نامه‌های یک مادربزرگ... | عصر ایران


بیابید امروز به روزگار جاودان کودکی برویم و در آن لحظات جادویی به صدای پاییزی مادربزرگ گوش بسپاریم. رمان «آنجا رو که دل تو را می‌خواند» [Follow Your Heart (Va' dove ti porta il cuore)] اثر سوزانا تامارو [Susanna Tamaro] درحقیقت نوشته ای است که از سوی مادربزرگی برای نوه‌اش به رشته تحریر درمی‌ آید. آنها که سالها هم چون مادر و دختر کنار هم زندگی کرده‌اند، پس از تلخی‌هایی، اکنون در فاصله زمانی و مکانی دوری به سر می‌برند.

آنجا رو که دل تو را می‌خواند» [Follow Your Heart (Va' dove ti porta il cuore)] اثر سوزانا تامارو [Susanna Tamaro]  ب‍رو آن‍ج‍ا ک‍ه‌ دل‍ت‌ م‍ی‌گ‍وی‍د

و اینجاست که مادربزرگ قصه ما تصمیم می‌گیرد برای دختر نامه بنویسد، نامه‌هایی که قرار نیست هیچگاه به آمریکا پست شوند بلکه به یادگار می‌مانند تا هنگامی که او به خانه بازگردد. این نامه‌ها روایت زنی دنیادیده است از فراز و نشیب ایام که می‌آموزند چگونه از راهی اسرارآمیز از تلخی آشتی‌ناپذیری به شیرینی بخشندگی دست یابیم.

مادربزرگ که در پاییز ۱۹۹۲به سر می‌برد، دست به قلم می‌شود و برای نوه‌ای که در بهار زیست می‌کند، این‌گونه زیبا می‌نگارد: «پاییز، فصلی که روزها کوتاه می‌شوند و درختان دیگر به آرامی ازت، کلروفیل و پروتئین‌ها را به درون تنه می‌کشند و بدین‌سان شادابی و سبزی برگ‌ها از میان می‌روند. البته هنوز به شاخه‌ها آویخته‌اند اما می‌دانیم که این زیاد به درازا نخواهد کشید. برگ‌ها یکی پس از دیگری می‌ریزند.

تو شاهد ریزش آنها هستی و از وحشت وزش باد به خود می‌لرزی. و تو با عصیانگری و شادابی و جوانیت همان وزشی بودی که سبب فروافتادن من شد. عزیز دلم آیا تو خود این را می‌دانستی؟ و اینکه ما هر دو بر روی یک درخت زندگی می‌کنیم، اما نه در یک فصل...»

هرچند گزارش مادربزرگ شامل اتفاقات کوچک روزمره است اما درس‌هایی بی‌شمار برای نسل شتابزده بعدی دارد و آن هنگام که بادهای وحشی می‌وزند و پرنده‌ای بی‌جا می‌شود، مادربزرگ به یاری می‌آید تا جوجه ساری را نجات دهد و در گوشش بخواند: «کوچولو آسوده دل باش. خودم تو را درمان می‌کنم. غذایت می‌دهم و وقتی خوب شدی، می‌گذارم پرواز کنی.»

بویژه در زمانه پرآشوب کنونی که فاصله نسل‌ها روز به روز بیشتر می‌شود و مجال گفتگو اندک، این کتاب می‌تواند پلی برای مصاحبت خانوادگی با دختری جوان باشد و به او بگوید که: «خب بره کوچولوی من، حالا تو کجا هستی، تو آنجایی و من دارم برایت می‌نویسم. تو آنجایی، میان کاکتوس‌ها و شغال‌ها. وقتی این نوشته را می‌خوانی، اینجا بازگشته‌ای و اسباب‌های من دیگر در انبار زیر شیروانی خواهند بود و من نخواهم بود.

آیا حرف‌های من به تو اطمینان خاطر خواهند داد؟ من این ادعا را ندارم. شاید هم تو فقط از آنها ناراحت شوی و آن تصویر منفی را که قبل از رفتن از من داشتی، تشدید کنی. شاید وقتی که پخته‌تر شوی مرا درک کنی، وقتی که بتوانی راه اسرارآمیز را بپیمایی، راهی که انسان را از آشتی‌ناپذیری به بخشندگی می‌ رساند.

گفتم بخشندگی و دل‌رحمی، نه دلتنگی. اگر احساس دلتنگی کنی، مانند اجنه‌های بدذات پیش تو خواهم آمد و خیلی آزارت خواهم داد. همین کار را خواهم کرد؛ اگر به جای این که متواضع و فروتن باشی، پر مدعا شوی، و اگر به جای این که سکوت کنی، مست حرف‌های تو خالی شوی، خواهی دید، که اگر خواب نباشی، لامپ‌ها منفجر خواهند شد، بشقاب‌ها از قفسه‌ها پرواز خواهند کرد، لباس‌ها روی چراغ‌ها خواهند افتاد، از صبح تا شب راحت نخواهی بود. نه، شوخی می‌کنم، حقیقت ندارد.

هیچ کاری نخواهم کرد. اگر من در جایی بودم و توانستم تو را ببینم، فقط غمگین خواهم شد. من هر بار که یک زندگی تلف می‌شود، یعنی چون عشق نتوانسته است راه خود را در آن باز کند، غمگین می‌شوم. مواظب خودت باش. یادت باشد وقتی که پخته‌تر شدی و مایل بودی که اشتباهات را به عدالت تبدیل کنی، بدان که اولین انقلابی که باید انجام شود در درون ماست. این از همه مهم‌تر است.»

نویسنده این کتاب سوزانا تامارو (زاده ۱۲ دسامبر ۱۹۵۷) نویسنده رمان، داستان، مقالات مجلات و ادبیات کودکان و فیلم‌ساز ایتالیایی است. «آنجا رو که دل تو را می‌خواند» به 44 زبان ترجمه و پرفروش شد و در سال 1994 جایزه Premio Donna Citta di Roma را دریافت کرد. این کتاب در سال 1996 الهام‌بخش ساخت یک فیلم اقتباسی به کارگردانی کریستینا کومنچینی شد.

انتشارات بهجت کتاب «آنجا رو که دل تو را می‌خواند» پرفروش‌ترین رمان قرن بیستم ایتالیا نوشته سوزانا تامارو (زاده ۱۲ دسامبر ۱۹۵۷) نویسنده و فیلم‌ساز ایتالیایی را با ترجمه حامد فولاوند در ۱۸۶ صفحه منتشر کرده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جلد سوم از جایی آغاز می‌شود که دو بحث قبلی به سیاست می‌رسند: اگر آزادی به قانون عمومی و نظم غیرمتمرکز نیاز دارد، چگونه باید قدرت سیاسی را مهار کرد؟ در واقع، کتاب از اقتصاد شروع نمی‌شود و به سیاست ختم نمی‌شود؛ بلکه از محدودیت دانش انسان آغاز می‌کند و به محدودیت قدرت انسان می‌رسد... زبان، عرف، بخش مهمی از حقوق و البته بازار، بدون طراحی و برنامه‌ریزی ایجاد شده و حاصل مشارکت میلیون‌ها انسان است... آیا انسان می‌تواند جامعه را به‌طور عقلانی و از بالا طراحی کند؟ ...
نویسنده سعی دارد به این پرسش اساسی پاسخ دهد که آیا مشروعیت و ساختار حاکمیت در اسلام می‌تواند بر پایه‌ی عقد «وکالت» (نمایندگی از طرف مردم و شهروندان) استوار باشد یا لزوماً باید در قالب «ولایت» تعریف شود؟... در اسلام، هیچ‌کس بر دیگری حق حکومتِ تحمیلی ندارد؛ بلکه این حقِ خودِ انسان‌هاست که برای اداره‌ی زندگی اجتماعی‌شان، نماینده و وکیل انتخاب کنند. بنابراین، مشروعیتِ اعمال قدرت در دولت، از تنفیذ و توکیل آحاد شهروندان نشأت می‌گیرد ...
پرسش اصلی رمان صرفاً این نیست که آیا آرمان‌ها شکست خورده‌اند یا نه.پرسش عمیق‌تر این است: انسان پس از شکست آرمان‌ها چگونه می‌تواند همچنان معنا و هویت خود را حفظ کند؟... پاسخی که ابراهیم برمی‌گزیند، نه پیروزی است و نه تسلیم. او راهی دیگر را انتخاب می‌کند: پذیرفتن شکست تاریخی، بدون آنکه به خیانت، گریز از واقعیت یا انکار زندگی پناه ببرد ...
گویی انسان‌ها ترمزِ خود را از دست داده‌اند و آن کُدِ اخلاقی که نگهبان عقل سلیم بود، فروریخته است. در دنیای امروز، همه می‌خواهند فاشیست باشند؛ یعنی می‌خواهند نفرت، محورِ زندگی‌شان باشد... ما با گوشت و پوست خود احساس کردیم «دیگری» بودن چه معنایی دارد... نوشتن پاسخی است به بی‌عدالتی‌هایی که ما را احاطه کرده‌اند، و در عین حال، ستایشی است از زیبایی زندگی و شادی‌هایش ...
انسان‌ها با ترس، طمع، امید، حسرت و مقایسه زندگی می‌کنند و همین احساسات، حتی در آگاه‌ترین افراد، تصمیم‌های مالی را شکل می‌دهد. از این منظر، «روان‌شناسی پول» بیش از آنکه درباره پول باشد، کتابی درباره انسان معاصر و رابطه پرتنش او با مفهوم ثروت و دارایی است... اوزل به‌جای ارائه نسخه‌های مستقیم یا توصیه‌های دستوری، تجربه زندگی سرمایه‌گذاران، کارآفرینان، میلیاردرها و حتی افراد عادی را روایت می‌کند و از دل این داستان‌ها روایت خود را برمی‌سازد و بحث را به پیش می‌راند ...