رمان «دری که به کجا باز شد» [The door that led to where] نوشته سالی گاردنر[Sally Gardner] با ترجمه فرمهر امیردوست توسط نشر پیدایش منتشر شد.

دری که به کجا باز شد [The door that led to where] نوشته سالی گاردنر[Sally Gardner]

به گزارش مهر، سالی گاردنر نویسنده کودکان، متولد سال ۱۹۵۴ در انگلستان است. این‌نویسنده جوایز مختلفی از جمله جایزه کارنگی را در کارنامه دارد. او به تصویرگری کتاب کودکان نیز اشتغال دارد. گاردنر اولین کتاب خود را در سال ۱۹۹۳ منتشر کرد.

نسخه اصلی کتاب «دری که به کجا باز شد» در سال ۲۰۱۵ چاپ شد و داستانش درباره دختری۱۶ ساله به نام ای‌جی فلین است که به‌تازگی دوره متوسطه را به پایان رسیده و کلیدی عجیب و اسرارآمیز با نام و تاریخ تولدش پیدا می‌کند. این‌، کلیدِ دری است که ای‌جی نمی‌داند به کجا باز می‌شود؟

در ادامه داستان، ای‌جی به آن‌طرف در می‌رود و خانه‌ای فرسوده را در شهری پیدا می‌کند که پژواک رازآلود قتل و دردسر را از پس قرن‌ها بازتاب می‌دهد؛ لندن سال ۱۸۳۰. ای‌جی در آن‌سوی در، یعنی نسخه قدیمی‌تر لندن، بیماری، قتل و جنایت را می‌بیند و با شهر لندنی که ای‌جی می‌شناسد، خیلی تفاوت دارد. حالا ای‌جی باید رد کلید را دنبال کند و تصمیم بگیرد که واقعا به کجا تعلق دارد.

«دری که به کجا باز شد» در ۴۹ فصل نوشته شده است.

در قسمتی از این‌کتاب می‌خوانیم:

ای‌جی فکر کرد که شاید از قبل خبر داشته که قرار است ریق رحمت را سر بکشد.
وقتی از هم جدا شدند ای‌جی هنوز نفهمیده بود چرا ساموئل دالتون از دیدن مردی که ظاهرا فکر کرده بود لوکاس جابی است باید این‌قدر هراسان شده باشد. یا اینکه چطور عکسش را در قرن بیست و یکم گرفته‌اند.
ای‌جی دیگر حواسش به مدارک قلمدان نبود. اگر قرار بود اخراجش کنند، ایرادی نداشت. می‌آمد و اینجا زندگی می‌کرد، سال ۱۸۳۰، نزدیک ازمی دالتون. بهترین ساعت عمرش را با این دختر گذرانده بود. از طرز فکرش خیلی خوشش آمده بود.
ازمی به ای‌جی گفته بود: «اگر دویست سال دیگر دنیا هنوز وجود داشته باشد، امیدوارم که جای مهربان‌تری باشد.»
ای‌جی با خودش فکر کرده بود، آه، خانم ازمی دالتون، قلبم را می‌لرزانی.
وقتی به خانه مونت پلیزانت رسید، تصمیم گرفته بود که اگر آقای بالدوین روز دوشنبه به دفتر برگشته باشد، این‌طور جوابش را بدهد که زمان بیشتری برای پیدا کردن مدارک لازم دارد.
تنها کاری که می‌دانست انجام نخواهد داد این بود که کلید را به کسی بدهد.

این‌کتاب با ۳۲۰ صفحه، شمارگان هزار نسخه و قیمت ۵۱ هزار تومان منتشر شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

گویی انسان‌ها ترمزِ خود را از دست داده‌اند و آن کُدِ اخلاقی که نگهبان عقل سلیم بود، فروریخته است. در دنیای امروز، همه می‌خواهند فاشیست باشند؛ یعنی می‌خواهند نفرت، محورِ زندگی‌شان باشد... ما با گوشت و پوست خود احساس کردیم «دیگری» بودن چه معنایی دارد... نوشتن پاسخی است به بی‌عدالتی‌هایی که ما را احاطه کرده‌اند، و در عین حال، ستایشی است از زیبایی زندگی و شادی‌هایش ...
انسان‌ها با ترس، طمع، امید، حسرت و مقایسه زندگی می‌کنند و همین احساسات، حتی در آگاه‌ترین افراد، تصمیم‌های مالی را شکل می‌دهد. از این منظر، «روان‌شناسی پول» بیش از آنکه درباره پول باشد، کتابی درباره انسان معاصر و رابطه پرتنش او با مفهوم ثروت و دارایی است... اوزل به‌جای ارائه نسخه‌های مستقیم یا توصیه‌های دستوری، تجربه زندگی سرمایه‌گذاران، کارآفرینان، میلیاردرها و حتی افراد عادی را روایت می‌کند و از دل این داستان‌ها روایت خود را برمی‌سازد و بحث را به پیش می‌راند ...
جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...