وسوسه‌ی تجددستیزی | شرق


«انقلاب آرامِ ایرانِ» علی میرسپاسی از نوعی چرخش تاریخی رادیکال در گفتمان پهلوی سخن می‌گوید که از سال‌های اول دهه‌ی 1340 آغاز شد و طی دو دهه هویتی نوین را برساخت. هدف میرسپاسی از طرح ایده‌ی «انقلاب آرام» به‌عنوان مفهومی جامعه‌شناختی، به‌گفته‌ی خودش «تبیین گفتمان فرهنگی و چگونگی ساخت هویت ملی ایرانی طی دوران پیش از انقلاب 1357 است که از سوی شخصیت‌ها و نهادهای حکومتی در عصر پهلوی دوم صورت گرفته است».

انقلاب آرام ایران» علی میرسپاسی

میرسپاسی تغییر گفتمانی را در پهلوی دوم شناسایی می‌کند که طی تحولی رادیکال و جسورانه، از سنت ملی‌گرایی عصر رضاشاه، تجددخواهی سکولار، برجسته‌کردن تاریخ ایران باستان و ایده نزدیکی هویت ملی ایرانیان با تمدن اروپایی، فاصله گرفته و با دست‌زدن به یک «قمار بزرگ»، پهلوی دوم را با هویتی نوین و مبتنی بر معنویت‌گرایی عرفانی و غرب‌ستیزی و نوعی اسلام ایرانی تعریف می‌کند. انقلابی آرام که به‌شکلی باورنکردنی از چشم عموم پنهان ماند، اما پیش‌درآمد تحقق انقلابی دیگر بود. از نظر میرسپاسی این تحول فرهنگی و سیاسی، خود را در غرب‌ستیزی حکومتی، شور و اشتیاق به معنویت‌گرایی و انزجار از فرهنگ مادی‌گرایانه‌ی عصر تجدد و حتی ابراز علاقه به فرهنگ پیش از دوران مدرنِ ایران نشان داد. حتی در این سال‌ها شخص محمدرضا شاه رفته‌رفته نگرشی منتقدانه و ستیزه‌جویانه نسبت به سیاست‌های غرب داشت و به انتقاد از زورگویی و بی‌عدالتی‌های غرب و فرهنگ غربی می‌پرداخت. میرسپاسی به سبک و سیاقِ عمده‌ی آثارش این بار هم با انتقاد از روایت‌های مسلط یا به‌قول خودش «روایت‌های مورد قبول همگان» آغاز می‌کند تا از این رهگذر به افسانه‌زدایی از ایرانِ پیش از انقلاب بپردازد. در این افسانه‌زدایی اما جز روشنفکران مخالف پهلوی، سراغ شخصیت‌های سیاسی و فکریِ حکومتی و درباری نیز می‌رود تا از نوعی قرابت میان گفتمان نوین پهلوی و فرهنگ سیاسیِ مخالفان پرده‌برداری کند. میرسپاسی شرایط فرهنگی و اجتماعی جامعه ایران را در سال‌های 1340 خاصه اواخر دهه‌ 1340 و نیز دهه 1350 متمایز از عصر پهلوی اول می‌داند، چراکه رشد شهرنشینی عملا ایران را به کشوری شهرنشین تبدیل کرده و این امر به‌علاوه‌ی گسترش مدارس و درآمدهای نفتی هنگفت، سبب رشد وسیع طبقه متوسط شده بود.

روابط ایران با دنیای خارج نیز بسیار گسترده‌تر شده و دانشجویان ایرانیِ بسیاری در دانشگاه‌های خارج از کشور درس می‌خواندند. تحولات جامعه‌شناختی ایران در این دهه‌ها نیازمند فراهم‌آوردن زمینه‌ی مشارکت سیاسی طبقه متوسط شهری بود تا مطالبات جامعه‌ی وسیع شهری پاسخ داده شود. میرسپاسی معتقد است این تحولات سابقه‌ی تاریخی داشت و مشابه آن را می‌توان در شیلی و کره جنوبی و ترکیه سراغ گرفت. اما پادشاه پهلوی با تصوری اشتباه بر این باور بود که حکومتش با درآمد بالا و نفوذ شدید نیروهای امنیتی و سیاسی می‌تواند از اصلاحات خودداری کند و در مقابل، به نوعی سیاست هویت‌گرای بومی روی آورد. قمار بزرگی که میرسپاسی از آن سخن می‌گوید همین امتناع پهلوی دوم از شناخت تحولات جامعه است؛ درواقع شیوه حکمرانی ایران به استبداد فردی و مطلق پادشاه بدل شده بود و این نوع حکمرانی طبعا با ارزش‌های سیاسی تجددخواهانه و غربی در تضاد بود. تلاش در جهت تصاحب یک گفتمانِ بومی‌گرایانه‌ی غرب‌ستیز را از این منظر می‌توان درک کرد. از این قرار، برجسته‌کردن هویت ایرانی و ایجاد تمایز میان تاریخ و فرهنگ ایران و غرب، امکان ساخت گفتمانی را فراهم می‌کرد که از یک‌ سو سودای مشروعیت‌بخشیدن به استبداد فردی شاه را داشت و از سوی دیگر می‌پنداشت این گفتمان بومی‌گرای معنویت‌گرایانه بخش وسیعی از ایرانیان را به سمت حکومت ترغیب می‌کند. ضمن اینکه این روند در بحبوبه‌ی جنگ سرد رقم خورد که مبارزه با افکار مادی‌گرایانه و مارکسیستی در دستور کار حکومت پهلوی بود و ازاین‌رو طرح مباحثی همچون معنویت‌گرایی عرفان ایرانی در مقابل مادی‌گرایی، و بومی‌گرایی فرهنگی و غرب‌ستیز در برابر جهان‌وطن‌گرایی و غرب‌گرایی ایدئولوژی مارکسیستی، کاربرد سیاسی و فرهنگی داشت.

میرسپاسی در این کتاب ادعای مهمی را مطرح می‌کند: اینکه انقلاب ایران برخلاف اجماعی که به نظر می‌رسد وجود دارد، برآیند یک نبرد همه‌جانبه‌ی فرهنگی میان حکومت تجددگرای پهلوی و مخالفان سنتی‌اش نبوده است؛ نگرشی نسنجیده که به‌تبع آن انقلاب ایران در قالب نوعی تقابل سنت و تجدد صورت‌بندی می‌شود. کتاب «انقلاب آرامِ ایران» با تحلیلی متفاوت، بر نوعی همگرایی گفتمانی با ماهیتی تجددستیز، معنوی و بومی‌گرایانه بین حکومت پهلوی دوم و جریان‌های مخالف و انقلابی تأکید می‌کند. میرسپاسی درواقع با تمرکز بر تحولات فرهنگی دهه‌های 1340 و 1350، می‌کوشد منطق تاریخی تحولات بعدی ایران را آشکار سازد؛ منطقی که ایران را به ‌سمت مسیرها و رویکردهای سکولارستیز و غرب‌ستیزانه هدایت کرد. اما آنچه این تصویر را پیچیده می‌کند «پیروی حکومت پهلوی از الگوهای غربی و متجدد در حوزه سیاست‌های اقتصادی و اجتماعی از یک‌ سو و اتخاذ یک نگرش ایدئولوژیک غرب‌ستیز در زمینه فرهنگی و حتی سیاسی در راستای حفظ سلطه‌ی عمومی از سوی دیگر است».

میرسپاسی این انگاره را که از سلسله‌ی پهلوی با عنوانِ پروژه ازدست‌رفته‌ی عظیم تجددگرایی ایرانی یاد می‌کند، زیر سؤال می‌برد و معتقد است در سال‌های بعد از انقلاب، تصوری نسبت به تجددگرایی پهلوی در ایران شکل گرفت که عمدتا از سوی ایرانیانی که جلای وطن کردند یا مفسران خارجی به‌مثابه «بهشت گمشده»ی ایران متجدد از آن یاد می‌شود‌. میرسپاسی از ضرورتِ تحلیلی متفاوت می‌گوید که چه‌بسا راه‌حلی برای رکود فکری باشد؛ رکودی که از نظر او از دوگانه‌انگاریِ تجددگرایی-سنت‌گرایی نشئت می‌گیرد که مسائل محوری انقلاب را در قالب جستارهای ارتدوکسی پسااستعماری تحلیل می‌کند. کتاب میرسپاسی بر عنصر تجددستیزانه‌ی انقلاب آرامِ ایران به‌عنوانِ یک پروژه‌ی فرهنگی سکولارستیز متمرکز است که به‌شکل فعالانه‌ای در میان حکومت پهلوی و نیروهای مخالف آن، که در عین حال با هم در ستیز بودند، پرورش می‌یابد. میرسپاسی در سایه‌ی این هم‌پوشانی دورنمای ایدئولوژیک وسیع‌تری از یک گفتمان تجددستیز را در ایران ردیابی می‌کند، و از این قرار هر نوع رویکرد جزم‌اندیشانه‌ی پسااستعماری نسبت به انقلاب 1357 و دیگر انقلاب‌های آن دوره را مورد تردید قرار می‌دهد. او در فصل «وسوسه‌ی تجددستیزی» سراغ ایدئولوژی‌های تجددستیز می‌رود که از دید او مجموعه‌ای از عقاید منسجم و درهم‌تنیده نیستند، بلکه بیشتر دارای نگرش‌ها و حساسیت‌های فرهنگی مشترک‌اند که ریشه در افکار و سنت‌های آیینی دارند. جریانی که جفری هرت آن را «تجددگرایی ارتجاعی» می‌خواند و ریموند ویلیامز از آن با عنوانِ «تجدد شبانی» تعبیر می‌کند؛ اندیشه‌ای مبتنی بر بازتولید یک سنت بعد از پایان آن، که با اصراری ستیزه‌جویانه سعی دارد سنتی را برسازد که دیگر به شکل تاریخی وجود ندارد. میرسپاسی نشان می‌دهد به‌رغمِ این واقعیت جامعه‌شناختی که نسبت به تمایلات تجددستیزانه وجود دارد و گفتمان تجددستیز را نخبه‌سالار و گواهی بر میل شدید طبقه بالای جامعه نسبت به طرح‌ریزی سنت‌های اصیل به شمار می‌آورد؛ این تمایل ماهیتی عوام‌گرایانه دارد و امری خلاف تفکر روشنفکرانه است، چراکه در نهایت این روند با مردم‌سالاری در تعارض است و به سمت اقتدارگرایی میل می‌کند. از اینجاست که می‌توان صحنه‌آرایی پهلوی را در برابر تجدد درک کرد. در فصل دیگری از کتاب، بحث سیاست‌زدایی از غرب‌زدگی مطرح شده است.

در اینجا میرسپاسی سراغ ماهنامه «بنیاد» می‌رود که از سوی بنیاد اشرف پهلوی حمایت می‌شد، و نشان می‌دهد که این نشریه به‌عنوان نمونه‌ای از نهادهای فرهنگی پهلوی، پروژه غرب‌زدگی را در دستور کار خود قرار داده تا از غرب‌زدگی سیاست‌زدایی کند. «حکومت پهلوی در قامت یک کارگزار توانمند تجددگرا و در عین حال سکولار به دلیل گسترش طبقه متوسط و همچنین افزایش مطالبات عمومی در راستای ارتقای مشارکت سیاسی، به‌شدت تحت فشار قرار داشت و می‌توان گفت با بحران مشروعیت مواجه شده بود. حکومت پهلوی با امتناع از برقراری آزادی‌های سیاسی و گسترش فضای دموکراتیک و در مقابل با در آغوش کشیدن نوعی واپس‌گرایی، دست به قمار بسیار خطرناک و مهلکی زد. این در حالی بود که گفتمان ‌غرب‌زدگی که همواره از سوی مخالفان چپ‌گرا و مذهبی رژیم مطرح می‌شد، عمیقا ضد سکولار و درخور غرب‌ستیزی بود. از سوی دیگر رژیم نیز به‌نوعی تلاش می‌کرد نسبت به جنبش‌های عمومیِ رو به گسترش سیاست‌زدایی کند، به‌طوری‌که در پی آن بود تا با بهره‌گیری از ایدئولوژی غرب‌زدگی نسبت به دموکراسی به‌مثابه یک اصل بی‌اعتبار مشروعیت‌زدایی کرده، به این طریق عداوت و دشمنی جنبش‌های عمومی را به بیرون از مرزها متمرکز کند». اما از نظر میرسپاسی، ماحصلِ کار، درست عکسِ تصور و نیت آنان شد و جنبش‌های سیاسی متشکل از توده مردم ظهور کردند که سرانجام سقوط رژیم پهلوی را رقم زدند.

میرسپاسی به چهره‌های روشنفکر و نخبگان فرهنگی نزدیک به دربار اشاره می‌کند ازجمله سیدحسین نصر، احسان نراقی، داریوش شایگان و احمد فردید، که تحصیل‌کرده غرب یا از فرنگ‌ برگشته بودند و به‌شکلی گسترده پروژه‌ی غرب‌زدگی را ترویج می‌کردند. ماهنامه‌ی «بنیاد» عمدتا مطالبی منتشر می‌کرد که رویکردی همسو با غرب‌زدگیِ جلال آل‌احمد و احمد فردید داشت، اما بدون شک بازتاب‌دهنده‌ی نوعی سیاست‌زدایی از ایدئولوژی غرب‌زدگی بود. «ماهنامه بنیاد از این ایدئولوژی سیاست‌زدایی‌شده در راستای برسازی نوعی روایت مبتنی بر اصالت فرهنگی و به جهت تسلط هرچه بیشتر حکومت پهلوی بهره می‌برد. این در حالی بود که ناخواسته موجبات تخریب تجددگرایی رژیم خود را از بالا (طبقه‌ی حاکم) نیز فراهم می‌ساخت». غرب‌زدگیِ پهلوی اما تفاوتی بنیادین با مفهوم سیاسیِ آن داشت. میرسپاسی به مفهومِ سیاسیِ «غرب‌زدگی» اشاره می‌کند، مفهومی که آل‌احمد از آن مراد می‌کرد؛ مقصود آل‌احمد توصیف جامعه‌شناختیِ چگونگی پیدایش تاریخ تجددمآبانه‌ی ایران بود.

«از منظر سیاسی، آل‌احمد غرب‌زدگی را نوعی تجددگرایی دیکتاتورمآبانه‌ی بالا به پایین می‌دانست که در چهارچوب یک طرح استبدادی و استعماری البته مخرب، با هدف تحول اجتماعی سازماندهی‌شده بود». به‌رغمِ این تفاوت رویکرد، میرسپاسی با انتقاد از آل‌احمد، معتقد است که او نیز مانند دیگر دانشگاهیان پساتجددگرای آن دوره نمی‌توانست راه دیگری برای ورود تجددگرایی به ایران تصور کند و ازاین‌رو، الگوی توسعه پهلوی را تنها راه ممکن و البته مخرب تجددگرایی به شمار می‌آورد. میرسپاسی با بازخوانیِ دقیق و موشکافانه‌ی مطالب ماهنامه «بنیاد» نشان می‌دهد که ایدئولوژی حکومت پهلوی به‌طرز متناقضی با خوانش فردید از غرب‌زدگی نسبت داشت. تناقض اینجاست که برخی منتقدان با به‌کارگیری مفهوم غرب‌زدگیِ آل‌احمد سعی داشتند سیاست‌های مستبدانه‌ی شاه را محکوم کنند و در مقابل، روشنفکران درباری با تأکید بر قرائتِ فردید از غرب‌زدگی، می‌کوشیدند به ماهیت سیاست‌های دیکتاتورمآبانه‌ی پهلوی مشروعیت ببخشند. میرسپاسی تفسیری انتقادی از غرب‌زدگیِ فردید و غرب‌زدگیِ آل‌احمد به دست می‌دهد و تفاوت این رویکردها را برجسته می‌سازد تا نشان دهد قرابت تجددستیزیِ پهلوی با این مفهوم از جنس قرائت فردیدی است. او معتقد است فردید «غرب‌زدگی» را به‌عنوان ایده‌ای هایدگری و نگرش تجددستیزانه‌ی بومی‌شده مفهوم‌سازی کرد و علاقه‌ی چندانی به طرح پروژه‌ای برای آینده نداشت و با بدبینی نسبت به آینده، تنها مشتاق درهم‌شکستنِ جهان متجدد بود، و ازاین‌رو پروژه‌ی فردید را «آخرالزمانی» می‌خواند: «گرایش فردید به نازیسم، شور و شوقش نسبت به رهبری معنوی نهضت و قرابت او با نیروهای امنیتی گواه این مسئله است».

فردید نیز مانند هایدگر آنچه را «انسان‌گرایی» با اولویت سوژه یا عامل انسانی می‌نامید، به نفع یک شیوه‌ی مداخله‌ی استعلایی محکوم می‌کرد. اما از نظر میرسپاسی «هیچ‌یک از این ملودرام‌های کیهانیِ علمی‌تخیلیِ دور از ذهن، به مخیله‌ی آل‌احمد هم خطور نکرده بود». از منظر میرسپاسی درواقع آل‌احمد روشنفکری مردمی و ملی‌گرا بود که از مشروطه و ناکامی‌های حزب توده سرخورده شده بود و در پی ایده‌ای بومی یا ملی برای رهایی کشورش بود، اما از غرب‌زدگی، برداشتی افراطی و پوپولیستی داشت که بر مبنای اهدافی مادی و عمل‌گرایانه ساخته و پرداخته شده بود. آل‌احمد با محوریت مفهوم غرب‌زدگی، انتقادات تندی علیه قدرت هژمونیک غرب مطرح کرد. در حقیقت رویکرد آل‌احمد تا آنجا که به «تجدید خودآگاهی ایرانی» بر مبنای معیارهای ایرانی باور داشت، با نوعی گرایش سکولار قرین بود. دست آخر میرسپاسی معتقد است با تعبیر «قرابت‌های انتخابیِ» وبر می‌توان تضادها و مناقشات درونی جریانِ تجددستیز غرب‌زدگی را فهم کرد. اینکه تجددستیزی در قالب مفهومیِ غرب‌زدگی هم‌زمان برای نخبگان حکومتی، سرمایه‌داران، انقلابیون و هنرمندان سنت‌شکن جذابیت پیدا کرد و با حفظ انسجام گفتمانی، به خدمت منافع اجتماعی متعارض درآمد. «جامعه مجبور بود حتی علی‌رغم متجددشدن، رابطه‌ای خصمانه و دردناک با تجدد ایجاد کند. پس از حرکت جامعه در مسیر تجدد نیز این نبرد شدید استمرار یافت و روند تجددگرایی را به سبک و سیاقی عقلانی‌تر، یا به قول نظریه‌پردازان پسااستعماری، بومی‌ شکل داد. در چنین شرایطی رژیم کهنه، توده‌ها و روشنفکران ممکن است همگی نگرش‌های اجتماعی و سیاسی مشابهی داشته باشند که می‌توانیم آن را به‌عنوان قرابت‌های انتخابی یاد کنیم». میرسپاسی پدیدارشدنِ «غرب‌زدگی» را به‌عنوان یک انگاره‌ی اجتماعی از این دست نگرش‌های مشابه می‌داند که به نوعی قرابت انتخابی منجر می‌شود و معتقد است در بستر آن می‌توان انقلاب آرامِ ایران را درک کرد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...