انسان به مثابه شیء | اعتماد
 

«واقعا زمان زیادی نداشتم. فقط از فروشنده متحیر خواستم به این نکته توجه کند که همه چسب‌ها از یک مارک باشند. این ‌طور می‌توانستم مطمئن باشم که دو نوع تکراری نمی‌خرم. مارکی را انتخاب می‌کردم که سابقه کارخانه‌اش بیشتر و تولیداتش متنوع‌تر بود. یک چرخ‌دستی کامل پر کردیم و سمت صندوق رفتیم. مرد فروشنده که جلیقه قرمز تبلیغاتی فروشگاه را به تن داشت، جلو صندوق گفت دستمال کاغذی نمی‌خواهید؟ و من گفتم نه، ممنون.»

اشیاء واجد شرایط مرگ | محمد اکبری آرش داستانی

مجموعه داستان «واجد شرایط مرگ» نوشته آرش دبستانی، چاپ انتشارت گوشه، پیش از آنکه انسان را واجد مرگ کند به شیء تبدیل می‌کند. انسان به مثابه شیء. در غالب 16 داستان این مجموعه، انسان استحاله نمی‌شود بلکه اثرش به اشیا منتقل می‌شود و بدین‌گونه اشیا مقداری از روح فرد را می‌گیرند. به نوعی، اشیا در غیاب فرد زندگی می‌کنند و مسوولیت بقیه اتفاقات را به عهده می‌گیرند و این زیست جاودانگی پیدا می‌کند، انگار باید همه ‌چیز تثبیت شود تا فرد بماند. «آن وقت روی کاناپه‌ای که سال‌ها، هر وقت به دیدنش می‌آمدم، رویش می‌نشستم و روبه‌رویش به صحبت‌هایش گوش می‌دادم، چسب ریختم. با احتیاط نشستم. اول دستم را روی دسته مبل و بعد پشت موهایم را به پشتی چسباندم. آن وقت با تنها دست آزادم، تیوپ چسب را توی دستم فشار دادم. با آنچه باقی مانده بود و توی دستم ریخته بود، دستم را آهسته روی صورتم گذاشتم. بعد کمی فشار دادم و بی‌حرکت ماندم.»

دبستانی وسواس عجیبی دارد برای سکون و سکوت اشیا در غیاب زندگی به هر قیمتی. سکوتی که می‌خواهد روح داشته باشد و زندگی کند. در نبود انسان، اشیا ادامه‌دهنده ذره ذره او هستند. هر شیء انگار تکه‌ای از فرد را در بر می‌گیرد و در لفافه‌ای می‌پیچد برای ماندن. این وسواس آنقدر دامنه‌دار می‌شود که اشیا به مرغوب‌ترین وضع ممکن در جایشان تثبیت می‌شوند. انگار اشیا باید بار زندگی را به دوش بکشند. در دنیای داستان‌های دبستانی زمان می‌ایستد و نمی‌ایستد.«وقتش بود که با چسب‌های مایع، لیوان روی میز گرد و قاشق چایخوری و در قابلمه کنار ظرفشویی را سر جایشان بچسبانم. جعبه‌های قرص، همان‌ طور دست نزده، ردیف پای تخت و پتو از کنار تخت افتاده بود پایین. زیر تمام پایه‌های صندلی و میز ناهارخوری و زیر فرش را با دقت چسب ریختم که خوب بچسبند. بعد سراغ در نیمه باز بالکن رفتم. آن را همان طور که بود، چسباندم. همه کابینت‌ها را هم در همان حالت‌های بسته و نیمه‌باز چسب زدم و بی‌حرکت شان کردم.» توجه به جزییات نه تنها اشیا را سربلند می‌کند، انسان را در سرازیری شیء شدن قرار می‌دهد، جسمی ساکن و ساکت و بی‌روح. تبدیل شدن اشیا به آدم آهنی که در تقلای انسان شدن و پیدا کردن روح است. گویی غروری شکسته در مسیر احیا شدن. همانقدر که اشیا روح پیدا می‌کنند، انسان به شیء شدن نزدیک می‌شود و اشیا هستند که جلوه پیدا می‌کنند، دیده می‌شوند و خودخواهانه تصمیم می‌گیرند، گویی انسان در خدمت اشیاست نه اشیا در خدمت انسان.

«یکی از پروفسورها بلند می‌شود، دست بیمار را می‌گیرد، بالا می‌برد و سر جایش برمی‌گرداند. یک چوب معاینه برمی‌دارد و دهان بیمار را باز می‌کند. با چراغ، نور توی چشم بیمار می‌اندازد و توقع دارد بیمار از نور متمرکز افتاده توی چشمش ناراحت نشود. بعد چیزی یادداشت می‌کند. پیش بقیه می‌رود و به آنها چیزی می‌گوید. پروفسورها یکی، یکی بلند می‌شوند. تک تک بیمار را می‌چرخانند، دو لنگش را باز می‌کنند، توی گوش‌هایش را نگاه می‌کنند.» آدم‌ها در داستان‌های دبستانی به راحتی بازی می‌خورند و به بازی گرفته می‌شوند اما اشیا نه تنها بازی نمی‌خورند، مقدس‌تر می‌شوند در غیاب آدم‌ها. این تبدیل موقعیت می‌تواند، پدر را در داستان «مرحله بعدی» در بازی کامپیوتر تثبیت و تکثیر کند و به بازی بگیرد و آدم‌هایی را که وارد آن بازی کامپیوتری می‌شوند، بازی دهد. زمان برای پدر می‌ایستد اما بازی ادامه پیدا می‌کند، تکثیر می‌شود و به نحو سعادتمندانه‌ای ابراز وجود می‌کند، تکمیل‌تر می‌شود و گام به گام می‌تواند کاربردی‌تر شود.

«فقط یک مرحله دیگر را باید طراحی و اجرا می‌کردم تا بازیکن به مرحله آخر برسد. همه‌ چیز آن بیرون حرکت می‌کرد. وقتی صبح بیدار می‌شدم از خاک معلقی که توی نور معلوم بود، متوجه می‌شدم، پدرم جابه‌جایی‌هایش را کرده و خوابیده.» پدر برای همیشه خوابیده بی‌آنکه آب از آب تکان بخورد. پدر بازی می‌خورد. اشیا بزرگ‌نمایی می‌شوند و برجسته. فرد در خدمت اشیا. اصلا برای آنها. دبستانی دست خواننده را باز می‌گذارد برای شیء شدن، یقه‌اش را نمی‌گیرد اما ذات داستان‌های این مجموعه کارکرد خودش را دارد و این بی‌تفاوتی را نویسنده می‌تواند در ذهن خواننده بنشاند و به نوعی داستان در ذهن خواننده نفس بکشد. «متوجه شدم پدر به اسباب و اثاثیه گوشه و کنار خانه مشکوک شده و همه‌شان را کمی جابه‌جا می‌کند. گلدان اول هفته وسط میز ناهارخوری بود، وسط هفته سر میز و آخر هفته نزدیک به وسط. قوطی واکس کفش و سطل آشغال و جای روزنامه‌ها دایم در حال چرخیدن بود.» گویا ذهن هر جا هست یا می‌تواند باشد باید پرتاب شود طرف شیء شدن و در آنجا جای بگیرد و نگاه شود و همین نگاه تکمیل‌کننده داستان باشد. به واسطه این تدبیر داستان‌ها جلو می‌روند.

«من تمام عمر جوش‌های صورتم را جلوی همه چلاندم و لذتش را بردم. همین انگار حرص بعضی‌ها را درمی‌آورد و همین باعث شد که من شبیه چاله چوله‌های سطح ماه شوم. حس دست کشیدن به توپ گلف. یک جور سفتی حرص درآور. برای همین هم مرا کاشتند وسط زمین چمن یکدست سبز گلف.» اشیای مقدس اشخاص را کنار می‌زنند. درد مشترک را در خود متمرکز و سکون زمان و ایستادن و نایستادن زمان را گوشزد می‌کنند و در کالبد مادی‌شان چیزی دارند، فراتر از ماده. انگار می‌خواهند با خواننده حرف بزنند و گفت‌وگو کنند در غیاب گپ و گفت آدم‌ها که نیست و تمام شده‌اند در گذشته عزیز.«من و همسرم یک روزی فکر کردیم همه آدم‌ها دوست دارند از بعضی چیزها بیشتر محافظت کنند. حالا نه اینکه خیلی هم آن چیز گران‌قیمت باشد، نه، شاید شیء بی‌ارزشی که با گذشت زمان ارزشمند شده، یک‌جورهایی دوست داشتنی شده.» یا «انگار همه‌اش نگران بود که گمش کند و یکهو ببیند سر خورده توی یکی از بطری‌ها و همان تو مانده.» یا «من باید توی کابینی که برایم تعبیه شده بود، می‌رفتم و مشتری در کابین کناری‌ام می‌نشست. آن وقت در تاریکی مطلق از پنجرهای کوچک به حرف‌هایش گوش می‌دادم.» انگار زهدان مادر می‌شود. بطری و کابین کارکرد پیدا می‌کنند، زندان دوست‌داشتنی. «آیا انسان می‌تواند 70 شبانه‌روز در کپسول بخوابد و هنگام پیاده شدن دچار ضعف‌های جسمانی نشود؟» گویا ذهن هر جا که هست باید پرتاب شود به طرف شی‌ء شدن.

دبستانی خطر سقوط را گوشزد می‌کند یا صعود را در جان دادن به اشیا و بی‌جان کردن جانداری که دیگر تاریخ مصرفش ته کشیده اما باید یک گوشه‌اش بماند در تاریخ آدم‌های پیرامونش. گویا روح فرد اگر در شیء نماند یک جای کار می‌لنگد و باید زندگی در شیء تکمیل شود و بماند. باید اثر ماده بر جسم حفظ شود.«آنچه روی بدن من چاپ شده، پاک نمی‌شود. پاک شدنی نیست. چنان به خوردم رفته که اگر پوستم را هم بکنند، روی ماهیچه‌ها و دیواره رگ‌ها پیدایند. نوشته‌های به‌درد نخور. نوشته‌هایی که من فقط از روی وسواس می‌خواستم، پرینتی از آنها بگیرم که اگر زد و برق رفت یا نمی‌دانم از هاردم پاک شد، دستم به جایی بند باشد... این اولین شب زندگی من است که درون پرینتر گیر افتاده‌ام. سگک کمربندم نه می‌گذارد بقیه آنچه مانده، رویم چاپ شود نه می‌گذارد برگردم بیرون.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

این آزارِ کوچکِ از سر عادت، سرنوشتش را تغییر خواهد داد... موجودات هرچه قدر هم که کوچک و خُرد باشند شأن و منزلتی رعایت‌کردنی دارند... داستان بیست نفر از کسانی را که الهام‌بخشش بوده‌اند برای خوانندگان تعریف می‌کند... از خلبان و فضانورد و ژرف‌پیما هست تا دوچرخه‌سوار و ویولون‌زن و ویلچرنشین. زن‌ها و مردهایی که در سنین جوانی یا پیری از خانه بیرون زده‌اند... قصه‌ی تلاش برای رسیدن ...
روایتی از اعماق «ناشنیده‌ها» و «مسکوت‌ گذاشته شده‌ها»... دعوتی به اندیشیدن درباره‌ی «پدری و فرزندی»... پدر رفته است اما تو باید بمانی و «زندگی» کنی... مصاحبه یک روان‌درمانگر تحلیلی با چهارده فرزند شهید... کودکی، نوجوانی و بلوغ در نبود پدر چه رنگ و بویی داشت؟ فقدان او در بزنگاه‌های مهم زندگی -تحصیل، کار، ازدواج، صاحب فرزند شدن- خود را چگونه نشان داد؟... مادرانی که مجدداً ازدواج کرده‌اند و مادرانی که نه ...
صبا که نیم ‌ساعت دیرتر از صنم به دنیا آمده زودتر از او از دنیا می‌رود و خواهر خود را در گیجی و بهت چنین مرگ نزدیکی رها می‌گذارد... مسئله‌ی هر دو یکی است: «عشق»... سهم مادر در خانه پای تلویزیون مشغول تماشای سریال‌های جور و واجور... پرداخت به وجوه اروتیک و جسمانی یا زمینی عشق در پرده‌داری و حجب صورت گرفته ولی آن‌قدر به زبانی رومانتیک و رویایی نزدیک شده که گاه پرگو و گاه برانگیزاننده می‌شود. ...
حاصل شرط بندی دو اعجوبه سینما و ادبیات در یکی از سفرهای تفریحی‌شان به قصد ماهیگیری بود... برداشتی کاملا آزاد بود که تفاوت‌های آشکاری با متن اصلی داشت... انقلابی‌های کوبایی و چینی به زوج آزادیخواه فرانسوی تبدیل می‌شوند... از انسانی بی‌طرف و بی‌اعتنا نسبت به جنگ به یک آزادیخواه مبارز علیه حزب نازی و از یک مرد تنهای سرد به عاشقی جدی تغییر می‌کند ...
الهامی از زندگی کارگران پاریسی... با کار رختشویی توانسته است که مبلغی پس‌انداز کند... از او دو پسر داشت... تنبل و خوش‌گذران است و به زودی معشوقه را رها می‌کند و به زنان دیگری روی می‌آورد... با او ازدواج می‌کند... کارگر دیگری زن را می‌ستاید و در دل به او عشق می‌ورزد، اما یاری او کارساز نیست... به باده‌گساری روی می‌آورد... شوق کار را از دست می‌دهد... برای گذران زندگی به روسپی‌گری روی می‌آورد... ...