اول، لولئین‌خانه مسجدشاه بود که زمینی معادل هزار و چند صد متر مساحت را در بر گرفته، چهل دهانه مستراح در آن بنا شده بود که با سرقفلی‌ای معادل سی چهل هزار تومان و روزانه ده دوازده تومان عایدات خرید و فروش می‌شد... ممنوع شدن مصرف علنی تریاک، ممنوعیت عربده کشی و آوازه خوانی در خیابان‌ها، ممنوعیت خرس رقصانی و لوطی عنتری، ممنوعیت ورود حمامی با لباس نیمه برهنه به داخل خیابان و ممنوعیت قضای حاجت در معابر...


سرویس‌های بهداشتی تهران قدیم یا لولئین خانه‌ها (لولئین آفتابه مانندی سفالی بود و همین دلیل مستراح‌ها را نیز لولئین خانه می‌گفتند) ابتدا مستراح‌های مساجد و بعد مستراح‌های حمام‌ها بودند و البته درآمد بسیاری هم نصیب برخی از اشخاص می‌کردند. نخستین شخص متمتع از لولئین خانه متولی آن بود و سپس لولئین دار که آن را اجاره کرده بود و در ادامه شاگرد لولئین دار که آن را از اجاره دار به صورت مقاطعه کنترات می‌کرد و یا مزد می‌گرفت و دیگر کودبخر و کود کِش و رعیت و باغدار و محصول فروش و در آخر هم شغل مهمی به اسم کناسی. کناس همان خلا پاک‌کن است. به قول زنده‌یاد جعفر شهری [تهران قدیم] از لولئین‌خانه‌های مرغوب تهران قدیم، اول، لولئین‌خانه مسجدشاه بود که زمینی معادل هزار و چند صد متر مساحت را دربر گرفته، چهل دهانه مستراح در آن بنا شده بود که با سرقفلی‌ای معادل سی چهل هزار تومان و روزانه ده دوازده تومان عایدات خرید و فروش می‌شد و بعد از آن لولئین خانه مسجد جامع که دوازده مستراح و روزی چهار تومان اجاره داشت و...

لولئین

اما لولئین خانه‌های آن روز تهران مانند مستراح‌های عمومی امروز وضعیت هولناکی از نظر بهداشت داشتند. نشیمن‌های مستراح‌ها دهانه‌های وسیعی بودند که بر بالای انبار آنها قرار گرفته بود. انبارها نیز زیرزمین‌های عمیق متصل به هم بود که در بالایشان نشیمن‌ها تعبیه شده و حفاظ آن برای جلوگیری از سقوط، تکه چوب‌هایی بودند که بر درازای دهانه‌ها قرار داده شده و در بدترین منظره ممکن با بویی تند و عفن و همراه با انواع نجاسات و جانوران غوطه ور در آن بودند. زمین در و دیوار مستراح‌ها نیز کمتر از انبار و سطح لولئین خانه‌ها آلوده نبود.

چرا که بیشتر مراجعان قادر به پرداخت یک شاهی پول لولئین داری نبودند و بدون آفتابه به مستراح می‌رفتند و پس از تمام شدن کارشان نیز چاره‌ای نداشتند جز اینکه خود را با انگشت پاک کرده و به دیوارها بمالند. کودکان و اطفال نیز از ترس سقوط در چاه یا انبار لولئین خانه‌ها در گوشه و کنار آن قضای حاجت می‌کردند. جالب اینجا بود که برخی از افراد برای ثواب کار، مقداری سنگ و کلوخ نزدیک لولئین خانه‌ها می‌آورند؛ چرا که در برخی دستورات فقهی طهارت توصیه شده که در زمان نبودن آب، سنگ و کلوخ از وسایل تطهیر است.

خلای رییس
زنده‌یاد جعفر شهری در کتاب «تهران قدیم» درباره تنها مستراح عمومی تهران (پس از لولئین خانه‌های مساجد و حمام‌ها) در دوران قاجاریه روایت می‌کند که خلای رییس تنها مستراح عمومی شهر بود و سبب احداث آن را گفته‌اند که یکی از داروغه‌های شهر که جوان خوش بر و رویی بوده به دلایلی مورد غضب قرار گرفته و اخراج می‌شود. زن ثروتمندی به او علاقه بسته و نگهداری‌اش می‌کند اما جوان پس از مدتی سر به بدخلقی گذاشته و از بیکاری شکایت می‌کند و هرچه زن به گوشش می‌خواند که ثروتش کافی است و نیازی به کار جوان نیست به خرجش نمی‌رود. در نهایت زن سرمایه‌ای در اختیار او می‌گذارد و جوان با آن پول لولئین خانه‌ای ساخته و چند دستگاه مبال احداث می‌کند و مشغول به لولئین داری می‌شود. زن باورش نمی‌شود که فردی که در آسوده‌ترین و محترم‌ترین حالت زندگی بوده دست به آن شغل نابهنجار بزند و در نهایت موضوع را با جوان در میان می‌گذارد. جوان می‌گوید زمانی که داروغه بوده صولت و اهن و تلپی داشته و حکمش را همه می‌خواندند، اما پس از اخراج این برایش حسرت شده و بهترین شغلش برای او همین لولئین داری است چرا که مردمان در هنگام «تنگی چشم» و احتیاج به قضای حاجت، هر حرفی را بدون چون و چرا گوش می‌کنند.

جعفر شهری تهران قدیم

سرپا قضای حاجت کردن ممنوع
داستان مستراح‌های عمومی پایتخت در تاریخ معاصر محدود به لولئین خانه‌های قاجاری نمی‌شود. هرچند که در آن دوران سرپا ادرار کردن، منکر بزرگی بود، اما گویا رواج بسیار داشت. این مساله را می‌توان از کودتای اسفند ۱۲۹۹ به سردستگی سیدضیاالدین طباطبایی دریافت. درباره او و کابینه‌ سه ماهه‌اش بسیار نوشته‌اند و جالب آنکه یک قسمت از این دوره تاریخی و همچنین برنامه‌های سیدضیا به مستراح‌ها ارتباط پیدا می‌کند.

سیدضیا پس از به ثمر رساندن کودتا قوانین مختلفی را وضع کرد که برخی از آنها ریزترین و بدیهی‌ترین مسائل فرهنگی، اجتماعی و شهروندی بودند که به یقین کسی آنها را رعایت نمی‌کرد. مثلا الزام به تمیزی دکان‌ها، ممنوع شدن مصرف علنی تریاک، ممنوعیت عربده کشی و آوازه خوانی در خیابان‌ها، ممنوعیت خرس رقصانی و لوطی عنتری، حتی ممنوعیت ورود حمامی و کارگران حمام با لباس نیمه برهنه به داخل خیابان و... از جمله قوانین سیدضیا بود. این قوانین نشان از وضعیت اجتماعی آن دوره هم بود.

اما یکی دیگر از قوانین مهم سیدضیا ممنوع کردن قضای حاجت، دفع بول و غایط در معابر بود و دیگری اجبار به پوشاندن نشیمن مستراح‌ها با مبال فرنگی. یعنی روی آن دریچه‌های هولناک مبال فرنگی قرار می‌گرفت که لگن‌های مستراحی بود از جنس آهن با دهانه‌ای فراخ و انتهایی تنگ که در زیر مخرج آن دریچه‌ای قرار گرفته بود که با ریختن فضولات باز و بسته می‌شد. خاصیت این مستراح این بود که خطر سقوط افراد را از بین برده و کثافات نیز پس از شستن از منظر دور می‌شد. این مستراح که اسم فرنگی به خود گرفته در اصل نوع اولیه توالت‌های ایرانی امروز است.

تخطی کردن از ممنوعیت قضای حاجت در کنار معابر جریمه‌های سنگینی در بر داشت، اما گویا در آن دوران کسبه، محلی برای رفع حاجت نداشتند. به همین دلیل آنها هر یک استکان یا جام کوچکی مخصوص این کار داشته و کنار کوچه ادرار کرده و خود را با آن تطهیر می‌کردند. جعفر شهری روایت‌های جذابی را در این باره آورده است که یکی از آنها را باهم می‌خوانیم:

لولئین خانه

«غلامحسین خان توتونی یکی از کسبه معروف و معتبر بازار بود که روزی هنگام ادرار کنار کوچه با استکان دستش که برای استبرا برده بود، گرفتار آژان شده جلب به کمسیری می‌شود. صاحب منصب کشیک که خود هم قاضی، هم مجری و هم تحویلدار بود؛ برایش پنج تومان و دو قران قبض جریمه صادر می‌کند. غلامحسین خان ابتدا متوسل به شخصیت خود و سرشناسی در کمیسری شده و طفره می‌رود اما چون چاره را ناچار می‌بیند، پنج تومان و دو قران یک طرف میز و همین مبلغ را طرف دیگر گذاشته و قبض دیگری نیز مطالبه می‌کند. صاحب منصب وقتی وجه دوم را مشاهده می‌کند و برایش جویای سبب می‌شود، جواب می‌شنود که در حین عمل بادی هم از مخلص صادر شد که مامور شما زیرسبیلی رد کرده و آن را به عرض نرسانیده، خواستم که چیزی از شما نزد ما نمانده باشد!
موضوع جنبه اهانت پیدا می‌کند و صاحب منصب با عصبانیت و برای تنبیه هرچه بیشتر و نقره داغ کردن او قبض دوم را هم مهر می‌کند، اما کار به اینجا خاتمه نیافته و وقتی غلامحسین خان قبض‌ها را در جیب می‌گذارد می‌گوید که اکنون که مسلم شد باد نیز موجب جریمه می‌شود می‌خواهم یک قبض دیگر هم برای حرفی که می‌زنم صادر کنی و از قول من به آن پفیوزی که حکم [ادرار نکردن] کرده بگویی که باید اول مبالش را می‌ساختی، دوم حکمش را می‌کردی.»

ایبنا

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...