می‌خندم و می‌گرخم از این آینه‌ی دق
در وصلت فرخنده‌ی گودرز و شقایق

آبی نشد از عقلِ خوداندیشِ بشر گرم
کبریت کشیدیم به سرمایه‌ی منطق

این دسته که امروز کمربسته‌ی شاهند
دیشب همه بودند هوادار مصدق

وقعی ننهادند به اشخاص مخالف
چون بعله گرفتند ز افراد موافق

از باد مخالف به چه بدبختی رَستیم
با تیشه فتادیم به جان کف قایق

از ناطق نوری بگریزیم به تکرار
از باد بهاری بگریزیم به ناطق

در مملکت اکنون خللی نیست، وگر هست
تقصیر کسی نیست مگر دولت سابق

بگریخت زمین‌خوار، فدای سر ضابط
ابرام نماییم به قطع‌الیدِ سارق

در قوه‌ی عدلیه‌ی صادق همه پاکند
ناپاک بگو کیست؟ هوادار منافق

تا زورِ چماق است چه لازم به هویج است
تا حقنه توان کرد چه حاجت به مشوّق

این عقربه‌ها قاتلِ خاموش زمانند
وین ثانیه‌ها مذبحِ ساعات و دقایق

در دایره با آینه سرگرم سکوتیم
در دایره‌ی هستی و با آینه‌ی دق

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...