چَکَرزنی* در کویته | جام جم


شاید کتاب آخر محمدعلی جعفری «عطر فلفل» بدهد ولی طعم شیرین هم دارد، شیرینی سفر به ایالت بلوچستان پاکستان و سرک‌کشیدن به حال‌و‌هوای شیعیان عازم اربعین از شهر کویته. سفرنامه‌ای نسبتا کوتاه و ارائه تصویری تقریبا روشن از حال‌و‌هوا و فرهنگ مردمانی که به ما نزدیک و با ما و انقلاب و امام‌(ره)، همدل و همراه هستند.

محمدعلی جعفری «عطر فلفل

با این کتاب البته‌، طعم خوش امنیت، زیر زبان ایرانی‌جماعت می‌آید. ناامنی هرجا که باشد، اختلال عظمایی توی حیات و ممات آدمی ایجاد می‌کند. تصور این‌که با صدها درد و مشقت، چهل روز از شهر و دیارت آواره راه و عازم زیارت باشی و شاید هم سالم و زنده برنگردی، تصور سخت و دهشتناکی است.

جعفری تلاش کرده سفرنامه‌اش متفاوت و یک‌جور دیگری باشد. درعموم کارهایش هم همین‌طوراست.بچه یزد،سرش پُرسوداست ودنبال دردودردسر است وراضی به روایتی روتین و رسمی نیست. درعطر فلفل، نویسنده نیت کرده از لابه‌لای شلوغی و احتمال انتحاری و بمب و ترکش و حتی گرسنگی و حتی مریضی و حال خرابی، خلاصه به هر قیمتی، متنی تند و فلفلی بیافریند! اما بخت با او چندان یار نیست و سفر با سروگوش جنباندن امنیتی‌های پاکستان، به نوعی نیمه‌کاره رها می‌شود. اما همان مقدار هم که روایت شده، خوب و بهره‌بردنی است. زبان‌بازی‌های جالب و طنزآمیز جعفری اینجا هم نمایان است. متن شیرین است و بی دست‌انداز.فصل‌ها ازپی هم وکوتاه ومختصر با تیترهای بانمک و بعضا دوپهلو و سخت فهم! نویسنده زود زبان‌فهم می‌شود و همان کلمات بلوچی و پشتو را لابه‌لای متن خود می‌گنجاند تا متن، فقط فارسی خودمان نباشد و چند‌کلمه‌ای هم بلوچی و پشتو یاد بگیریم!

با عطر فلفل نگاهی داریم به کویته پاکستان و تاریخچه منطقه، اقلیم نچسب و محاصره‌شده در کوه‌های آن، غذاها و اطعمه و اشربه تند‌و‌تیز شهر، فضای بصری و کامیون‌های بزک‌دوزکی، مردمان جورواجور کویته و گویش و پوشش و ترس و واهمه دائمی‌شان از نیروهای امنیتی، وضعیت زیست و تعایش شیعه و سنی، تحریکات بیگانه و مزاحمت‌های دائمی تکفیری‌ها و سپاه صحابه‌ای‌ها و آمریکا و اذنابش در آن خطه، شور و عشق مردم شیعه به مذهب به‌ویژه آل الله و خاصه نسبت به سیدالشهدا‌(ع)، حب و علاقه و پایبندی به امام خمینی‌(ره) و رهبر معظم انقلاب، تاثیر غیرقابل انکار و نفوذ خوب انقلاب اسلامی و آموزه‌هایش بین مردم و ... و در نهایت داستان عزیمت پردردسر زوار حسینی به موسم اربعین و عتبات عالیات. تمام این‌ها و جزئیات مرتبط و کلی عکس مددرسان به فهم روایت؛ در کتاب عطر فلفل جلوی چشم خواننده است.

از نقاط عطف و قوت کتاب، دو سه گفت‌وگویی است که جعفری موفق شده در ایام اقامت چند‌روزه‌اش در کویته بگیرد. در راس آنها باید از گفت‌و‌گو با «سید امان‌الله شادی‌زهی» و «شیخ اسدی» نام برد که به‌نوعی نمایندگان تفکر جمهوری اسلامی و انقلاب امام خمینی‌(ره) در آن خطه هستند. این دیدارها و همچنین گپ‌و‌گفت با مولانا قاری عبدالرحمن نورزئی و یکی‌دوتا عزیز دیگر، تقریبا بدنه خوب کتاب را تشکیل داده و به وزانت و چگالی آن افزوده است.

کاش کار نویسنده ناتمام نمی‌ماند و جعفری، همپای زوار پاکستانی از تفتان راه می‌افتاد و مشایه اربعین را هم با این خسته‌دلان بی‌ادعا طی می‌کرد! عطر فلفل چون به‌نوعی از روایت‌های دست‌اول از آن خطه به‌شمار می‌رود، می‌توانست با همراهی تا عراق کامل و جامع‌تر باشد و گُل آخر را هم بزند! با همه این اوصاف این خودبوم‌نگاره، کاری است خواندنی و ستودنی و حلاوت خواندنش تا مدت‌ها در کام خواننده خواهد ماند.

* به زبان اردو به معنی گشت‌وگذار است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...