاب کرد، زیرا او مردی کاردان بود و بسیار شریف و از بابت درستی اش البته هیچ تردیدی روا نبود. ظاهرا پرنس ترجیح می داد که نیکلای سرگی یویچ در عالم دوستی خود برای این کار داوطلب شود اما چون نشد، پرنس ناگزیر یک روز رسما به او پیشنهاد کرد و پیشنهادش شکل تقاضایی دوستانه داشت، در نهایت تواضع. ایخ مینیف اول نمی خواست زیر بار برود ولی مواجب قابل توجهی که با این کار همراه بود آنا آندره یونا را فریفت و محبت دوچندان شده پرنس آخرین دودلی های ایخ مینیف را از میان برد. پرنس به منظور خود رسیده بود. باید گفت که آدم شناس تیزبینی بود. طی مدت کوتاه آشنایی اش با ایخ مینیف پی برده بود که با چه جور آدمی سروکار دارد و فهمیده بود که نیکلای سرگی یویچ را فقط از راه دوستی و دام های عاطفی می شود فریفت. دانسته بود که باید دل او را مجذوب خود کند وگرنه جاذبه پول در این عرصه چندان موثر نیست. او مباشری می خواست که بتواند چشم بسته و برای همیشه به او اعتماد کند و دیگر نیازی نداشته باشد که خود به واسیلی یوسکایه سری بزند و به راستی نیز جز این قصدی نداشت. ایخ مینیف را به قدری شیفته خود ساخته بود که او حقیقتا به صمیمیتش یقین یافته بود. نیکلای سرگی یویچ یکی از نیک نهادان روزگار بود. مرد ساده دل و شاعرمنش و خیال پردازی بود، که به رغم هرچه درباره آنها گفته شود از گوهران درخشان این خاک پاکند و به قدری خوبند که همین که (گاهی معلوم نیست به چه علت) به کسی دل بستند به طیب خاطر بنده اش می شوند و کار دوستی را گاهی به جایی می رسانند که مضحک می نماید.

سال ها گذشت. ملک پرنس بسیار آباد شد. مناسبات میان مالک و مباشرش، بی کوچکترین اختلالی از جانب این یا آن، ادامه یافت، اما دیگر از نامه نگاری خشک و جدی و محدود به امور ملک فراتر نمی رفت. پرنس در تصمیم های نیکلای سرگی یویچ به هیچ روی دخالت نمی کرد و فقط گاهی توصیه هایی به او می کرد که با راحتی اجرا و بجابودن و سودآوری شان مباشر را به حیرت می انداخت. پیدا بود که پرنس نه فقط از هزینه های بی حاصل گریزان بود، بلکه در تحصیل سود شمی خاص و در جمع مال حرص بسیار داشت. پنج سالی بعد از آمدنش به واسیلی یوسکایه وکالتنامه ای به اسم نیکلای سرگی یویچ فرستاد برای خرید ملک دیگری در همان استان، که بسیار آباد و شامل چهارصد سر بنده بود. نیکلای سرگی یویچ از این بابت بسیار شاد بود. از موفقیت های پرنس و شایعاتی که در خصوص کامیابی ها و پیشرفت هایش در جامعه می شنید چنان صمیمانه به وجد می آمد که گفتی از درخشش برادرش. اما شادمانی او زمانی به اوج خود رسید که پرنس کاری کرد که از اعتماد فوق العاده اش به او نشان داشت. حالاببینید چه جور... ولی اینجا ناگزیر باید جزییات خاصی از زندگی این پرنس والکونسکی را ذکر کنم. زیرا می شود گفت پرنس یکی از مهم ترین اشخاص این داستان است.

پیش از این گفتم که پرنس بیوه بود. در آغاز جوانی زن گرفته بود، آن هم به طمع ثروت عروس. از پدر و مادر خود که ساکن مسکو بودند و دیگر ثروتی نداشتند ارثی که ارث باشد نصیبش نشده بود. واسیلی یوسکایه (ملک موروثی اش) زیر بار گرو روی گرو بود. و بدهی های مربوط به آن سر به آسمان می زد، به طوری که پرنس در بیست ودو سالگی برای امرار معاش ناچار به خدمت دولت درآمده و در مسکو کارمند اداره ای شده بود، زیرا یک کاپک هم در دست نداشت و زندگی اجتماعی خود را همچون «گدایی کهن تبار»۲ یا پرنسی پابرهنه شروع کرده بود. عاقبت از راه ازدواج با دختر در خانه مانده ای که پدرش بسیار ثروتمند و تیولدار رسومات بود از مخمصه بیرون آمد. بگذریم که پدر عروس بابت جهیزیه دخترش او را فریب داد. اما هرچه بود پرنس توانست از این راه میراث خود را از گرو آزاد کند و برپا خیزد و سروسامانی بگیرد. بازاری زاده ای که نصیبش شده بود کوره سوادی بیش نداشت و نمی توانست یک جمله سروته دار بر زبان آورد. از این گذشته بسیار زشت رو بود و تنها خصلتی که می شد برایش شمرد این بود که نیک نهاد و بی زبان بود و پرنس از این دو خصلت او سود می جست و شلتاق بسیار می کرد. بعد از یک سال زندگی این زن را با پسری که برایش آورده بود روی دست پدرزن، یعنی همان تیولدار رسومات در مسکو گذاشت و خود، با سمت مهمی، که توانسته بود با استفاده از نفوذ یکی از بستگان متنفذ پترزبورگی اش برای خود دست و پا کند به شهرستان... به ماموریت رفت. جانش در عطش پیشرفت و رسیدن به مقام های عالی و گرفتن نشان و ستاره می جوشید و از آنجا که با زنی که نصیبش شده بود نه در پترزبورگ می توانست طوری که باب طبعش بود زندگی کند و نه حتی در مسکو، تصمیم گرفت که در انتظار فرصت بهتر خدمت خود را از شهرستان شروع کند. می گویند پرنس در همان سال اول زناشویی زندگی را بر زنش حرام کرده بود و چیزی نمانده بود که زن بیچاره از ذلت دق کند.

این شایعات همیشه نیکلای سرگی یویچ را به خشم می آورد. او همیشه با حرارت بسیار حق را البته به پرنس می داد و تاکید می کرد که وصله رفتار رذیلانه به پرنس نمی چسبد. اما پرنسس بازاری تبار بعد از هفت سال درگذشت و پرنس از قید عیال آزاد، فورا به پترزبورگ بازآمد و حتی در محافل اعیان جلب توجه بسیار کرد. او هنوز جوان و جذاب بود و ثروتی داشت و از ویژگی های درخشانی بهره مند بود. بی تردید آدم سخن سنج و نکته گوی باذوقی بود و بسیار بانشاط، به طوری که در محافل بزرگان نووارد نامجویی شمرده نمی شد، که به طمع مقام و حمایت بزرگان آمده باشد بلکه شخصی می نمود بر پای خود ایستاده و از دیگران بی نیاز. می گفتند که به راستی جاذبه ای فریبا داشت، توانی چیرگی جو و نیرومند. بانوان فورا مجذوبش می شدند. مثل ریگ پول خرج می کرد و هرچند که ذاتا حسابگر بود و قدر هر پشیزش را می دانست، چنانکه کارش به بخل می رسید، در قمار به اشخاصی که مصلحت می دید کلان می باخت و خم بر ابرو نمی آورد. اما او به قصد تفریح به پترزبورگ نیامده بود. آمده بود تا در راه ساختن آینده خود قدم های بلند بردارد و بنیاد قدرت و ثروت خود را استوار کند و در این کار موفق شد. کنت نایینسکی همان خویشاوند متنفذش که اگر در او خواهش گری طفیلی منش می دید قابل اعتنایش نمی شمرد به دیدن موفقیت درخشان او در مجالس اعیان تعجب کرد و نه فقط ممکن، بلکه شایسته و لازم دید که گرامی اش دارد و مورد التفات خاص خویش اش قرار دهد تا جایی که پسرک هفت ساله اش را در خانه خود پذیرفت و تربیتش را زیرنظر گرفت. این رویدادها مقارن زمانی بود که پرنس به واسیلی یوسکایه آمد و با ایخ مینیف آشنا شد. سرانجام با وساطت کنت با سمت بسیار مهمی در یکی از مهم ترین سفارتخانه های روسیه به خارج رفت. از این زمان به بعد شایعاتی که درباره زندگی او شنیده می شد با تاریکی ابهام آمیخته بود. می گفتند در اروپا در ماجرای زشتی درگیر بوده است اما هیچ کس از کم و کیف این ماجرا به درستی چیزی نمی دانست. مسلم این بود که توانسته بود ملکی چهارصدبنده ای بخرد، که پیش از این ذکرش رفت. سال ها بعد با پایه ای عالی از اروپا بازگشت و فورا در پترزبورگ سمت بسیار مهمی به او داده شد. در ایخ مینیفکا شایع شد که در نظر دارد بار دیگر ازدواج کند و از راه این ازدواج با خانواده بسیار متشخص و متنفذ و ثروتمندی خویشاوند شود. نیکلای سرگی یویچ، از خوشحالی دست به هم مالان می گفت: «به زودی از رجال طراز اول خواهد شد!» در آن زمان من در پترزبورگ بودم و به دانشگاه می رفتم و به یاد دارم که ایخ مینیف نامه ای به من نوشت و از من خواست تحقیق کنم که آیا شایعه ازدواجش اعتباری دارد یا نه. به پرنس هم نامه ای نوشت و از او خواست که مرا زیر بال بگیرد. اما پرنس به نامه اش جوابی نداد. من فقط دانستم که پسر او، که ابتدا در خانه کنت و زیرنظر او بزرگ می شد به «لیسه»۳ رفته و در نوزده سالگی دیپلم علمی گرفته است. این را به ایخ مینیف نوشتم و نیز افزودم، که این پسر نازلوببه ایست و دردانه پدر است و پرنس از هم اکنون در فکر آینده اوست. اینها را از دوستان دانشجوی خود شنیده بودم که پرنس جوان را می شناختند. در این هنگام نامه ای از پرنس به نیکلای سرگی یویچ رسید، که اسباب تعجب فراوانش شد.

پرنس، چنانکه پیش از این اشاره کردم، در روابطش با نیکلای سرگی یویچ از نامه نگاری خشک تجاوز نمی کرد و جز درباره امور اداره ملک حرفی نمی زد، ولی در این نامه با لحنی بسیار دوستانه، به تفصیل و بی پرده، از وضع زندگی خانوادگی خود نوشته و شکایت کرده بود، که پسرش با رفتار ناشایسته اش اسباب اندوه او شده است. البته می داند که شیطنت های کودکانه او را هنوز نباید زیاده جدی گرفت (پیدا بود که می خواهد از پسرش دفاع کند) ولی او تصمیم گرفته است که فرزندش را مجازات کند و بترساند و فکر کرده است که مدتی او را به روستا بفرستد تا زیر نظر و مراقبت او، یعنی ایخ مینیف، سربه راه شود. نوشته بود که امیدش به نیکلای سرگی یویچ عزیز و «بسیار پاک نهاد و نجیب و خاصه آنا آندره یونای مهربان» است، که فرزند سبکسرش را در خانواده خود بپذیرند و او را در خلوت روستا آموزش دهند و ذهن آشفته اش را با نور عقل سلامت و متانت ببخشند و اگر ممکن باشد دوستش بدارند و خاصه سبکسری اش را اصلاح کنند و «اصول استوار و نجات بخشی را که برای زندگی انسان بسیار لازم است به او القا کنند.» بدیهی است که ایخ مینیف پیر این مسوولیت را با شادمانی بسیار پذیرفت و پرنس جوان آمد و آن ها با آغوش باز همچون فرزند خود از او استقبال کردند. طولی نکشید که نیکلای سرگی یویچ سخت به او علاقه مند شد به طوری که محبت اش به او کمتر از دلبستگی اش به دخترش ناتاشا نبود و حتی بعدها، پس از قطع رابطه قطعی با پدر او، همچنان گاهی از آلیوشای۴ خود با شادی یاد می کرد (او پرنس جوان الکسی پتروویچ را مثل فرزند عزیزی آلیوشا می نامید). الکسی پتروویچ براستی پسر خوشروی شیرینی بود: بسیار زیبارو و نرم دل و مثل دختری لطیف خو و نازک احساس و در عین حال سراپا نشاط و ساده دلی. روحی آینه گون داشت و دلی بر عواطف والاگشوده. تشنه محبت بود و راست و حق شناس، به طوری که در خانه ایخ مینیف همه همچون بتی دوستش داشتند.

با وجود نوزده سالی که از سنش می گذشت هنوز کودکی بیش نبود. به دشواری می شد تصورکرد که پرنس، این جگرگوشه نازپروردش را به روستا تبعید کرده باشد. می گفتند پسر در پترزبورگ وقت خود را به بطالت و سبکسری می گذرانده و زیر بار ورود به خدمت دولت نمی رفته است و همین موجب ناخرسندی پدرش بوده است. نیکلای سرگی یویچ در این خصوص از آلیوشا پرس وجویی نکرد زیرا پیدا بود که پرنس پیوتر الکساندرویچ در نامه خود نخواسته بود از علت راستین تبعید پسرش به روستا چیزی بگوید. البته شایعاتی درباره سبکسری های نابخشودنی آلیوشا، درباره برخی روابطش و دعوتی به دوئل و نیز باخت کلانی در قمار بر زبان ها بود و حتی بعضی می گفتند که آلیوشا در مال غیر تصرف کرده است. بعضی هم می گفتند که دورکردن آلیوشا از پترزبورگ نه به سبب گناهی بوده که مرتکب شده باشد، بلکه پدرش، از راه بعضی حسابگری های خودپسندانه اش این کار را لازم دانسته است. نیکلای سرگی یویچ این شق اخیر را با انزجار رد می کرد، خاصه به این سبب که آلیوشا، گرچه دوران کودکی و نوجوانی اش را دور از پدر گذرانده بوده، او را عاشقانه دوست می داشت و با شوق و شیفتگی بسیار از او حرف می زد و پیدا بود که کاملاتحت نفوذ عاطفی اوست. آلیوشا گاهی که بند زبانش سست می شد از کنتسی نیز حرف می زد که او و پدرش در به دست آوردن دلش با هم رقابت می کرده اند ولی او، یعنی آلیوشا، در این عرصه از پدرش موفق تر بوده است و همین اسباب خشم شدید پدرش شده است. او همیشه داستان این رقابت را با شوق و ساده دلی کودکانه ای، همراه با قهقهه های شادمانه شرح می داد اما نیکلای سرگی یویچ هر بار فورا شرح این ماجرا را کوتاه می کرد. آلیوشا شایعه قصد پدرش را نیز به ازدواج مجدد تایید می کرد.

آلیوشا نزدیک یک سال در این تبعید به سر برد. در تاریخ مقرر به پدرش نامه می نوشت، نامه هایی همه احترام و بسیار معقول. عاقبت به قدری به زندگی در واسیلیوسکایه خو گرفت که چون پرنس تابستان به روستا آمد (و البته رفتن خود را به روستا از پیش به ایخ مینیف اطلاع داده بود) جوان تبعیدی خود از او خواست اجازه دهد که تا ممکن است بیشتر در روستا بماند و کوشید به او بقبولاند که رسالتش زندگی در روستاست. دلبستگی های آلیوشا و تصمیم هایی که می گرفت از طبع بسیار پذیرا و دل پرمحبت و نازک خویی و نیز سبکسری اش ناشی بود که گاهی او را به کارهایی احمقانه می کشانید و این حال به سبب سستی شدید اراده و آمادگی فوق العاده اش بود برای تسلیم به هر نفوذ غیر. پرنس خواهش پسرش را با اندکی بدگمانی گوش کرد. پرنس پیوتر الکساندرویچ به طور کلی سخت عوض شده بود، چنانکه نیکلای سرگی یویچ به زحمت «دوست» پیشین خود را بازشناخت. این بار پرنس در کارهای نیکلای سرگی یویچ برعکس گذشته دخالت می کرد و سخت بهانه جو شده بود. در رسیدگی به حساب های ملک آزمندی و لئامتی زشت و خاصه بدگمانی غیر قابل توجیهی از خود نشان می داد و این رفتار او برای ایخ مینیف نیک نهاد بسیار دردناک بود. مدتی کوشید که این حال را نادیده گیرد و احساس خود را خطا انگارد و باور نکند. این بار سفر پرنس کاملابرعکس بار اول، یعنی دیدار چهارده سال پیشش از واسیلی یوسکایه گذشت. این بار به دیدار یک یک مالکان مجاور- البته مالکان بزرگ- رفت و به عکس به دیدن نیکلای سرگی یویچ نیامد و رفتارش با او رفتار اربابی بود با زیردستش. واقعه ای پیش آمد که هیچ انتظارش نمی رفت و میانه پرنس و نیکلای سرگی یویچ بی هیچ علت آشکاری سخت به هم خورد. گفته می شد که طرفین حرف های بسیار تند و اهانت آمیزی به هم زده اند.

ایخ مینیف واسیلی یوسکایه را با بیزاری ترک کرد، اما کار به این تمام نشد. شایعات زشتی در اطراف بر زبان ها افتاد. می گفتند نیکلای سرگی یویچ همین که به احوال و اخلاق پرنس جوان پی برده می خواسته است که از ضعف او به نفع خود بهره گیرد و دخترش ناتاشا (که در آن زمان هفده سال داشت) توانسته است جوان بیست ساله را دلباخته خویش سازد و سرانجام به یقین گفته می شد که دلباختگان از همان وقت قرار و مدار کار خود را گذاشته اند و می خواهند در روستای گریگوریوو واقع در پانزده ورستی واسیلی یوسکایه، به ظاهر پنهان از پدر و مادر دختر ازدواج کنند، اما در حقیقت پدر و مادر دختر البته از جزییات کار خبر دارند. خلاصه اینکه وراجی هایی که لغزگویان بخش، از زن و مرد، در اطراف این داستان درهم بافتند در یک کتاب نمی گنجید. اما عجیب تر از همه این بود که پرنس همه این وراجی ها را کاملاباورکرد و در پی نامه بی امضایی که از شهرستان به پترزبورگ رسیده بود به واسیلی یوسکایه آمد. البته هر کس که ولو اندکی به احوال نیکلای سرگی یویچ آشنا بود یک کلمه از افترا هایی را که مغرضان به او می زدند باور نمی کرد. باوجود این طبق معمول، همه به جنب و جوش افتادند، همه در بدگویی و لغزخوانی از هم پیشی می جستند، همه سرمی جنباندند و... همه او را محکوم می کردند. اما ایخ مینیف طبعی والاتر از آن داشت که از دخترش در مقابل غرض ورزان دفاع کند و آنا آندره یونا را نیز تاکید منع کرد که هیچ گونه توضیحی در این خصوص به مدعیان همسایه ندهد. اما خود ناتاشا، که این جور سیاه رو شده بود تا یک سال بعد می شود گفت که از این تهمت ها و یاوه پردازی ها هیچ خبر نداشت. ماجرا را با اهتمام بسیار از او پنهان داشته بودند.

در این اثنا کدورت پیوسته ریشه گیرتر می شد. «مصلحان خیراندیش! و غمگساران مهربان» بیکار ننشستند. افشاگران و شاهدانی پیدا شدند و آنقدر گفتند و گفتند، تا عاقبت به پرنس قبولاندند که نحوه اداره ملک و مباشری نیکلای سرگی یویچ طی این سال ها به هیچ روی نمونه و با موازین شرافت و امانت سازگار نبوده است. علاوه بر این مدعی شدند که نیکلای سرگی یویچ سه سال پیش، بر سر فروش یک قطعه جنگل دوازده هزار روبل نقره اختلاس کرده است و می توانند مدارک روشن و قانونا معتبر در تایید این اختلاس ارائه دهند. تازه نیکلای سرگی یویچ برای این معامله هیچ گونه وکالتنامه رسمی به امضای پرنس نداشته و این کار را به صلاحدید خود کرده و بعد به پرنس قبولانده است که این معامله لازم بوده و مفاصاحسابی بسیار کمتر از مبلغی که به راستی به دستش رسیده ارائه کرده است. مسلم است که این حرف ها همه، چنانکه بعدها معلوم شد، افترای محض بود ولی پرنس همه را باور کرده و در حضور شهود نیکلای سرگی یویچ را دزد خوانده بود. ایخ مینیف این اهانت را برنتابیده و با همان شدت به او جواب داده بود و کار به مشاجره ای وحشتناک انجامیده و به زودی به دادگاه کشیده شده بود. نیکلای سرگی یویچ، که سندی برای اثبات بی گناهی خود در دست نداشت و از آن مهم تر از هرگونه پشتیبان بانفوذی، که در این گونه ماجراها واجب است محروم و در امور دادگستری بی تجربه بود قافیه را باخت. احتمال احقاق حقش بسیار کم بود. ملکش را ضبط کردند. پیرمرد سرگشته همه چیز را رها کرد و تصمیم گرفت که به پترزبورگ آید و شخصا برای دفاع از خود به تکاپو افتد و کارهای خود را در شهرستان به وکیل باتجربه ای سپرد. ظاهرا پرنس به زودی دریافت که ایخ مینیف را به ناحق آزرده است. اما رنجیدگی از دو طرف به قدری شدید بود که هیچ جایی برای آشتی باقی نبود و پرنس که سخت خشمگین بود از هر وسیله ای سود می جست که دعوا را به نفع خود به نتیجه برساند، یعنی در حقیقت حریف را از هستی ساقط کند.

پی نوشت ها:
۱- اگر ایخ مینیف ایرانی بود اسم دهش ایخ مینیف آباد می شد، یا آن یکی واسیلیفسکی آباد. اما ترجمه اعلام درست نیست و از این گذشته با فضای خارجی داستان سازگار نمی بود.
۲- برگرفته از یکی از اشعار نکراسف.
۳- اینجا «لیسه» (دبیرستان) اسم عام نیست، بلکه اسم آموزشگاه بسیار معتبری بوده است، که در ۱۸۱۱ توسط الکساندر اول تاسیس شد به منظور تربیت و آموزش فرزندان ذکور اشراف که برای احراز مقام های عالی در دستگاه اداری تربیت شوند. مثلاپوشکین از همین مدرسه فارغ التحصیل شده است. به همین دلیل آن را «دبیرستان» ترجمه نکردم، زیرا اسم خاص است.
۴- آلیوشا مصغر محبت آمیز الکسی است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جستجوی یک دوچرخه‌ی دزدیده‌شده بهانه‌ای به دست نویسنده می‌دهد تا از بیکاری در کشوری سخن گوید که نیم قرن است از این درد رنج می‌کشد... در این رهگذر، محله‌های فقیر و مردمان آن توصیف شده‌اند: دزدان و همدستان آنها، روسپیان و پااندازان، و تاجران مشکوک... شخصیت اصلی داستان سعی می‌کند که پلیس را درگیر این داستان کند، اما کاملاً شکست می‌خورد... با وساطت روسپی می‌تواند دوچرخه‌اش را دوباره از دزد خریداری کند ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...
ماجرای رستم و سهراب، تنها موردی است که در آن پدری ناخواسته فرزندش را -چون که معترض حکومت شاه ایران شده بود- می‌کشد و تراژدی فرزندکشی را رقم می‌زند... تنها زن باقرآباد که بلد است از روی کتاب شعر بخواند... با یکه‌بزن‌های دیگر به طمع پول همراه شده تا دل «آذر» را به دست بیاورد... اما آذر دلش برای زندگی با «گروهبان رستمی» هوایی شده... معلوم نمی‌شود این مادر متفاوت و قوی، چه تأثیری در زندگی سالار داشته ...