درباره ترجمه و طنز «چنین کنند بزرگان» | شرق


وقتی از زبان، سبک و پیشینه ادبی و هنری نجف دریابندری سخن می‌گوییم نمی‌توانیم به رویکرد مشخص او به طنز اشاره نکنیم، طنزی که از ذهن نکته‌یاب، طنزاندیش و پویای دریابندری ریشه می‌گیرد و وقتی در نثر چالاک و روانش جاری می‌شود به طنزی جاندار و شیرین می‌رسد. این بازیگوشی‌های قلم نه‌تنها در بسیاری از آثار پژوهشی و نقدهای ادبی او حضوری روشن دارد بلکه حتی وقتی در قالب دستور آشپزی درمی‌آید، کتاب مستطابی می‌سازد که از لحاظ برخورداری از ارزش ادبی طنز قابل ‌بررسی است؛ امری که بی‌شک در تاریخ کتاب‌های آشپزی بی‌سابقه است! رویکرد جدی دریابندری به طنز در ترجمه‌هایش هم متجلی است، چه در انتخاب و معرفی آثار طنز و چه در وسواس او برای انتقال طنز اثر در عین وفاداری به زبان و سبک نوشته. این وسواس زمینه آشنایی مخاطبان فارسی‌زبان با آثاری مهم و خواندنی از آثار طنز را (از «بازمانده روز» و «بیلی باتگیت» گرفته تا «هاکلبری فین») فراهم ساخته است. در این میان باید از «چنین کنند بزرگان» [The decline and fall of practically everybody] نیز نام برد که به‌ظاهر، ترجمه کتابی از ویل کاپی [Will Cuppy] است و یکی از مهم‌ترین و ماندگارترین فعالیت‌های ادبی دریابندری به‌شمار می‌رود.

چنین کنند بزرگان» [The decline and fall of practically everybody] ویل کاپی [Will Cuppy] نجف دریابندری

او با ارائه این اثر، سبکی را در طنز نوشتاری آفرید که از آن زمان تابه‌حال بارها و بارها چه در کتاب‌ها و چه در نشریات مورداستفاده طنزنویسان قرار گرفته است. جالب است که آثار کتاب «چنین کنند بزرگان» برخلاف سایر ترجمه‌های دریابندری (که سبک و زبان نویسنده اصلی اثر را منتقل می‌کند) چنان نشانه‌های روشنی از طنز خاص مترجم را داشت که مخاطب از همان ابتدا در اصالت کتاب شک می‌کرد تا آنجا که این شک به اصالت وجود نویسنده‌ای به نام ویل کاپی نیز کشیده می‌شد و توضیحات طنزآلوده و دوپهلوی دریابندری هم در زمینه وجود واقعی ویل‌کاپی چندان کمکی به روشن شدن قضیه نمی‌کرد! در سالنامه «گل‌آقا»ی 1376 گفت وگویی خواندنی با دریابندری چاپ شده که بیانگر تلقی او از طنز است. در خلال این گفت‌وگو به ماجرای «چنین کنند بزرگان» نیز اشاره شده است. برای حل معمای این کتاب و نویسنده‌اش (که بعدها دست‌مان آمد از طنزنویسان برجسته دوران طلایی طنز آمریکا در دهه‌های 20 تا 50 آمریکاست و وجود خارجی دارد) فرازی از این گفت‌وگو که به ماجرای شکل‌گیری «چنین کنند بزرگان» می‌پردازد ممکن است برای علاقه‌مندان مفید باشد:

- یک نویسنده آمریکایی به نام ویل کاپی هست، یعنی بود، چون حالا فوت شده. چند کتاب دارد که بهترینش همین کتاب است. تازه این کتاب کامل نیست. توی کتاب خود او چند قطعه دیگر هم هست که من ترجمه نکرده‌ام چون دور از فرهنگ ما بود. مثلاً هانری هشتم یا جورج سوم که هر دو پادشاه انگلیس بوده‌اند.

- تا جایی که من می‌دانم، اطلاعات کتاب کمابیش درست است و البته کتاب اصلش هم جدی نیست. درواقع مطالبش تاریخی است، نویسنده تاریخ را دست انداخته.

- آن چیزی که باعث می‌شود اشخاص تصور کنند که من «ویل کاپی» را از خودم درآورده‌ام، ترجمه این کتاب است. من در این کتاب خیلی دست برده‌ام، چیزهایی را حذف کرده‌ام، چیزهایی را اضافه کرده‌ام. می‌دانید، در نقد ترجمه از این کارها ایراد می‌گیرند و من این کارها را کرده بودم! البته بستگی دارد به اینکه شما چه متنی را ترجمه کنید. مثلاً یک‌وقتی هست که شما یک متن فلسفی را می‌خواهید ترجمه کنید. باید قدم‌به‌قدم با نویسنده جلو بروید؛ اما در ادبیات مهم همان است که فرنگی‌ها به آن می‌گویند: «استیل نویسنده» یا به‌اصطلاح خود ما، سبک نویسنده. حتماً باید بگردید استیل نویسنده را پیدا کنید. اگر استیل پیدا شد و شما توانستید به یک ‌زبانی که یادآور آن حال‌وهوای اصلی کتاب است حرف بزنید، آن‌وقت دیگر اگر شما یک لغتی را اشتباه فهمیدید و جایی لغزیدید، این دیگر به نظر من اهمیتی ندارد... اما خب این را اضافه کنم که در مورد ویل کاپی من استیل را هم عوض کردم؛ یعنی اینکه می‌بینید، استیل آن بابا نیست!

- من سعی کردم در ترجمه «چنین کنند بزرگان» طنز ویل کاپی را که از نوع طنز آنگلوساکسون است به طنز ایرانی مبدل کنم و این‌طور که در طول این سال‌ها فهمیده‌ام، ظاهراً در این کار موفق هم شده‌ام.

- آقای شاملو که دوست من بود، آن موقع سردبیر مجله «خوشه» بود. یک روزی به من گفت: «چیزی داری به من بدهی در مجله چاپ کنم؟» گفتم: «یک کتابی دارم می‌خوانم که طنز و شوخی است و قطعاتش هم نسبتاً کوتاه است، اجازه بدهید چندتایش را ترجمه کنم. اگر خوب درآمد، بدهم چاپ کنید». بعد رفتم نشستم یکی از آن‌ها را ترجمه کردم. اولین قسمتی که ترجمه کردم، داستان اسکندر بود. ترجمه کمابیش نزدیک اصل بود. بعد که خودم خواندم، دیدم چیز بی‌مزه‌ای است، یعنی این‌که خواننده فارسی‌زبان چیزی از آن دستگیرش نمی‌شود. کتاب را کنار گذاشتم و نشستم آن تکه را بازنویسی کردم. در عمل کار تغییر کرد و به این صورت درآمد که درواقع می‌شود گفت طنزش، طنز ایرانی است، دیگر فرنگی و خارجی نیست. در ترجمه قسمت اول، آن استیل را که می‌خواستم، پیدا کردم و دیگر ترجمه قسمت‌های بعدی مشکل نبود.

چنین کنند بزرگان ویل کاپی نجف دریابندری

- بعد از این که چند قسمت در «خوشه» چاپ شد، مجله تعطیل شد. من هم این را رها کردم و کتاب ماند و چند سال گذشت. یک روز جوانی به اسم «پرویز اسدی‌زاده» آمد سراغ من و گفت: «من در انتشارات پیک کار می‌کنم و به فکرم رسیده که این مقالات ویل کاپی را که در خوشه چاپ ‌شده، جمع بکنم و به‌صورت کتاب دربیاورم.» گفتم: «این‌که در مجله چاپ شده، چیز زیاد جالبی هم نیست.» گفت: «نه؛ من فکر می‌کنم اگر چاپ شود خواننده دارد»؛ ایشان رفت و مقالات را جمع کرد و آورد و گفت: «من از شما خواهش می‌کنم که اگر می‌توانید، چندتای دیگر هم به این تکه‌ها اضافه کنید.» گفتم: «بسیار خوب.» سر ذوق آمدم و چند داستان دیگر هم اضافه کردم. بعد به سرم زد که بنشینم و باز این‌ها را تغییر بدهم. حالا اگر شما «خوشه» را ببینید و با کتابی که چاپ شده است مقایسه بکنید، خواهید دید که تفاوت زیادی دارد. یک مقدارش برای این است که آقای شاملو در مطالبی که چاپ می‌کرد دست می‌برد. من وقتی خواستم آن تکه‌ها را به‌صورت کتاب چاپ کنم، آن دست‌کاری‌ها را حذف کردم و یک مقداری هم دوباره بازنویسی کردم. خود این باعث شد که باز این مطالب از اصل انگلیسی‌اش دورتر بشود. تقریباً تمام حاشیه‌ها را هم خودم نوشتم. البته اصل کتاب هم مقداری حواشی داشت ولی به درد ترجمه فارسی نمی‌خورد.
- من فکر کردم که این متن می‌تواند وسیله و دستاویزی باشد تا یک مقدار از مسائل داخلی خودمان را هم در آن مطرح کنم. حالا عجیب این است که من تا قبل از آن، در این زمینه (طنز) کار نکرده بودم؛ یعنی وقتی این کتاب منتشر شد، خیلی از خوانندگان می‌گفتند: «این آدم چه جوری با این قیافه عنق و اخمو چنین چیزی نوشته است؟!»

- اسم اصلی کتاب را اگر بخواهید بدانید، این است: «انحطاط و سقوط غالب اشخاص». این عنوان به درد ما نمی‌خورد. بالاخره یکی از روزها جرقه‌ای در ذهن من زد که این، هرچه هست، مربوط به بزرگان است و این مصرع از مطلع قصیده عنصری: «چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار» یادم افتاد و به چند تا از دوستان هم گفتم. بیشترشان پسندیدند. خود من اول شک کردم؛ اما بعدها گذاشتیم و دیدیم که گرفت.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

آنکه زنی را به چشم خواهش می‌نگرد با او مرتکب زنا شده است... شارلوته و ادوارد زندگی عاشقانه‌ای دارند اما پس از ورود اوتیلیه و سروان به قصر، عشقی دیگر در دل آنها سر برمی‌آورد و ادوارد را به‌سوی اوتیلیه و شارلوته را به سوی سروان پیش می‌راند... کودک که در بغل اوست از دستش در آب می‌افتد و غرق می‌شود... من از راه خود بیرون رفته‌ام، قانون‌هایم را زیر پا گذاشته‌ام... و اکنون خدا به نحوی وحشتناک چشمان مرا گشوده است. تصمیم من این است: من هرگز به ادوارد تعلق نخواهم داشت ...
منجی آخرالزمانی هندوها... یک سفیدپوست مسیحی ادعا می‌کند آخرین آواتار ویشنو است؛ خدایی که هیئت جسمانی دارد... مخالفانش، این خدای تجسدیافته را باور ندارند و او را شیادی حرفه‌ای می‌دانند که با باندهای مواد مخدر در ارتباط است... قرار است با شمشیر آخته و کشتاری خونین جهان را از لوث جور و فساد جهانگیر پاک کند... برداشت‌های روان‌پریشانه از اعتقادات متعصبانه توسط فردی خودشیفته که خود را در جایگاه اسطوره‌ای منجی می‌پندارد و به خونسردی فاجعه می‌آفریند ...
خواهر و معشوقه‌اش، دروسیلا می‌میرد و کالیگولا بر اثر مرگ او به پوچی زندگی بشر پی می‌برد... آنچه کالیگولا می‌خواهد این است که به اندازه‌ی سرنوشت بی‌رحم شود تا از خلال بی‌رحمی او انسان‌ها به آن «بی‌رحمی دیگر» پی ببرند ... بزرگ‌زادگان دربار را به صورت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی درمی‌آورد که ریسمانشان در دست اوست. آنها را وامی‌دارد تا برای نجات زندگی خود همه‌چیز را تسلیم کنند و به همه چیز پشت کنند، یعنی همه‌ی آنچه در واقع علت وجودی زندگی آنهاست ...
پدر ویژگی‌های بارز یک آنیموس منفی (سایه مردانه) را در خود حمل می‌کند... در جوانی، خودکامه و جسور و بی‌توجه بوده و تا به امروز، تحقیرگر: به مادرت صد دفعه گفته‌ بودم از این پسر مرد در نمی‌آد... تلاش ناکام پیرمرد در دست‌درازی به معصومیت پسر موجب استقرار حس گناهی است که یک قدم تا «انزجار از خود» فاصله دارد. و این فاصله با تنبیه پدر و تایید مادر طی و تبدیل به زخمی عمیق می‌شود... او یک زخمی است که می‌تواند زخم بزند ...
کتاب سه بخش دارد و در هر بخش ماجرا از دید یکی از سه مرد خانواده روایت می‌شود... سه راوی سه نگاه ولی یک سوژه: مادر... تصویر موج‌های هم‌مرکز که یکی پس از دیگری به حرکت درمی‌آیند ولی هرگز به یک‌دیگر نمی‌رسند... از خاله آیرین می‌شنویم و از زندگی و رابطه‌اش با شوهر سابقش بوید،‌ از سوفی، خدمتکار خانه که دلبسته کارل است، ‌از کارل آلمانی و داستان‌های پدربزرگش،‌ از عمه کلارا و عمو ویلفرد و جزییات خانه‌شان و علایق‌شان... در فصل اول پسری سرکش و برادرآزار به نظر می‌آید ولی در فصل دوم وجوه تازه‌ای از شخصیت ...